گذشتهام به تُنُکظرفی از مقام حباب
خُم محیط تهی کردهام به جام حباب
جهان به شهرت اقبال پوچ میبالد
تو هم به گنبد گردون رسان پیام حباب
اگر همین نفَس است اعتبار مَد بقا
رسیده گیر به عمر ابد دوام حباب
فغان که یک مژه جمعیتم نشد حاصل
فکند قرعهٔ من آسمان به نام حباب
حیا کنید ز جولان تردماغی وهم
به دوش چند کشد نعش خود خرام حباب
جهان حادثه میدان تیغبازی اوست
کسی ز موج چسان گیرد انتقام حباب
به خویش چشم گشودنْ وداع فرصت بود
نفس رساند ز هستی به ما سلام حباب
در این محیط ز ضبط نفس مشو غافل
هوای خانه مبادا زند به بام حباب
نفس زدیم به شهرت، عدم برون آمد
دگر چه نقش تراشد نگین به نام حباب
قفستراشی اوهام حیرت است اینجا
شکسته شهپر عنقا نفس به دام حباب
بقای اوست تلافیگر فنای همه
فتاده است به دوش محیط وام حباب
ز انفعال سرشتند نقش ما بیدل
عرق به دوش هوا دارد انتظام حباب