گنجور

حاشیه‌ها

دکتر صحافیان در ‫۴ ماه قبل، دوشنبه ۱۸ خرداد ۱۴۰۵، ساعت ۱۱:۲۶ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۰۴:

دارای جهان، نصرت دین، خسرو کامل
یحیی بن مظفر، ملک عالم عادل(۳۰۴)
دارنده جهان، یاری‌دهنده دین و پادشاهی با کمال یحیی بن مظفر است پادشاهی دانا و دادگر(فرزند امیر مبارز الدین که هر دو ممدوح حافظ بوده‌اند)
۲- درگاه تو پناه‌گاه اسلام است و روی زمین دریچه‌ای از صفای جان و دل باز کرده است.
۳- ستایش تو بر جان و خرد لازم و بخشش تو بر همه هستی روان و جاری است.
۴- از روز ازل از سیاهی قلم تو یک قطره به روی چون ماهت افتاد و این خال زیبا گشایش‌گر دشواری‌های عشق شد(ایهام مه: سیاهی روی ماه: مسلمانان روایت کرده‌اند که فرشته‌ای آن لکه را زده است. در آغاز ماه مانند خورشید بود و شب از روز بازشناخته نمی‌شد پس فرشته‌ای پر خویش بر ماه کشید و آن را محو کرد و آن همان سیاهی است که در چهره ماه می‌توان دید (آفرینش و تاریخ، ۲۹۲)
۵- خورشید که این خال زیبا را دبد با خود گفت: ای کاش! من این غلام زیبا می‌بودم.
۶- ای شاه زیبا و بخشنده! فلک گردون در  بزم تو در حال پایکوبی است تو نیز با این زمزمه هستی همراه شو و دستی به شادی بگشای.
۷- شراب بنوش و همچنان به جهان بخشایش کن(ایهام: به انداره جهان ببخش)که از موهای زیبای چون کمندت، بدخواه در زنجیر است.
۸-چرخش فلک پیوسته بر مدار تناسب و تعادل می‌چرخد، شاد و آسوده باش که ستمگر(آنکه از تعادل و تناسب خارج شود) به مقصود نمی‌رسد
۹-ای حافظ! قلم پادشاه تقسیم کننده روزی است، پس برای گذران زندگی بیهوده نگران نباش!
آرامش و پرواز روح

 پیوند به وبگاه بیرونی 

دکتر صحافیان در ‫۴ ماه قبل، دوشنبه ۱۸ خرداد ۱۴۰۵، ساعت ۱۱:۱۸ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۰۵:

به وقت گل شدم از توبه شراب خجل
که کس مباد ز کردار ناصواب خجل(۳۰۵)
در بهار گل‌ها شرمنده توبه خویش از شرابم! خدایا کسی را از کردار نادرست شرمنده نکن!(خانلری: عهد گل-طنز و‌ تعریض در کردار نادرست بودن توبه و خجالت زده شدن از آن)
۲- درستکاری‌مان فریب و دام است و من با سعادتی که دارم از معشوق و ساقی شراب خجالت زده نیستم(خانلری: زین بخت)
۳- امید است که معشوق با خوش‌خویی خود از ما رنجیده نشود، چرا که از سوال و بازخواستش دلگیر و از پاسخ دادن خجالت زده می‌شویم(ایهام در سوال و جواب که از جانب معشوق است یا عاشق یا سوال از یکی وجواب از دیگری)
۴-دیشب که در فراق، اشک خونین می‌ریختیم از خیال یار که بر ما گذر می‌کرد خجالت زده شدیم(از آلوده شدن خیال یار به خوناب چشم)
۵- جای آن است که گل نرگس با همه خماری و‌ مستی‌اش در برابر چشمان زیبایت سر خم کند، چشمانی که با عتاب نرگس را نظاره‌گر است.
۶- تو از خورشید زیباتری و من از خدای سپاس دارم که از زیبایی بی‌نظیرت در برابر خورشید هم شرمگین نیستم.(خانلری: خوبروی‌تری)
۷-آب حیات به آن دلیل در حجاب تاریکی است که از شعر جاودانه و طبع روان حافظ شرمگین است(خانلری: ز طبع حافظ و این شعر همچو آب)
دوبیت اضافه در خانلری:
رخ از جناب تو عمری است نتافته‌ایم
نی‌ام، به یاری توفیق، از این جناب خجل
از آن نهفت، رخ خویش در نقاب صدف
که شد ز نظم خوشش لولو خوشاب خجل
آرامش و پرواز روح

 پیوند به وبگاه بیرونی 

بهرام خاراباف در ‫۴ ماه قبل، دوشنبه ۱۸ خرداد ۱۴۰۵، ساعت ۰۵:۳۰ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱۸۸:

نهان گردد الف چون گشت مهموز

 

اینجا منظورازالف،الف همزه است

برمک در ‫۴ ماه قبل، دوشنبه ۱۸ خرداد ۱۴۰۵، ساعت ۰۴:۳۰ دربارهٔ فردوسی » شاهنامه » ضحاک » بخش ۹ - سفر فریدون و سپاهش از اروندرود تا بیت‌المقدس پایتخت ضحاک:

گویا  از رود گذشتن در آیین ایرانیان نشان بزرگی و شاهی بوده  فریدون  و سیاوش و اردشیر  و داریوش بزرگ از رود می گذرند . در کارنامه اردشیر بابکان امده

u-š artaxšīr ō rōd  wuzurg rasīd. u-š ka ō rōd rasīd, u-š ōh guft: "ēw-t-ē, ōh daxšag-īh  man nēw-ēhīh!" u-š rōd-gōhr ō ōy ōh kard

آوانویسی پارسی

او-ش ارتخشیر اُ رود  وزرگ رسید. او-ش کَ اُ  رود رسید، او-ش اُه گفت: «ایو-تَ-ای، اُه دخشاگ-یه  مَن نِو-یهی!» او-ش رود-گُهر اُ اوی اُه کرد.

 

و اردشیر به رود بزرگ رسید. و چون به رود رسید، گفت: « یک ات   نشان من است ( این رود نشان دلیریِ من است!)» و [اردشیر] گوهر رود را  بر خود گرفت.

یادداشتِ کوتاه: در اینجا، رودخانه‌ای که اردشیر از آن می‌گذرد،  «نشان» (دخشاگ) دلیری او  می‌شود و گوهر رود میگیرد و روان میشود(مانند رود چیزی پیشگیر او نیست).


چو آمد به نزدیک اروندرود

فرستاد زی رودبانان درود

بران رودبان گفت پیروز شاه

که کشتی برافگن هم اکنون به راه

مرا با سپاهم بدان سو رسان

از اینان کسی را بدین سو ممان

بدان تا گذر یابم از روی آب

به کشتی و زورق هم اندر شتاب

نیاورد کشتی نگهبان رود

نیامد بگفت فریدون فرود

چنین داد پاسخ که شاه جهان

چنین گفت با من سخن در نهان

که مگذار یک پشه را تا نخست

جوازی نیابی و مهری درست

فریدون چو بشنید شد خشمناک

ازان ژرف دریا نیامدش باک

هم آنگه میان کیانی ببست

بران بارهٔ تیزتک برنشست

سرش تیز شد کینه و جنگ را

به آب اندر افگند گلرنگ را

ببستند یارانش یکسر کمر

همیدون به دریا نهادند سر

بر آن بادپایان با آفرین

به آب اندرون غرقه کردند زین

به خشکی رسیدند سر کینه جوی

به بیت‌المقدس نهادند روی

که بر پهلوانی زبان راندند

همی کنگ دژهودژش خواندند

به تازی کنون خانهٔ پاک دان

برآورده ایوان ضحاک دان

چو از دشت نزدیک شهر آمدند

کزان شهر جوینده بهر آمدند

-------
گذر  سیاوش از  آمل رود  در انجا نیز از گذر فریدون یاد می کنند


رسیدند پس گیو و خسرو بر آب

همی بودشان بر گذشتن شتاب

گرفتند پیگار با باژخواه

که کشتی کدامست بر باژگاه

نوندی کجا بادبانش نکوست

بخوبی سزاوار کیخسرو اوست

چنین گفت با گیو پس باج خواه

که آب روان را چه چاکر چه شاه

همی گر گذر بایدت ز آب رود

فرستاد باید به کشتی درود

بدو گفت گیو آنچ خواهی بخواه

گذر ده که تنگ اندر آمد سپاه

بخواهم ز تو باج گفت اندکی

ازین چار چیزت بخواهم یکی

زره خواهم از تو گر اسپ سیاه

پرستار و گر پور فرخنده ماه

بدو گفت گیو ای گسسته خرد

سخن زان نشان گوی کاندر خورد

به هر باژ گر شاه شهری بدی

ترا زین جهان نیز بهری بدی

که باشی که شه را کنی خواستار

چنین باد پیمایی ای بادسار

وگر مادر شاه خواهی همی

به باژ افسر ماه خواهی همی

سه دیگر چو شبرنگ بهزاد را

که کوتاه دارد به تگ باد را

چهارم چو جستی به خیره زره

که آن را ندانی گره تا گره

نگردد چنین آهن از آب تر

نه آتش برو بر بود کارگر

نه نیزه نه شمشیر هندی نه تیر

چنین باژ خواهی بدین آب‌گیر

کنون آب ما را و کشتی ترا

بدین گونه شاهی درشتی ترا

بدو گفت گیو ار تو کیخسروی

نبینی ازین آب جز نیکوی

فریدون که بگذاشت اروند رود

فرستاد تخت مهی را درود

جهانی شد او را سراسر رهی

که با روشنی بود و با فرهی

چه اندیشی ار شاه ایران توی

سرنامداران و شیران توی

به بد آب را کی بود بر تو راه

که با فر و برزی و زیبای گاه

اگر من شوم غرقه گر مادرت

گزندی نباید که گیرد سرت

ز مادر تو بودی مراد جهان

که بیکار بد تخت شاهنشهان

مرا نیز مادر ز بهر تو زاد

ازین کار بر دل مکن هیچ یاد

که من بیگمانم که افراسیاب

بیاید دمان تا لب رود آب

مرا برکشد زنده بر دار خوار

فرنگیس را با تو ای شهریار

به آب افگند ماهیان‌تان خورند

وگر زیر نعل اندرون بسپرند

بدو گفت کیخسرو اینست و بس

پناهم به یزدان فریادرس

فرود آمد از بارهٔ راه‌جوی

بمالید و بنهاد بر خاک روی

همی گفت پشت و پناهم توی

نمایندهٔ رای و راهم توی

درستی و پستی مرا فرّ تست

روان و خرد سایهٔ پرّ تست

به آب اندرون دلفزایم توی

به خشکی همان رهنمایم توی

به آب اندر افگند خسرو سیاه

چو کشتی همی راند تا باژگاه

پس او فرنگیس و گیو دلیر

نترسد ز جیحون و زان آب شیر

بدان سو گذشتند هر سه درست

جهانجوی خسرو سر و تن بشست

بدان نیستان در نیایش گرفت

جهان آفرین را ستایش گرفت

چو از رود کردند هر سه گذر

نگهبان کشتی شد آسیمه سر

به یاران چنین گفت کاینت شگفت

کزین برتر اندیشه نتوان گرفت

بهاران و جیحون و آب روان

سه جوشنور و اسپ و برگستوان

بدین ژرف دریا چنین بگذرد

خردمندش از مردمان نشمرد

پشیمان شد از کار و گفتار خویش

تبه دید ازان کار بازار خویش

بیاراست کشتی به چیزی که داشت

ز باد هوا بادبان برگذاشت

به پوزش برفت از پس شهریار

چو آمد به نزدیکی رودبار

همه هدیه ها نزد شاه آورید

کمان و کمند و کلاه آورید

بدو گفت گیو ای سگ بی‌خرد

توگفتی که این آب مردم خورد

چنین مایه ور پرهنر شهریار

همی از تو کشتی کند خواستار

ندادی کنون هدیهٔ تو مباد

بود روز کاین روزت آید به یاد

چنان خوار برگشت زو رودبان

که جان را همی گفت پدرودمان

چو آمد به نزدیکی باژگاه

هم آنگه ز توران بیامد سپاه

چو نزدیک رود آمد افراسیاب

ندید ایچ مردم نه کشتی برآب

یکی بانگ زد تند بر باژخواه

که چون یافت این دیو بر آب راه

چنین داد پاسخ که‌ای شهریار

پدر باژبان بود و من باژدار

ندیدم نه هرگز شنیدم چنین

که کردی کسی ز آب جیحون زمین

بهاران و این آب با موج تیز

چو اندر شوی نیست راه گریز

چنان برگذشتند هر سه سوار

تو گفتی هوا داشت شان برکنار

ازان پس بفرمود افراسیاب

که بشتاب و کشتی برافگن به آب

بدو گفت هومان که ای شهریار

براندیش و آتش مکن در کنار

تو با این سواران به ایران شوی

همی در دم گاوشیران شوی

چو گودرز و چون رستم پیلتن

چو طوس و چو گرگین و آن انجمن

همانا که از گاه سیر آمدی

که ایدر به چنگال شیر آمدی

ازین روی تا چین و ماچین تراست

خور و ماه و کیوان و پروین تراست

تو توران نگه‌دار و تخت بلند

ز ایران کنون نیست بیم گزند

پر از خون دل از رود گشتند باز

برآمد برین روزگار دراز









برمک در ‫۴ ماه قبل، دوشنبه ۱۸ خرداد ۱۴۰۵، ساعت ۰۳:۵۴ در پاسخ به دانش‌آموز دربارهٔ فردوسی » شاهنامه » ضحاک » بخش ۹ - سفر فریدون و سپاهش از اروندرود تا بیت‌المقدس پایتخت ضحاک:

کنگ و گنگ دژ برای جاهای دیگر هم آمده . در پارسی پهلوی گنگ به چند معنی هست یکی  معنی جزیره میدهد دگر به معنی  چنگ و شاخه هست و یکی دیگر به معنی بزرگ است که گویا گنگ  دژ همینست

 

همایون در ‫۴ ماه قبل، یکشنبه ۱۷ خرداد ۱۴۰۵، ساعت ۲۳:۰۴ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۶۳۱:

چند بیت و حال و هوای غزل در غزل دیگری تکرار میشود

ای آنک به دل ها ز حسد خار خلیدی

گویا این گونه غزل در مرگ کسی سروده شده و با صراحت لهجه و روشنی از زندگی بی مایه و فرومایه ای می‌گوید و آنرا نتیجه بازی عشق و خاک میداند که عجیب مینماید این گونه غزل در دیوان جلال‌دین چه میکند و‌کی و کجا سروده شده‌است باید دست به دامان افلاکی شد!

امین آب آذرسا در ‫۴ ماه قبل، یکشنبه ۱۷ خرداد ۱۴۰۵، ساعت ۱۹:۲۹ دربارهٔ عطار » منطق‌الطیر » عذر آوردن مرغان » نکته‌ای که شیخ بصره از رابعه پرسید:

درود. شیخ بصره نزد رابعه رفته. پس شاید منظور رابعه بصری است و نه رابعه بلخی؟

سعید شرفی در ‫۴ ماه قبل، یکشنبه ۱۷ خرداد ۱۴۰۵، ساعت ۱۰:۳۸ دربارهٔ جامی » بهارستان » روضهٔ هفتم (در شعر و بیان شاعران) » بخش ۴ - عمارهٔ مروزی:

مار است این جهان و جهانجوی مارگیر

وز مارگیر ، مار برآرد شبی دمار

سناتور سنتور در ‫۴ ماه قبل، یکشنبه ۱۷ خرداد ۱۴۰۵، ساعت ۰۹:۵۱ دربارهٔ سعدی » مواعظ » مثنویات » شمارهٔ ۴۳:

به حال نیک و بد راضی شو ای مرد

که نتوان طالع بد را نکو کرد

چو سگ را بخت تاریکست و شبرنگ

هم از خردی زنندش کودکان سنگ

سعدی جان 

به آب زمزم و کوثر سفید نتوان کرد

گلیم بخت کسی را که بافتند سیاه

حضرت حافظ

احمد خرم‌آبادی‌زاد در ‫۴ ماه قبل، یکشنبه ۱۷ خرداد ۱۴۰۵، ساعت ۰۱:۴۷ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۶:

به استناد کهن‌ترین نسخه خطی دیوان حافظ (کتابت سال 801 هجری، با دیباچۀ محمد گل اندام، میراث مکتوب 1394)، مصراع دوم بیت نخست چنین است:

«دل شوریدهٔ ما را به نو در کار می‌آورد» 

در صفحه 640 از نسخه آلمانی (چاپ 1858 میلادی، وین) نیز «به نو» (به جای «به بو») ثبت شده است.

نکته درخور توجه این است که ترجمه همین مصرع در نسخه انگلیسی (کلارک، سال ۱۸۹۱ میلادی) به گونه‌ای است که نشان می‌دهد مترجم دو واژۀ «به ...» را «به تو» دیده است. یعنی جایگاه نقطه در بالای واژۀ دوم است.

اما در مصراع نخست بیت دوم در هر سه سند یاد شده بالا به جای «دیده»، واژه «سینه» ثب شده است.

nabavar در ‫۴ ماه قبل، یکشنبه ۱۷ خرداد ۱۴۰۵، ساعت ۰۰:۰۳ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۱۹:

قمار عشق
در هجرنگار و دل بی صبروقرارش
  عمری بسر آمد به خم زلف وحصارش 
هردم مترصد که سر بام ببینی ش. 
 گه درپی آهویِ رمان گاه شکارش
تا کی زگل و بلبل وساقی و می ناب
رخساره ی چون ماه و دمی خوش به کنارش.  
تاچند به درگاه نگارت بنشینی.
درحسرت یک گوشه ی چشمی و عذارش  
آن قامت چون سرو خمیدی و دوتاشد 
   طی شد به خزان عمر به امید بهارش
مستی جوانی همه شد در پی دلدار.
 برخیز و ببین تلخی این صبح خمارش
یک گوشه ی ابروچوخم آورد وکمان کرد
جان درکف اخلاص نهادی به هزارش
این عشق چو جادوست به کنج دل عاشق.
  افسون و دو صد دلبری و حیله به کارش
هرگز نشود رام تو این توسن وحشی. 
   جر حسرت و غم نیست درین دشت سوارش
چون تخته ی نرد است که تاس هرچه نشیند. 
  اشک است چه گلرنگ به دامان قمارش 
ای کاش " نیا " خشک شود چشمه ی اشکی. 
 کزسینه ی عاشق به در آورده دمارش

عباس جنت در ‫۴ ماه قبل، شنبه ۱۶ خرداد ۱۴۰۵، ساعت ۲۱:۱۸ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۸۷۶:

تا مار زمین باشی کی ماهی دین باشی / ما را چو شدی ماهی پس حمله به دریا کن
مار چون با تمام بدنش در زمین میخزد اشاره به تعلقات دنیوی و ماهی‌ دین روحانیت است. تا وقتی‌ از این دنیا دل نکنی نمیتوانی به روحانیت برسی.

ماهی به عنوان یک سمبل مسیحی زیاد دیده می شود. ولی عده کمی معنی اصلی این سمبل را می شناسند.

مسیحیان کلیسای اولیه که بخاطراظهارایمانشان مورد آزارقرار میگرفتند از این سمبل استفاده می کردند تا به طور مخفیانه خودشان را به عنوان یک مسیحی به مسیحیان دیگر معرفی کنند.

اگر یک شخص مسیحی می خواست بداند که طرف مقابل او نیز مسیحیست با انگشت یک قسمت ماهی را در خاک زمین می کشید و اگر شخض دوم سمبل را با کشیدن قسمت دوم ماهی، کامل میکرد معلوم می شد که هر دو مسیحی ا ند .

در انجیل چندین بار به ماهی اشاره شده است همچنین چندین تن از حواریون مسیح، ماهیگیر بودند. چون مسیح ایشان را برای سید انسانها برگزیده بود.

در ماجرای سیر کردن پنج هزار تن، پسری با «پنج قرص نان و دو ماهی» نزد عیسی مسیح می‌آید. پرسیده می‌شود «این چیست در مقابل این همه» و عیسی قرص نان و ماهی را چندین برابر می‌کند.

بنابراین می توان گفت که سمبل ماهی اولین و کوتاهترین اعتقاد نامه مسیحیان است. چون با گفتن این کلمه شخص اعتراف می کرد که به عیسی مسیح ایمان دارد .

شاهرخ در ‫۴ ماه قبل، شنبه ۱۶ خرداد ۱۴۰۵، ساعت ۱۷:۲۲ در پاسخ به بابک چندم دربارهٔ سعدی » مواعظ » مثنویات » شمارهٔ ۴۱ - حکایت:

درود . توضیحات عالی بود

سناتور سنتور در ‫۴ ماه قبل، شنبه ۱۶ خرداد ۱۴۰۵، ساعت ۱۶:۲۹ دربارهٔ میرزا حبیب خراسانی » دیوان اشعار » بخش دو » غزلیات » شمارهٔ ۱۲۵:

دولت اگر سلسله جنبان شود

مور تواند که سلیمان شود 

نکبت اگر سر به گریبان شود

خواجه نصیر لوطی میدان شود

بخت اگر یاری کند چرخ فلک زاری کند

بخت اگر سستی کند دندان ز حلوا بشکند

بخت اگر یاری کند دلدار دلداری کند

نوبت گلشن رسد گلزار گلزاری کند

میرزا حبیب خراسانی

بخت نافرجام اگر با عاشقان یاری کند

یار عاشق‌سوز ما ترک دل‌آزاری کند

رهی معیری

امید منتظریان در ‫۴ ماه قبل، شنبه ۱۶ خرداد ۱۴۰۵، ساعت ۱۶:۰۱ دربارهٔ رودکی » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۳۸:

برای آهنگ بیشتر شعر اینطور به نظرم بوده

نارفته به شه‌راهِ وصالت گامی

نایافته از حُسنِ جمالت کامی

 

ناگاه شنیدم ز فلک پیغامی

«کز خُمِ فراق نوش بادت جا

می!»

امید منتظریان در ‫۴ ماه قبل، شنبه ۱۶ خرداد ۱۴۰۵، ساعت ۱۵:۱۶ دربارهٔ رودکی » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۱:

یک پرسش گرم جز تبم کس نکند

واقعا مکس کنید روی این مصرع

چقدر زیبا!!!!

عباس جنت در ‫۴ ماه قبل، شنبه ۱۶ خرداد ۱۴۰۵، ساعت ۰۷:۴۵ در پاسخ به پرویز شیخی دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۸۷۶:

دوست عزیز پرویز خان شما درست میفرمایید انسانیت بیشتر شامل مشترکات انسان و حیوان است و آدمییت مقام روحانی را شامل میشود بنظر من مولانا در اشعارش به مقام والای نوع بشر اشاره میکند که "خود ز فلک برتریم وز ملک افزونتریم"

 آمده ام که تا به خود گوش کشان کشانمت / بیدل و بی خودت کنم در دل و جان نشانمت

آمده ام بهار خوش پیش تو ای درخت گل / تا که کنار گیرمت خوش خوش و می‌‌فشانمت

آمده ام که تا تو را جلوه دهم در این سرا / همچو دعای عاشقان فوق فلک رسانمت

آمده ام که بوسه‌ای از صنمی ربوده ای / باز بده به خوشدلی خواجه که واستانمت

خود ز فلک برتریم وز ملک افزونتریم / زین دو چرا نگذریم منزل ما کبریاست  

کل چه بود که کل توی ناطق امر قل توی / گر دگری نداندت چون تو منی بدانمت

 در این شعر مولانا  به زیبایی مقام انسان را شرح می‌دهد:

منگر به هر گدایی که تو خاص از آن مایی / مفروش خویش ارزان که تو بس گران بهائی

به عصا شکاف دریا که تو موسی زمانی /بدران قبای مه را که ز نور مصطفایی

بشکن سبوی خوبان که تو یوسف جمالی /چو مسیح دم روان کن که تو نیز از آن هوایی

به صف اندرآی تنها که سفندیار وقتی /در خیبر است برکن که علی مرتضایی

بستان ز دیو خاتم که توی به جان سلیمان /بشکن سپاه اختر که تو آفتاب رایی

چو خلیل رو در آتش که تو خالصی و دلخوش /چو خضر خور آب حیوان که تو جوهر بقایی

بسکل ز بی‌اصولان مشنو فریب غولان /که تو از شریف اصلی که تو از بلند جایی

تو به روح بی‌زوالی ز درونه باجمالی /تو از آن ذوالجلالی

تو ز پرتو خدایی تو هنوز ناپدیدی ز جمال خود چه دیدی /سحری چو آفتابی ز درون خود برآیی

تو چنین نهان دریغی که مهی به زیر میغی /بدران تو میغ تن را که مهی و خوش لقایی

چو تو لعل کان ندارد چو تو جان جهان ندارد /که جهان کاهش است این و تو جان جان فزایی

تو چو تیغ ذوالفقاری تن تو غلاف چوبین /اگر این غلاف بشکست تو شکسته دل چرایی

تو چو باز پای بسته تن تو چو کنده بر پا /تو به چنگ خویش باید که گره ز پا گشایی

چه خوش است زر خالص چو به آتش اندرآید /چو کند درون آتش هنر و گهرنمایی

مگریز ای برادر تو ز شعله‌های آذر /ز برای امتحان را چه شود اگر درآیی

به خدا تو را نسوزد رخ تو چو زر فروزد /که خلیل زاده‌ای تو ز قدیم آشنایی

تو ز خاک سر برآور که درخت سربلندی /تو بپر به قاف قربت که شریفتر همایی

ز غلاف خود برون آ که تو تیغ آبداری /ز کمین کان برون آ که تو نقد بس روایی

شکری شکرفشان کن که تو قند نوشقندی /بنواز نای دولت که عظیم خوش نوایی

 

برمک در ‫۴ ماه قبل، شنبه ۱۶ خرداد ۱۴۰۵، ساعت ۰۵:۵۸ دربارهٔ کسایی » دیوان اشعار » عزت نفس:

به خدایی که آفرین کرده ست

زیرکان را به خویشتنداری

که نیرزد به پیش من هرگز

همه روی زمین به یک خواری

برمک در ‫۴ ماه قبل، شنبه ۱۶ خرداد ۱۴۰۵، ساعت ۰۵:۲۲ دربارهٔ فردوسی » شاهنامه » سهراب » بخش ۱۴ - خروش سهراب بر کاووس، برکندن سراپرده، دیدار نخست با رستم و انکار نام:

 

این  سروده را بنگرید 

خروشید و بگرفت نیزه به دست

به آوردگه رفت چون پیل مست

وزانجا دمان شد به پرده سرای

به نیزه در اورد بالا ز جای

رمید ان دلاور سپاه دلیر

بکردار گوران ز چنگال شیر

 

ازان پس خروشید سهراب گرد

همی شاه کاووس را بر شمرد

 بدو گفت ای  شاه  پر دار و برد

که چونست کارت به دشت نبرد

چرا کرده‌ای نام کاووس کی

که با جنگ نه تاو داری نه پی

یکی سخت سوگند خوردم به بزم

بدان شب کجا کشته شد ژنده‌رزم

کز ایران نمانم یکی نیزه‌دار

کنم زنده کاووس کی را به دار

بدین نیزه جان تو بریان کنم

ستاره همه بر تو گریان کنم

برمک در ‫۴ ماه قبل، شنبه ۱۶ خرداد ۱۴۰۵، ساعت ۰۵:۱۴ دربارهٔ فردوسی » شاهنامه » سهراب » بخش ۱۴ - خروش سهراب بر کاووس، برکندن سراپرده، دیدار نخست با رستم و انکار نام:

 

ز تندی به جوش آمدش خون برگ

نشست از بر بارهٔ تیزتگ

خروشید و بگرفت نیزه به دست

به آوردگه رفت چون پیل مست

وزانجا دمان شد به پرده سرای

به نیزه در اورد بالا ز جای

رمید ان دلاور سپاه دلیر

بکردار گوران ز چنگال شیر

کس از نامداران ایران سپاه

نیارست کردن بدو در نگاه

ز بالا و بازو  و  دست و عنان

زگرز  وز آب داده سنان

ازان پس دلیران شدند انجمن

بگفتند کاینت گو پیلتن

نشاید نگه کردن آسان بدوی

که یارد شدن پیش او جنگجوی

ازان پس خروشید سهراب گرد

همی شاه کاووس را بر شمرد

 بدو گفت ای  شاه  پر دار و برد

که چونست کارت به دشت نبرد

چرا کرده‌ای نام کاووس کی

که با جنگ نه تاو داری نه پی

بدین نیزه جان تو بریان کنم

ستاره همه بر تو گریان کنم

یکی سخت سوگند خوردم به بزم

بدان شب کجا کشته شد ژنده‌رزم

کز ایران نمانم یکی نیزه‌دار

کنم زنده کاووس کی را به دار

که داری از ایرانیان تیزچنگ

که پیش من آید به هنگام جنگ

همی گفت و می بود جوشان بسی

از ایران ندادند پاسخ کسی

خم آورد پشت وز دست  ان ستیخ

بزد تند و برکند هفتاد میخ

سراپرده یک بهره آمد ز پای

ز هر سو برآمد دم کرنای

غمی گشت کاووس و آواز داد

کزین نامداران فرخ نژاد

یکی نزد رستم برید آگهی

کزین ترک شد مغز گردان تهی

۱
…
۱۰۶
۱۰۷
۱۰۸
۱۰۹
۱۱۰
…
۵۸۲۶