Khishtan Kh در ۳ سال قبل، دوشنبه ۸ آبان ۱۴۰۲، ساعت ۰۲:۲۷ دربارهٔ صائب » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۳۷:
زآن خواهم که لبت ریخت به جام دوش مرا
که رسد قهقهه تا حد بناگوش مرا
ز من ای بانی جان تا تو سوا افتادی
رفت از کف رمق و تاب و توان هوش مرا
نو نهال املی کآن به امیدت کِشتم
سرو بالا شد و بین گشته سیه پوش مرا
خواب آن زلف نگارین چو شبی من بینم
که میسر نشود خواب چو خرگوش مرا
تا رسد گوش تو این مرحله حالی که مراست
وقت به تنگ آمد و تاثیر نکند نوش مرا
قدر آن فاصله نیشت به لبت دلتنگم
هر سرآی خوش بکامت،کن فراموش مرا
محمد در ۳ سال قبل، دوشنبه ۸ آبان ۱۴۰۲، ساعت ۰۱:۱۱ دربارهٔ شاه نعمتالله ولی » مثنویات » شمارهٔ ۱۵:
اسم اعظم نزد ما باشد قدیم
نامِ بسم الله الرحمن الرحیم
جاوید مدرس اول رافض در ۳ سال قبل، دوشنبه ۸ آبان ۱۴۰۲، ساعت ۰۰:۱۳ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴:
تضمین غزل حافظ
...........
نسیم صبح ببوسد جمال گلها را
شمیم آن چو کند مست مرغ شیدا را
به رنگ و خط چه نیازست روی زیبا را
...........
صبا به لطف بگو آن غزال رعنا را
که سر به کوه و بیابان تو دادهای ما را
*********
وقوع آنچه کند ای رقیب شاد ترا
بر آورد ز نهاد آن، فغان و آه مرا
نبات طوطی طبعم شود نثار که را؟
..................
شکر فروش که عمرش دراز باد چرا
تَفَقُّدی نکند طوطی شکرخا را
*********
بساق لطف تو، خار از چه رو فتاد ای گل
خدای، عطر ترا صد چُنان دهاد ای گل
بمدح روی تو بلبل قدم نهاد ای گل
..................
غرور حُسنت اجازت مگر نداد ای گل؟
که پرسشی نکنی عَندَلیب شیدا را
*********
نصیحتی کنمت خیز و زان بیاب ثمر
بصوت بلبل شیدا درا بوقت سحر
ببوستان چو بیابی هزار دُرً و گهر
.................
به خُلق و لطف توان کرد صید اهل نظر
به بند و دام نگیرند مرغ دانا را
*********
شبست و عطرِ نسیمست و ماه سیمائی
مقابلت چو نشستست با فریبائی
حریف میکده و اهل فن و سودائی
چو با حبیب نشینی و باده پیمایی
به یاد دار مُحِبّان بادپیما را
********کسی نیافت ،نیابد چو در قبال تو عیب
دروغ باشد اگر هست در کمال تو عیب
حسد برند و نیابند در جمال تو عیب
جز این قَدَر نتوان گفت در خصال تو عیب
که وضع مِهر و وفا نیست روی زیبا را
*******به سینه طبع سخن را نهفته حافظ
گل ادب به غزل ها شکفته حافظ
ز طبع رافض و وز دُرً سُفته حافظ
...................
در آسمان نه عجب گر به گفتهٔ حافظ
سرود زُهره به رقص آورد مسیحا
جاوید مدرس اول رافض در ۳ سال قبل، یکشنبه ۷ آبان ۱۴۰۲، ساعت ۲۳:۵۷ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹:
تضمین غزل شماره ۹
................
۱. به ابروان کمان، نقد کنی چوگان را
گویِ عیشی ببری از سَرِ ما میدان را
شاه شوریده سران خوان من بی سامان را
................
رونق عهد شباب است دگر بُستان را
میرسد مژدهٔ گل بلبل خوشالحان را
***********
۲. ای که بس بی خبر از غلغل چندین جرسی
ترسم ار سعی نداری تو بجائی نرسی
حیف باشد که دهی دامن گوهر به خسی
................
ای صبا گر به جوانان چمن باز رَسی
خدمت ما برسان سرو و گل و ریحان را
***********
۳. آن امانت زاَلستم چو نهادند بدوش
زعالم غیب بدادم خبر مژده سروش
که درین بندگی خویش صمیمانه بکوش
...............
گر چنین جلوه کند مغبچهٔ بادهفروش
خاکروبِ درِ میخانه کنم مژگان را
***********
۴. تا زند برق و آدم صفی کند عصیان
من که غرقم، گناه خود نمیکنم کتمان
در ازل بسته ام چو عهد، نشکنم پیمان
..................
ای که بر مه کشی از عَنبرِ سارا چوگان
مضطربحال مگردان، من سرگردان را
***********
۵. آن دراویش که همواره خوش و خرسندند
سود بازار جهان برده بهم پیوندند
نفس طماع به زر بین که همه در بندند
..................
ترسم این قوم که بر دُردکشان میخندند
در سر کار خرابات کنند ایمان را
***********
۶ .کرده ام توبه نه آن توبه که باشد ز نصوح
گر شود فوت سَحورم، چه غمم هست صبوح
راحِ لعل لبت ای یار مرا بخشد روح
............
یار مردان خدا باش که در کشتی نوح
هست خاکی که به آبی نخرد طوفان را
***********
۷.قیام پیش قدِ سروِ تو نبود ادب
ز بیخودی که مرا دست داد بود سبب
خساستی که زدور جهان رسد نه عجب
...................
برو ز خانهٔ گردون به در، وَ نان مطلب
کان سیهکاسه در آخر بِکُشد مهمان را
***********
۸. رَز که خون پرور و دردانهِ مامِ تاکست
لولیان را دل و سینه ز شرابش چاکست
سینه سوته دلان مخزن عشق پاکست
...............
هر که را خوابگه آخر،، مشتی خاک است
گو چه حاجت که به افلاک کشی ایوان را
***********
۹. تُرک من این دل سودا زده گر خوان تو شد
چشم خونبار دلا خانه و ایوان تو شد
غمزه و عشوه اگر منزلت و شان تو شد
..............
ماه کنعانی من! مسند مصر آنِ تو شد
وقت آن است که بدرود کنی زندان را
***********
۱۰. بلبُلا بر نُک منقار تو برگی ز گُلی
خوش بخوان تا شنود صوت تو آزرده دلی
بگذر از سخت مزاجی که جهانست پلی
..........
حافظا می خور و رندی کن و خوش باش ولی
دام تزویر مکن چون دگران قرآن را
***********
تضمین غزل شماره ۹
جاوید مدرس رافض
جاوید مدرس اول رافض در ۳ سال قبل، یکشنبه ۷ آبان ۱۴۰۲، ساعت ۲۳:۵۳ در پاسخ به نیما دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹:
تضمین غزل شماره ۹
................
۱. به ابروان کمان، نقد کنی چوگان را
گویِ عیشی ببری از سَرِ ما میدان را
شاه شوریده سران خوان من بی سامان را
................
رونق عهد شباب است دگر بُستان را
میرسد مژدهٔ گل بلبل خوشالحان را
***********
۲. ای که بس بی خبر از غلغل چندین جرسی
ترسم ار سعی نداری تو بجائی نرسی
حیف باشد که دهی دامن گوهر به خسی
................
ای صبا گر به جوانان چمن باز رَسی
خدمت ما برسان سرو و گل و ریحان را
***********
۳. آن امانت زاَلستم چو نهادند بدوش
زعالم غیب بدادم خبر مژده سروش
که درین بندگی خویش صمیمانه بکوش
...............
گر چنین جلوه کند مغبچهٔ بادهفروش
خاکروبِ درِ میخانه کنم مژگان را
***********
۴. تا زند برق و آدم صفی کند عصیان
من که غرقم، گناه خود نمیکنم کتمان
در ازل بسته ام چو عهد، نشکنم پیمان
..................
ای که بر مه کشی از عَنبرِ سارا چوگان
مضطربحال مگردان، من سرگردان را
***********
۵. آن دراویش که همواره خوش و خرسندند
سود بازار جهان برده بهم پیوندند
نفس طماع به زر بین که همه در بندند
..................
ترسم این قوم که بر دُردکشان میخندند
در سر کار خرابات کنند ایمان را
***********
۶ .کرده ام توبه نه آن توبه که باشد ز نصوح
گر شود فوت سَحورم، چه غمم هست صبوح
راحِ لعل لبت ای یار مرا بخشد روح
............
یار مردان خدا باش که در کشتی نوح
هست خاکی که به آبی نخرد طوفان را
***********
۷.قیام پیش قدِ سروِ تو نبود ادب
ز بیخودی که مرا دست داد بود سبب
خساستی که زدور جهان رسد نه عجب
...................
برو ز خانهٔ گردون به در، وَ نان مطلب
کان سیهکاسه در آخر بِکُشد مهمان را
***********
۸. رَز که خون پرور و دردانهِ مامِ تاکست
لولیان را دل و سینه ز شرابش چاکست
سینه سوته دلان مخزن عشق پاکست
...............
هر که را خوابگه آخر،، مشتی خاک است
گو چه حاجت که به افلاک کشی ایوان را
***********
۹. تُرک من این دل سودا زده گر خوان تو شد
چشم خونبار دلا خانه و ایوان تو شد
غمزه و عشوه اگر منزلت و شان تو شد
..............
ماه کنعانی من! مسند مصر آنِ تو شد
وقت آن است که بدرود کنی زندان را
***********
۱۰. بلبُلا بر نُک منقار تو برگی ز گُلی
خوش بخوان تا شنود صوت تو آزرده دلی
بگذر از سخت مزاجی که جهانست پلی
..........
حافظا می خور و رندی کن و خوش باش ولی
دام تزویر مکن چون دگران قرآن را
***********
تضمین غزل شماره ۹
جاوید مدرس رافض
عباس پشمین در ۳ سال قبل، یکشنبه ۷ آبان ۱۴۰۲، ساعت ۲۳:۲۶ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر اول » بخش ۱۰۳ - بقیهٔ قصهٔ پیر چنگی و بیان مخلص آن:
عکس دم =بازدم
عباس پشمین در ۳ سال قبل، یکشنبه ۷ آبان ۱۴۰۲، ساعت ۲۳:۲۵ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر اول » بخش ۱۰۳ - بقیهٔ قصهٔ پیر چنگی و بیان مخلص آن:
منظور از «که بود از عکس دمشان نفخ صور»،( بازدم) میباشد؛ آدم =آ+دم
حبیب شاکر در ۳ سال قبل، یکشنبه ۷ آبان ۱۴۰۲، ساعت ۲۲:۵۵ دربارهٔ خیام » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۴۶:
سلام بردوستان بزرگوار
صد جرم که یا عامل آن یا دیدیم
وز زشتی آن ز صد زبان بشنیدیم
اما عوض عبرت و ترکش افسوس
صد بار دگر مرتکب و خندیدیم
باتشکر از همه دوستان
مهدی دوس در ۳ سال قبل، یکشنبه ۷ آبان ۱۴۰۲، ساعت ۱۹:۵۱ دربارهٔ صغیر اصفهانی » دیوان اشعار » قصاید » شمارهٔ ۴۹ - در مدح مولیالموالی حضرت امیرالمؤمنین (ع):
بسیار بسیار عالی
رضا از کرمان در ۳ سال قبل، یکشنبه ۷ آبان ۱۴۰۲، ساعت ۱۹:۴۴ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر چهارم » بخش ۶۷ - دریافتن طبیبان الهی امراض دین و دل را در سیمای مرید و بیگانه و لحن گفتار او و رنگ چشم او و بی این همه نیز از راه دل کی انهم جواسیس القلوب فجالسوهم بالصدق:
آقا میثم سلام
اگر به لغت نامه رجوع کنید باد وبود به معنی کبر ،غرور وخودبینی است
شاد باشی عزیز
عبدالرضا فارسی در ۳ سال قبل، یکشنبه ۷ آبان ۱۴۰۲، ساعت ۱۶:۵۲ دربارهٔ فردوسی » شاهنامه » داستان دوازده رخ » بخش ۳۱ - نبرد گودرز و پیران، گریز پیران به کوه، کشته شدنش و بازگشت با پیکر او:
برنوشتند یعنی طی کردند زیر پا گذاشتن
عبدالرضا فارسی در ۳ سال قبل، یکشنبه ۷ آبان ۱۴۰۲، ساعت ۱۶:۴۷ دربارهٔ فردوسی » شاهنامه » داستان دوازده رخ » بخش ۲۹ - نبرد گرگین و اندریمان: شکستن نیزه، باریدن تیر، بریدن سر و برافراشتن درفش:
کرگ اسپران یعنی سپرهایی از پوست کرگدن
عبدالرضا فارسی در ۳ سال قبل، یکشنبه ۷ آبان ۱۴۰۲، ساعت ۱۶:۲۶ دربارهٔ فردوسی » شاهنامه » داستان دوازده رخ » بخش ۲۰ - گزینش ده سوار ایران و توران، جفت شدن رزمخواهان، سوگند کین و آغاز کارزار خونین:
اخواست نام پهلوانی بوده
میم الف در ۳ سال قبل، یکشنبه ۷ آبان ۱۴۰۲، ساعت ۱۵:۰۳ دربارهٔ شهریار » گزیدهٔ غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۳ - زکات زندگی:
یک عده بیکارِ کپیپیستکنِ بیسواد برداشتند بیتی به ابتدای این غزل زیبا افزودند و مدام منتشر میکنند. همان بیت (تا تو نگاه میکنی ...)
آن بیت از شهریار نیست. به جای کپی کردن و در فضای مجازی دنبال کپی کردن و دامن زدن به جعلیات: کتاب بخوانیم... کتاب بخوانیم... کتاب خوانیم
امان از تنبلی و جهل
رضا صالحی در ۳ سال قبل، یکشنبه ۷ آبان ۱۴۰۲، ساعت ۱۳:۲۱ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴:
به نظر میرسد که خطاب این بیت نسبت به خود شاعر باشد. و مصرع دوم میتواند بادْپیما یا بادهپیما باشد. در هر حالت معنی متناقض با دیگری میشود...
در یکی یاپ اهل محبت موجب تقرب است و در یکی یاد به معنای وساطت میتپاند باشد
میثم در ۳ سال قبل، یکشنبه ۷ آبان ۱۴۰۲، ساعت ۱۲:۵۰ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر چهارم » بخش ۶۷ - دریافتن طبیبان الهی امراض دین و دل را در سیمای مرید و بیگانه و لحن گفتار او و رنگ چشم او و بی این همه نیز از راه دل کی انهم جواسیس القلوب فجالسوهم بالصدق:
کاملان از دور نامت بشنوند
تا به قعر باد و بودت در دوندباد و بود یعنی چی؟
آیا تار و پود صحیح نیست؟
رضا از کرمان در ۳ سال قبل، یکشنبه ۷ آبان ۱۴۰۲، ساعت ۰۹:۰۷ در پاسخ به بهروز قدرتي دربارهٔ نظامی » خمسه » لیلی و مجنون » بخش ۹ - در نصیحت فرزند خود محمد نظامی:
آقا بهروز گل وگلاب سلام
ضمن آرزوی بهترین تعبیرات برای رویاهای شما ، عزیزم این شعر در کتابهای درسی قدیم بود و نمیدانم آیا شما خاطره ای از آن دارید یا نه ،گرچه الان سطح علمی کتابهای درسی نسبت به قدیم شدیداً افت کرده .
شاد باشی
رضا از کرمان در ۳ سال قبل، یکشنبه ۷ آبان ۱۴۰۲، ساعت ۰۸:۱۸ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۳۷۷:
سلام
در بیت دهم آچار به چه معنا بکار رفته است معنی ترشی میدهد یا ابزار ممنون از توضیح شما قبلا(ن .ر ) نیز همین مورد را سوال کرده ضمناً در بیت آخر رهی به چه معناست.
شاد باشید
عباس جنت در ۳ سال قبل، یکشنبه ۷ آبان ۱۴۰۲، ساعت ۰۰:۱۷ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۱۳:
طوق کرمنا اشاره به این آیه مبارک قرآن است
وَلَقَدْ کَرَّمْنَا بَنِی آدَمَ وَحَمَلْنَاهُمْ فِی الْبَرِّ وَالْبَحْرِ وَرَزَقْنَاهُمْ مِنَ الطَّیِّبَاتِ وَفَضَّلْنَاهُمْ عَلَی کَثِیرٍ مِمَّنْ خَلَقْنَا تَفْضِیلًا ﴿۷۰﴾ سوره ۱۷: الإسراء
چیزی که انسان را از سایر مخلوقات برتری میدهد عشق است که حتی ملأکه هم ندارند چنانچه حافظ میگوید
در ازل پرتوِ حُسنت ز تجلی دَم زد
عشق پیدا شد و آتش به همه عالم زد
جلوهای کرد رُخَت دید مَلَک عشق نداشت
عینِ آتش شد از این غیرت و بر آدم زد
عقل میخواست کز آن شعله چراغ افروزد
برق غیرت بدرخشید و جهان برهم زد
مدعی خواست که آید به تماشاگَهِ راز
دست غیب آمد و بر سینهٔ نامحرم زد
ملایک چون در حد کمال هستند احتیاج به عشق ندارند ولی عشق در انسان اکتسابی است یعنی باید خودش پیدا کند تا بمقامات روحانی برسد. عشق در حیوانات نباتات و طبیعت هم وجود دارد در سطح محدود برای حفظ بقا مانند عشق مادر و فرزند در حیوانات و این عشق ذاتی است.
مقام انسان بالا تر از فرشتگان است مولانا میفرماید:
هر نفس آواز عشق میرسد از چپ و راست
ما به فلک میرویم عزم تماشا که راست
ما به فلک بودهایم یار ملک بودهایم
باز همان جا رویم جمله که آن شهر ماست
خود ز فلک برتریم وز ملک افزونتریم
زین دو چرا نگذریم منزل ما کبریاست
گوهر پاک از کجا عالم خاک از کجا
بر چه فرود آمدیت بار کنید این چه جاست
برگ بی برگی در ۳ سال قبل، دوشنبه ۸ آبان ۱۴۰۲، ساعت ۰۶:۲۳ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۴۱: