خواندیم در دفاتر و کردیم امتحان
کز بعد هر غمی بود آسایشی نهان
چون شب تمام گردد روزی شود پدید
چون بگذرد بلیه رفاهی شود عیان
تاریخ روزگار سراسر بخواندهام
زایران و روم و مشرق و مغرب یکان یکان
قرنی دو چون گذشت به بدبخت کشوری
پیدا شود ز غیب یکی صاحبِ قران
گویند هر به اَلْف برآید اَلِفقدی
خود راست است و نیست خم و پیچی اندر آن
چون نقشهای گنجفه در طالع ملل
پشت هم اوفتاده گهی سود و گه زیان
در هر قمار سود و زیان با تناسب است
وندر حیات جامعه پیداست این نشان
دریاست زندگانی اقوام و اندر او
پیوسته جزر و مدّ سعادت بوَد عیان
باشد شگفت قصهٔ ایران و مردمش
آری شگفتی آرد هر صفحهای از آن
بهر نمونه رخصت اگر هست بشمرم
تاریخِ مُلکِ ایران از عهدِ باستان
یک روز شد به پنجهٔ کَلدانیان اسیر
ایران و «بیوَرَسب» در آن شد خدایگان
ده قرن خاک ایران در چنگ آن گروه
بگرفت زَاشکِ خونین، رخسارِ ارغوان
صاحبقران ملی ناگه برون شتافت
چون شیر خشمناک ز بازار اصفهان
بربست کاوه یکسره بازارهای شهر
بر کف گرفت رایتِ منصورِ کاویان
لشکر به سوی پهنهٔ البرز برد و یافت
فرزند آبتین را با طالع جوان
روز دگر ز سُطوَتِ افراسیابِ ترک
ایران خراب گشت و تهی شد از آب و نان
ناگه رشادت پسر زال زر بداد
از ترکتاز دشمن، این ملک را امان
آمد ز کوهسار دماوند، کیقباد
شد کشور از قدومش چون روضهٔ جَنان
روزی دگر تسلّطِ شورشگران گرفت
از ماد و شوش تا هری و بلخ و خاوران
بیگانگان ز لیدی و مصری و بابلی
بهر خراب ایران گشتند توأمان
هر یک ز ناتوانی ایران قوی شدند
دشمن قوی شود چو شود مرد ناتوان
ناگاه گشت « کورش» والاگهر پدید
در پارس ریخت طرح یکی دولت جوان
گردنکشانِ گیتی تسلیمِ وی شدند
سر بر سپهر سود مهین رایت کیان
جانش اگرچه در ره این مملکت برفت
از او رسید دشمن این مملکت به جان
روز دگر به دعوی شهزادگی، نهاد
هر گوشه غاصبی به سر افسر به رایگان
نُه تن ز غاصِبان و مَجوسان ز شش جهت
کوبیده پنج نوبت شاهی به یک زمان
کآمد یکی فریشته در پیش «داریوش»
گفتش برون خرام که هنگام توست هان
سردار نامدار برآمد بر اسب و راند
توسن گه سپیده به میدان امتحان
پیش سپاه، شیهه کشید اسب دولتش
یعنی کجاست تاج که اینجاست قهرمان
تاجش به سر نهادند ایرانیان و گشت
ایران چو عهد «کورش» دارای عزّ و شان
شد مملکت منظّم و آمد ز یُمنِ بخت
از قیروان مُسَخَّرِ او تا به قیروان
شد داستانْش نقش به کُهسارِ بیستون
تا بیستون به جاست به جای است داستان
روز دگر ز فتنهٔ اسکندر اوفتاد
دارا و تختگاهش در خاک و خاکدان
اهریمنان به رغم خدایان شتافتند
از مصر و شام و اربل تا بلخ و بامیان
یک قرن اشک ریخت وطن تا که برکشید
اشک بزرگ، رایت شوکت بر آسمان
از شهر «اشکآباد» آمد برون و راند
بر دفع جیش یونان تا شهر دامغان
یک سو ز خصم شرقی پرداخت باختر
یک سو ز خصم غربی پیراست خوروران
زاشکانیان دوباره شد ایران جوان و رفت
آن سوز و سوگواری از یاد مردمان
چون تیغ اردشیر سرافراز، بردرید
در پهنهٔ مصاف، جگرگاه اردوان
بر سیرت هخامنشی دولت بخاست
گشت زمانه نو کرد آن کهنه دودمان
ساسانیان شدند یکی دولت بزرگ
نز رومشان تزلزل و نز چینشان زیان
روز دگر ز نیزهگذارانِ بادیه
جَست آتشی به مَکمَنِ شیرانِ نِیسِتان
سالی دویست بر سر این آسیای دهر
از خون بیگناهان شد جویها روان
ناگه به فرّ ایزدی از بیشه شد پدید
یعقوب لیث، شیر بیابان سیستان
آزادی عجم را بنیان نهاد و کرد
سهم عرب برون ز دل قوم آریان
پور وصیف سگزی و بسام خارجی
گفتند شعر پارسی و زنده شد زبان
تا چار قرن، خلق خراسان و نیمروز
کردند سعی و تازه شد آثار باستان
افشاند میر نصر، زر و رودکی، سخن
آری سخن ز دل دمد و سیم و زر ز کان
فردوسی آمد و سخن از چرخ برگذاشت
بر طرز پهلوانی و بر یاد پهلوان
آنک به خاندان عجم کرد خدمتی
کان هیچگه نمیرود از یاد خاندان
اَرجو که کهنه تربتِ او نو شود که هست
دولت جوان و مُلک جوان و مَلِک جوان
وآن گه ز تیرهبختیِ خوارزمشه، نهاد
چنگیز بر گلوی وطن تیغ خونفشان
بیش از دو قرن و نیم نیاکان ما شدند
خوار و ذلیل زیر پی ترک و ترکمان
جَست از میان تودهٔ خاکستر وطن
ناگاه برق و گشت منور از او زمان
اندر مصاف تاخت سماعیل شاه و یافت
ایران جلال و شوکت رفته به رایگان
وآن گه که شد ز سستی آلصفی، بلند
در زیر تیغ افغان، افغان از اصفهان
روسیه تاخت تا طبرستان و اردبیل
ترکیه تاخت از همدان تا به ایروان
محمود سیستانی از سیستان گرفت
تا قاینات و طوس و نشابور و اردکان
آمد برون ز میغ وطن تیغ نادری
وز وی گرفت روشنی این تیره خاکدان
و امروز باز نو شده این دولت کهن
بعد از قیام نادر و جهد کریمخان
یک قرن و نیم طی شد کز نسل پارسی
کس را نبود تخت جم و کاخ کی، مکان
ایران خراب شد ز دو همسایهٔ قوی
وز بیخیالی شه و دربار ناتوان
قانون خراب و اَبتَر و قانونگذار کور
بدتر ز هر دو مجری قانون در آن میان
القصه نیست مردم این ملک را سپس
بعد از خدا پناهی غیر از خدایگان
فرمانده بزرگ رضا شاه پهلوی
شاهی که هست بر همه فرمان او روان
شاها خدای بر گلهٔ خلق، مر تو را
چوپانصفت نمود نگهبان و پاسبان
آسایش شبان چه بود؟ خدمت رمه
کز بهر خدمت رمه آمد همی شبان
تفریح خلق در گرو زحمت شه است
دژ بِغنَوَد چو باشد بیدار دیدهبان
اقرار میکنم که در این عهد و روزگار
هرگز شهی به از تو ندادهست امتحان
چون درفتاد غلغله زآشوب بلشویک
اندر ولایت طبرستان و دیلمان
تهدید کرد عاصمهٔ مُلک را عدو
چون سیلِ خانهکوب که خیزد ز هر کران
تو با قلیلمایه سپه، تاختی به رشت
کرده سپر به پیشِ اَجانِب تن و روان
زآن بیشههای صَعب گذشتی به رزمگاه
کآنجا پلنگ را نتوان راند با سنان
مردابهای موحش و آن سنگلاخها
بگذاشتی، چو تیر که پر گیرد از کمان
اندر میان دشمن رفتی و آمدند
از هر طرف سپاهی بسته به کین میان
جُستی ظفر به یاری تدبیر و تیغ تیز
بر دشمنان خانگی و خصم بیامان
کشور ز اهتمام تو یکباره امن گشت
گردنکشان و دزدان گشتند بینشان
جاماسب گفته است به جاماسبنامه در
یاجوجیان ز شرق درآیند ناگهان
هر چیز را خورند و ستانند و بگذرند
همچون ملخ که بگذرد از باغ و بوستان
از بهر دفع آنان بیرون شود یکی
مانند تو از ایران در آخرالزمان
آن قوم را به دریا ریزد ز رزمگاه
وایران دوباره گردد چون عهد باستان
مانندهٔ نیاکان گردد به عهد تو
خوی نژاد ایران با صدق همعنان
جاماسبنامه را تویی اکنون شها گواه
از من به یاد دار و بر این فال خوش بران