سیف فرغانی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۵۴۸

در حضرت تو کآنجا سلطان کند غلامی

عشقت بداد ما را جامی به دوست‌کامی

در سایه مانده بودم چون میوه نارسیده

خورشید عشقت آمد از من ببرد خامی

از عشق قید کردم بر پای دل که چون خر

بیرون راه می‌شد اسبم ز بی لگامی

پای غم تو بوسم چون کرد دست حکمش

مر سرکش هوا را منع از فراخ گامی

وصف جمال رویت می‌گویم و نگوید

کس وصف حال خسرو، شیرین‌تر از نظامی

در پیش صف خوبان از دلبری بیفگند

محراب ابروی تو سجاده امامی

آنجا که خوب رویان از زر برند سکه

تو زآن عقیق رنگین همچون نگین به نامی

اندام همچو آبت در جامه منقش

چون باده مروق اندر زجاج شامی

دارم به شعر شیرین از تو امید بوسه

شکر خورد همیشه طوطی به خوش کلامی

یاری شکار من شد با این دل شکسته

کردم بزرگ صیدی با این دریده دامی

آن دلستان دل من با من دهد دگر ره

گر آنچه برده باشد باز آورد حرامی

نتوان به عمر ناقص این غصه شرح دادن

زیرا به مرگ باشد این قصه را تمامی

هر که‌ین غزل بخواند داند که من چو سعدی

وقتی فقیه بودم وَ امروز رند و عامی