به نام ساقی دور پیاپی
که هم جام است و هم مستی و هم می
حریف خلوت هر دُرد آشام
سرانجام خمارِ بیسرانجام
نه از بدمستیِ کس در شکایت
نه از کج نغمگی بوی کنایت
چنین ساقی و ما مخمور تا چند؟
ز بزم شاهد خود دور تا چند؟
اگر هشیار و مخمور میای هست
مدار از دامن ساقی خود دست
مسیحا! رو زبان زین نغمه بر بند
مشو مغرور ز الطاف خداوند
ز لطف شاه نبود اعتباری
بسان بنده باید کرد کاری
حذر کن از زبان تیغ گوهر
که از تیغ زبان تیغ است بر سر
نمیگویم زبان زین نغمه درکش
همین پرده به آهنگِ دگر کش
دهان از چشمۀ حیوان بشویم
پس آنگه نام پاکش باز گویم
به جان گر وا دهان خویش کردم
هم از یاد تو با من میزند دم
حلاوت داد ذکرش کام جان را
شکر رشوت دهم شیرین زبان را
به نام نکتهگیر نکتهدانان
زباندان زبان بیزبانان
ز بحر قدرتش گردون حبابی
ز نیل رحمتش دریا سرایی
چنان رحمت به لطف او گواه است
که طاعت نزد عفو او گناه است
گنه طاعت شود چون او پسندد
ملک عاصی چو لطفش در ببندد
به دست لطف او نازان گنهکار
چو من عاصی به بخشایش سزاوار
ز بیم قهر او سرگشته عالم
چه جبریل و چه ابلیس و چه آدم
که آدم را خلافت بخش انعام
که همچون مرغ سازد دانهاش دام
عتابد نوح را بیجرم چندان
که از چشمش گشاید موج طوفان
شکار قدرتش دان کز هوائی
به دام عنکبوت افتد همائی
رخ گل کرد بیگلگونه گلرنگ
قبای لاله پرخون ساز بیجنگ
کشیده سرمه، چشم آهوان را
خبر نی میل را نی سرمهدان را
چو در صورتگری صنعت بپرداخت
ز آب و خون چمنزار ارم ساخت
زبان را داد ذوق جانفشانی
که شد لبریز آب زندگانی
به گوش از سمع داد آن نوش بر نوش
که چون فرهاد گشت از ذوق بیهوش
به چشم از نور بینش بخشد آن دست
که از گل چیدن نظاره شد مست
لبالب ساخت دل از گنج گوهر
ز خاموشی نهاده قفل بر در
سپرده پس کلیدی آن زبان را
که تا بخشد زکات بحر و کان را
نمکدار حدیث خوشزبانان
شکرریز لب شیریندهانان
جدا با هر دلی ناز و نیازش
کسی آگاه نی از کُنهِ رازش
ز مادر و ز پدر صد چند دلسوز
نوشته وی برات رزق امروز
کریمی شیوهٔ خواهش گزیده
کند بخشش ره خواهش ندیده
به شادی پر از او در بیگناهی
به بازی طفل زو در پادشاهی
کند عفوش گنه را عذرخواهی
گناهی نیست غیر از بیگناهی
اگر مه یافت از خور روشنایی
نه خور از خود گرفته کدخدایی
ز مهرش روز روشن گرم بازار
شب از ستّاری او پردهبردار
تو دادی صبح را این تازهرویی
تو بخشی شام را آشفتهمویی
نه زلف شب شکستی بر رخ روز
که گیرد آفتاب عالمافروز
نبندی گر تو زلف شب که بندد؟
سحر را تا نخندانی نخندد
به دست گل نهی گلدستۀ داغ
وزان گلدسته سوزی سینۀ باغ
به خشم از چشم گر کس را برانی
بر او هم گوشۀ چشمت نهانی
به توحید تو خاکی را چه یارای
ز بیکاری زنم خشتی به دریای
ترا نشناخت غیر از تو دگر کس
ولی مخصوص خود دانست هرکس
چه باشم من که عاجز شد پیمبر
که گوید حمد تو غیر از تو دیگر
ز دست بنده کار حق نیاید
به حقّ خویش خود گوهر چه شاید
وگر گویم زبانم باد معذور
که مردودست اناالحقگوی منصور
ز خاک مصطفی نه بر سرم تاج
که بوسد عرش خاک من به معراج
به نعت مصطفی نامیست نامم
کزین معنی به یزدان همکلامم
نکوکاری به عالم پیش کردی
که رحمت را وکیل خویش کردی
میان خلق تو غیرت نگنجد
اگر گنجد جز این رحمت نگنجد