دل از عشق محمد ریش دارم
رقابت با خدای خویش دارم
حقیقت ناز دارد بر مجازم
به معشوق خدای عشقبازم
درین میدان نیامد همچو من مرد
به عشقم عاشقیها میتوان کرد
رسول اندر حقیقت جز خدا نیست
بدین پیغام جبریل آشنا نیست
چو خورشید نخستین شد گل اندود
محمد نام کردش بخت محمود
محمد نیست جز آئینهای بیش
تو در وی مینمایی جلوهٔ خویش
بدان جلوه به جان خاطر نهادی
به داد حسن خود انصاف دادی
نیاز خود کنی در بینیازی
به خود نازی اگر بر خویش نازی
ببین آیینه و بر خویش میناز
جهان قربان ازین هم بیش میناز
ز عشق خود شدی شرمندهٔ خویش
که خود را نام کردی بندهٔ خویش
و گرنه کی پسندد عقل مخلوق
که خالق عاشق و مخلوق معشوق
درین جا دم ز مایی و تویی نیست
شمارم شد غلط ورنه دویی نیست
دو بیند هر یکی را چشم کمنور
تو خواهی اولم خوان خواهیام کور
ندارد کس ز تو بیشی و پیشی
اگر عینی وگر عکس آن خویشی
ز جزء و کل سخن گفتن ندانم
پیامت را فدایی باد جانم
ترا بشناسد آن کو حقشناس است
خدایا این چه تغییر لباس است!
اگر کفر است حرفم گو مکن گوش
ازین گفتن نخواهم ماند خاموش
بنازم کز کمال مهربانی
پیام خویشتن خود میرسانی
بسا باشد که شاه هفت کشور
گدایانه لباس فقر در بر
به شب گردد نهان هر سو گداوار
ز هر نیک و بد عالم خبردار
در آن دم هر که بشناسد که شاه است
اگر گوید که تو شاهی گناه است
چو خاموشی رضای شاه داند
ز بهر مصلحت خاموش ماند
گشایم چند راز دل چو مستان
من و نعت تو چون ظاهرپرستان