حدیث عهد و وفا شد فسانه در کشور
ز کس درستی عهد و وفا مجوی دگر
به کارنامهٔ من بین و نیک عبرت گیر
که کارنامهٔ احرار هست پر ز عبر
من آن کسم که چهل ساله خدمتم باشد
بر آسمان وطن زآفتاب روشنتر
ز نظم و نثر کس ار پایهور شدی بودی
مرا به کنگرهٔ تاجِ آفتاب، مقر
بهای خدمت و سعی خود ار بخواستمی
به کوه زرین بایستمی نمود گذر
جهان و نعمت او پیش چشم همت من
چنان بود که پشیزی به چشم ملیونور
نه چشم دارم ازین مردمان کوتهبین
نه بیم دارم ازین روزگارِ مردشِکَر
به زیر منت کس یک نفس به سر نبرد
کسی که شصت خزان و بهار برده به سر
ولی دریغ که خوردم ز فرط سادهدلی
فریب دوستی اندر سیاست کشور
ز بس که بودم نومید از اولیای امور
که جز عوامفریبی نداشتند هنر
یکی نگفته صریح و یکی نرفته صحیح
یکی نداده مصاف و یکی نکرده خطر
بر آن شدم که ز صاحبدلان به دست آرم
بزرگمردی بسیارکار و نامآور
که با هجوم مخالف مقاومت گیرد
نیفکند بر هر حمله در مصاف، سپر
به خواجه از سر صدق و خلوص دل بستم
ز پیش آنکه رضاشه به سر نهد افسر
من و مدرس و تیمور و داور و فیروز
ز بهر خواجه به مجلس بساختیم محشر
به هفت نامه نوشتم مقالتی هر شب
چنان که از پس آنم نه خواب ماند و نه خور
بسا شبا که نشستم ز شام تا گه بام
به نوک خامه نمودم ز خواجه دفع خطر
نه ماه و هفته، که بگذشت سالیان کامروز
به نام خواجه نمودم هزار گونه اثر
ز خواجه نفع نبردم به عمر خویش ولیک
ز دشمنانش بدیدم هزار گونه ضرر
چه دشمنان همه افسونطراز و هرزهدرای
چه دشمنان همه نیرنگساز و حیلتگر
همه به نفس، خبیث و همه به طبع، شریر
همه به کذب، مثال و همه به لُوم، سمر
به راه خواجه ز جان عزیز شستم دست
اگرچه نیست ز جان در جهان گرامیتر
همین نه روز عمل در وفا فشردم پای
که هم به عزل نپیچیدم از ولایش سر
قوام، خانهنشین بود و منعزل آن روز
که بانگ سیلی من کرد گوش خصمش کر
قوام بود به زندان و دشمنش بر کار
که بست از پی آزادیاش بهار کمر
سپس که سوی سفر شد ز بنده یاد نکرد
که چون همی گذرد روزگار ما ایدر
به جرم دوستی خواجه نفی و طرد شدم
از آن سپس که به هر لحظه بود جان به خطر
چو خواجه آمد و آن آب از آسیاب افتاد
به کوی مهدیه آمد فرود و جست مقر
شدم به دیدن و دادم نشان و نام ولی
به رسم عرف نیامد ز خواجه هیچ خبر
نه نوبتی تلفون زد نه بازدید آمد
نه یاد کرد که سویش روم به وقت دگر
به خویش گفتم کز بیم شاه پهلوی است
که خواجه مینکند یاد از این ستایشگر
بلی چو خواجه بدیدهست حبس و نفی مرا
ز بیم شاه بشستهست نامم از دفتر
گذشت بر من و بر خواجه قرب هجده سال
که هر دو بودیم اندر مظان خوف و خطر
چو شاه رفت شدم معتکف به درگه او
میان ببسته و بازو گشاده شام و سحر
به رزم دشمن او با گروهی از یاران
ز خامه پیکان آوردم از زبان خنجر
نوشتههای من اندر ثنای حضرت او
چو بشمری بوَد از صد مقالت افزونتر
یکی کتاب نبشتم که گر نکو نگری
همه محامد این خواجه است سرتاسر
گر از شکست دل ما برآمدی آواز
شدی ز چشم تو خواب غرور و عشوه به در
کسی نبود که تاریخ رفته یاد آرد
شد از گذشته مقالات بنده یادآور
ز فرّ خامه و سحر بنان و کوشش من
به خواجه روی نهادند دوستان دگر
چو یافت مسند دولت ز خواجه زیب و جمال
ز دوستان به بهارش نیوفتاد نظر
به شعر بنده یکی نخل سایهگستر شد
ولی دریغ که از بهر من نداشت ثمر
ز خواجه دل نگرفتم تو این شگفتی بین
که بود آتش مهرش مرا به جان اندر
بدیم همدم روز و شبش من و یاران
به فتنهای که علم گشت در مه آذر
سپس که خانهنشین شد به قصدش از هر سو
بساختند حسودان و دشمنان لشکر
بزرگ سنگری اندر حریم حرمت او
بساختم من و بنشستم اندر آن سنگر
در این حوادث از او هیچم انتظار نبود
نه پایمردی کار و نه دستگیری زر
بسا شبا که شکایت نمود و نومیدی
کش از امید گشودم به رخ هزاران در
چه نقشها که نشان دادم از طریق صواب
چه رازها که عیان کردم از مزاج بشر
همه شنید و پسندید و کار بست و رسید
بدان مقام که جز وی نبود کس درخور
دریغ و درد که هم خواجه اندر این نوبت
به رغم من به دگر قوم گشت مستظهر
مرا به شغل وزارت بخواند خواجه ولی
به صورتی که از آنم فتاد خون به جگر
صریح گفت که شه را وزارت تو بد است
از آن وزیر نگشتی و ماندی از پس در
چو نزد شاه برای معرفی رفتیم
بکرد در حق من خواجه ضنتی بیمر
نداشت حرمت پیری نداشت حرمت نام
ندید قدر شرافت ندید قدر هنر
زمام کار جهان را به سفلهای بسپرد
که کس بدو نسپردی زمام استر و خر
سفیه و غره و نااعتماد و جاهطلب
حسود و سفله و نیرنگساز و افسونگر
بر آن شد از سر نامردمی که یاران را
ز گرد خواجه کند دور از ایمن و ایسر
سپس چو گشت موفق به خواجه یازد دست
شود به بازی بیگانه در جهان سرور
چو میل خواجه بدو بود بنده تاب نداشت
کناره جست و به عزلت فتاد در بستر
گذشت شش مه و از بنده خواجه یاد نکرد
دریغ از آن همه سودا که پختم اندر سر
خدا نخواست که ایران شود ز خواجه تهی
وگرنه سفله بسنجیده بود این منکر
بر آن شدم که از ایران برون روم چندی
مگر که این تن رنجور توشه یابد و فر
به نزد خواجه شدم رخصتم نداد و جواز
بگفت باش و به مجلس شو و مساز سفر
به امر خواجه بماندم ولی ازین ماندن
همی تو گویی افتادهام به قعر سقر
فتادهام به مغاکی درون کژدم و مار
نه راه چاره همی بینم و نه راه مفر
جهانیان را هرگز نرفته است از یاد
که بیست سال بدم خواجه را حمایتگر
وزیر خواجه بدم هم وکیل حزب وِیَم
وزین دو رتبه چه بالاتر است و والاتر؟
ولی ندانند اینان که بین خواجه و من
فتاده فاصلهای سخت بیحد و بیمر
گرفتهاند گروهی حریم حضرت او
که ره نیابد از آنجا نسیم جانپرور
همه به طبع لئیم و همه به نفس خبیث
همه به معنی ابله همه به جنس ابتر
هم از فضیلت دور و هم از شرافت عور
هم از دقایق کور و هم از حقایق کر
دروغگوی چو شیطان، دسیسهکار چو دیو
فراخروده چو یابو، چموش چون استر
معاونند و وزیر و کمیتهساز و وکیل
گهی ز توبره تناول کنند و گه زآخور
کسان ز فرط گرانی و قلت مرسوم
کنند ناله و اینان به عیش و عشرت در
من این میانه نگه میکنم بر این عظما
چو اشتری که بود نعلبندش اندر بر
عجبتر آنکه بدین حال و روز و این پک و پوز
به نزد خواجه بد ما همی کنند از بر
گمان برند که ما فرصتی همی جوییم
که جای ایشان گیریم و طی شود چرچر
دریغ از آن که ندانند کاشیان عقاب
به کوهسار بلند است نی در آخور خر
دریغ از آنکه ندانند کافتخار همای
به خرد کردن سُتخوان بوَد نه قند و شکر
دریغ از آن که ندانند کاین سیهکاری
به هیچ روی نیابد خلاص از کیفر