فکر بکرم چو روی بنماید
هوش ز ارباب عقل برباید
خاصه در مدحت جهان هنر
که ز شکرش؛ شکر همی خاید
شرف الدین مظفر، آنکه سپهر
حضرتش را به فخر بستاید
آن که هر دم هزار سحر حلال
کلکش از نظم و نثر بنماید
وآن که گاه عطا ز دیدهٔ کان
کرمش خون لعل بگشاید
جنبش چرخ با سریر درش
نزند دم که باد پیماید
ما در طبع با سحاب کفش
بر دل بحر و کان ببخشاید
ای بزرگی که روز اهل هنر
جز ز خاک در تو برناید
لفظ عذبت چو گوهر افشاند
ابر از او جز به گریه نگراید
نوک کلکت چو عنبر آمیزد
مشک بر عارض سمن ساید
روح واله شود چو گاه مسیر
پرنیان را به عنبر آلاید
وحی منزل کند چو سحر مبین
به زبان صریر فرماید
گر زمین را به سبزه فضل ربیع
آفتاب از شرف، بیاراید
تو نظر بر زمین فکن، که زمین
زین شرف سر بر آسمان ساید
ور ضمیرت ز ذره باد آرد
ذره را زآفتاب ننگ آید
قلمت دیدهٔ معانی را
روشنی در سواد بفزاید
کرمت مخزن ایادی را
در به روی امید بگشاید
دست ادراک گرچه نتواند
که نهال ثنات پیراید
نو عروس ضمیر من که ز حسن
سر موییش در نمیباید
باد در حکم مدحت تو کز او،
بیگمان عمر جاودان زاید
تا بسیط زمین ز رنگ ستم
عدلت آیینهوار بزداید
بدسگالت در اندُهی که مقیم
خون حسرت ز دیده پالاید
دور حکم ترا اساسی باد
که ز دور فلک نفرساید
تو ز رفعت بر آسمان که عدوت،
بر زمین گر فرو شود، شاید