عطار » بیان الارشاد (مفتاح الاراده) » بخش ۷ - در شرح عشق فرماید

عَجَب مرغیست مرغِ عشق جانا

زبانِ او نداند هیچ دانا

همیشه او هوایِ جان نوردد

به جز اندر فضایِ دل نگردد

به هر جان و دلی گر کوشه گیرد

دو اسبه عقل از آنجا گوشه گیرد

کُنَد عقلِ تو هر دَم صد عمارت

به یک لحظه کُنَد او جمله غارت

نجوید ز تو هرگز آب و گِل را

ولی قوت از تو خواهد جان و دل را

فرو هرگز نیاید از عمارت

نگنجد شرحِ وصفش در عبارت

نگردد هرگز او گردِ علایق

به جز نامی ندانند زو خلایق

بُوَد او طالب مَردِ مجرّد

پسندش نیست جز فردِ مجرّد

به نسبت بود از جایی که بوید

چو نسبت نیست تَرکِ او بگوید

نصیبِ خویش را از خویش جویَد

همیشه رازِ خود با خود بگوید

به گوشِ او توان رازش شنیدن

به دوشِ او توان بارش کشیدن

گَهی درمان و گاهی درد باشد

گَهی چون خار و گاهی درد باشد

گَهی شادی و گاهی غم بود عشق

گَهی ریش و گَهی مرهم بود عشق

به خود هم دانه و دامست و هم صید

به خود صیّاد و هم مسّاح و هم قید

ندیده هر کس او را نه شنیده

تمامت صورتِ او کس ندیده

به بویش جمله خود مدهوش گشتند

همه بی‌طاقت و بیهوش گشتند

بشر گردد ملک از بهر آن بوی

به عشقِ عشق باشد در تک و پوی

همه با طالبِ خود می‌ستیزد

به تیغِ شوق خونِ او بریزد

بُوَد مفتون راهِ عشق زنده

حقیقت شاید او را خواند بنده

چو باز در عشق در پرواز آید

همه صیدی به پیشش باز آید

به جز خونین‌دلی و جانِ درویش

نه بیند هیچ صیدی لایقِ خویش

تو تا اوصافِ نفسِ خود ندانی

بمانَد بر تو پوشیده معانی

در این رَه رَهزنت نفس است ای جان

قوی‌تر دشمنت نفس است ای جان