گنجور

حاشیه‌ها

احمد خرم‌آبادی‌زاد در ‫۹ ماه قبل، پنجشنبه ۱۸ دی ۱۴۰۴، ساعت ۱۳:۰۰ دربارهٔ ابوسعید ابوالخیر » رباعیات نقل شده از ابوسعید از دیگر شاعران » رباعی شمارهٔ ۵۸۰:

با توجه به «مُغانِ نیره‌نوش» در مصراع نخست بیت دوم، واژه «نیره» باید به معنای «خمره شراب» هم باشد.

ققنوس در ‫۹ ماه قبل، پنجشنبه ۱۸ دی ۱۴۰۴، ساعت ۱۱:۱۲ در پاسخ به غلامرضا گوهري دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر اول » بخش ۵۸ - منع کردن خرگوش از راز ایشان را:

درود بر دوستان

ذهاب:معنای واژگانی‌اش رفتن است و مجاز از جای رفتن(مقصد)

ذهب:زر(طلا) و مجازا دارایی

مذهب:آیین و دین

پس می‌خواهد بگوید کمتر درباره جایی که می‌خواهی بروی و برسی(مقصد)و از دارای‌ات و از کیش و آیینت سخن بگو.

ققنوس در ‫۹ ماه قبل، پنجشنبه ۱۸ دی ۱۴۰۴، ساعت ۱۱:۰۳ در پاسخ به رضا دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر اول » بخش ۵۸ - منع کردن خرگوش از راز ایشان را:

هر رازی که به دومی برسد هویدا می‌شود!

امیررضا ابراهیمی در ‫۹ ماه قبل، پنجشنبه ۱۸ دی ۱۴۰۴، ساعت ۱۰:۵۸ در پاسخ به سیدعلی ساقی دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۵:

آقا رضا دمت گرم 

خیلی خوب توضیح میدی 

همیشه معنی شعر های حافظرو با شما میخونم 

امیررضا ابراهیمی در ‫۹ ماه قبل، پنجشنبه ۱۸ دی ۱۴۰۴، ساعت ۱۰:۴۵ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۵:

سلام دوستان 

یه عزیزی به اسم رضا اینجا بیشتر شعر های حافظ رو کامل توضح دادن 

از همینجا بهش میگم دمش گرم 

Fateme Zandi در ‫۹ ماه قبل، پنجشنبه ۱۸ دی ۱۴۰۴، ساعت ۰۵:۳۶ دربارهٔ سعدی » مواعظ » قطعات » شمارهٔ ۲۰۵:

درود 

ای پسندیده حیف بر درویش..

در این مصراع حیف یعنی ظلم و غارت 

 

موفق باشید 

 

 

امیرشریعتی در ‫۹ ماه قبل، پنجشنبه ۱۸ دی ۱۴۰۴، ساعت ۰۳:۰۱ دربارهٔ صائب » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۳۰۸:

سلام و عرض ادب

در بیت دهم از این غزل زیبا:

‌"شلاین" یا "شلایین" : (ترکی) به‌معنای بسیار اصرار، ابرام و تقاضا کننده به شکل افراط...

 

با تشکر از سایت وزین گنجور

محمدحسین حسن پور در ‫۹ ماه قبل، چهارشنبه ۱۷ دی ۱۴۰۴، ساعت ۲۱:۴۸ دربارهٔ باباطاهر » دوبیتی‌ها » دوبیتی شمارهٔ ۷۴:

سلام با احترام به نظر همه دوستان، به عقیده بنده بهترین ابیات و نوع چینش کلمات متعلق به اصل خود شعر هست که باباطاهر به زیبایی هرچه تمام آن را سروده است.

زیرا جابجایی کلمات یا حذف و اضافه با توجه به وزن و اهنگ و البته مفهوم شعر باعث برهم خوردن تعادل شعر و دل زدگی مخاطب میشود. حال اگر چه اصل شعر همین باشد که در سایت قرار گرفته یا نه به هرحال زیباترین و بهترین شکل ممکن است.

Raha Arian در ‫۹ ماه قبل، چهارشنبه ۱۷ دی ۱۴۰۴، ساعت ۱۹:۰۴ دربارهٔ محمد وصیف سگزی » قصاید و قطعات » شمارهٔ ۲:

وزن شعر بر مفتعلن مفتعلن مفتعل درست تر هست. چون بدین شکل نشان میدهد وزن متفق الارکان هست که یک هجا از انتهای آن کم شده است.

آریا غلامی در ‫۹ ماه قبل، چهارشنبه ۱۷ دی ۱۴۰۴، ساعت ۱۸:۲۸ دربارهٔ نظامی » خمسه » هفت پیکر » بخش ۲۸ - نشستن بهرام روز دوشنبه در گنبد سبز و افسانه گفتن دختر پادشاه اقلیم سوم:

باشد که ما نیز بشر پرهیزگار شویم 

عباس صادقی زرینی در ‫۹ ماه قبل، چهارشنبه ۱۷ دی ۱۴۰۴، ساعت ۱۷:۳۶ دربارهٔ بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۶۰۸:

این همه هماهنگی بین اجزای ( کلمه به کلمه ) شعر حیرت انگیز است .

تصویر سازی بی نظیره 

معنی و خیال در حد اعلاست 

فقط بیدل موسیقی رو‌ زیاد رعایت نمی کنه 

بهزاد رستمی در ‫۹ ماه قبل، چهارشنبه ۱۷ دی ۱۴۰۴، ساعت ۱۶:۵۵ دربارهٔ فروغی بسطامی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۶:

افسوس که در خلوت خاصت نشسته

وز هر طرفی بر سر من شورش عام است

احساس می‌کنم این بیت مشکل وزن داره و پیشنهادم اینه: افسوس که در خلوت خاص تو نشسته 

هر چند معنای بیت رو نمیفهمم، حتی بیت پیشنهادی خودم رو :)

البته حدس میزنم به این معنا باشه که میگه افسوس می‌خورم، غبطه می‌خورم به اونی که در خلوت خاص با تو نشسته 

سیدمحمد جهانشاهی در ‫۹ ماه قبل، چهارشنبه ۱۷ دی ۱۴۰۴، ساعت ۱۴:۵۹ دربارهٔ عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۳۱:

عطّار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۳۱
  
مردِ یک مویِ تو ، فلک نبوَد
محرمِ کویِ تو ، مَلک نبوَد

ماه دو هفته ، گر چه هست تمام
از جمالِ تو ، هفت یک نبوَد

چون جمالِ تو ، آشکار شود
همه باشی تو ، هیچ شک نبود

مُلکِ حسن ، آفتابِ رویِ تو را
با کَسی نیز ، مشترک نبود

نتوان دید ، ذرّه‌ای ، رخِ تو
تا دو عالم ، دو مردمک نبود

آنچه ، در ذرّه ذرّه هست ، از تو
در زمین نیست ، در فلک نبود

لیک ، چون ذرّه در تو محو شود
محو را ، ذرّه‌ای برک نبود!

زرِ خورشید ، ذرّه ذرّه شود
اگر اش ، خالِ تو ، محک نبوَد

هیچکَس را ، در آفرینشِ حق
در شکَر ، این همه نمک نبود

سرِ زلف ات ، به چین رسید ، از هند
هیچکَس را ، چنین یزک نبود

گر ، خسَک ، در رهِ من اندازی
چون تو اندازی ، آن خسک نبود

هرچه ، عطّار ، در صفاتِ تو گفت
بر محک ، جاودان ش حک نبوَد

سیدمحمد جهانشاهی در ‫۹ ماه قبل، چهارشنبه ۱۷ دی ۱۴۰۴، ساعت ۱۴:۵۸ دربارهٔ عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۳۲:

عطّار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۳۲
                 
چو ، در غمِ تو ، جز جان ، چیزی دگرم نبود
پیشِ تو کشم ، کز تو ، غمخوارترم نبود

پروانه ی تو گشتم ، تا بر تو سرافشانم
خود چون رخِ تو بینم ، پروایِ سرم نبود

پیش نظرم ،  عالم ، چون روزِ قیامت باد
آن روز که بر راه ات ، دایم نظرم نبود

گفتم خبری گویم ، با تو ، ز دلِ زارم
امّا چو تو را بینم ، از خود خبرم نبود

گفتم که ز تیر ات ، تیز ، از چشمِ تو بگریزم
چون تیر بپیوندد ، کنجِ گذرم نبود

در عشقِ تو ، صد همدم ، تیماربرم باید
تنها چه کنم ، چون کَس ، تیماربرم نبود

گفتی ؛  که به زر گردد ، کارِ تو ، چو آبِ زر
جانی بکنم آخر ، گر آن قدرم نبود

تو چاره ی کارم کن ، تا از رخِ همچون زر
تدبیر کنم ، وجهی ، گر هیچ زرم نبود

بوسی ندهی ، جانا ، تا جان نستانی تو
هر دم ، ز پیِ بوسی ، جانی دگرم نبود

عطّارِ ستمکش را ،  دل بود ، به تو رهبر
دردا که ، چو دل خون شد ، کَس راهبرم نبود

سیدمحمد جهانشاهی در ‫۹ ماه قبل، چهارشنبه ۱۷ دی ۱۴۰۴، ساعت ۱۴:۵۸ دربارهٔ عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۳۳:

عطّار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۳۳
                 
کَسی کو ، خویش بیند ، بنده نبوَد
وگر بنده بوَد ، بیننده نبوَد

به خود ، زنده مباش ، ای بنده ، آخر
چرا شبنم به دریا زنده نبوَد

تو هستی شبنمی ، دریاب دریا
که جز دریا ، تو را ، دارنده نبود

در این دریا ، چو شبنم ، پاک گم شُو
که هر کو گم نشد ، داننده نبود

اگر در خود بمانی ، ناشده گم
تو را ، جاوید ، کَس جوینده نبوَد

تو می‌ترسی ، که در دنیا ، مدام ات
بسازی از بقا افکنده نبود

وجودِ جاودان خواهی ، ندانی
که گل چون گل بسی پاینده نبود

وجودِ گل ، به بالایِ گل آمد
که سلطانی ، مقامِ بنده نبوَد

تو را ، در نُو شدن ، جامه که آرَد
اگر بر قدِّ تو ، زیبنده نبود

چه می‌گویم ، چو تو ، هستی نداری
تو را ، جز نیستی ، یابنده نبود

اگر خواهی ، که دایم ، هست گردی
که در هستی ، تورا ، ماننده نبود

فرو شُو ، در رهِ معشوق ، جاوید
که هرگز ، رفته‌ای آینده نبود

در آتش ، کِی رسد ، شمعِ فسرده
اگر شب تا سحر ، سوزنده نبود

فلک هرگز نگردد ، محرمِ عشق
اگر سر تا قدم ، گردنده نبوَد

هر آن کبکی ، که قوتِ باز گردد
ورایِ او ، کَسی پرّنده نبود

چه می‌گویی ، تو ای عطّار ، آخر
به عالم در ، چو تو ، گوینده نبوَد

سیدمحمد جهانشاهی در ‫۹ ماه قبل، چهارشنبه ۱۷ دی ۱۴۰۴، ساعت ۱۴:۵۷ دربارهٔ عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۳۴:

عطّار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۳۴
                 
با لبِ لعل ات ، سخن در جان رود
با سرِ زلفِ تو ، در ایمان رود

عقل  ،چون شرحِ لبِ تو ، بشنوَد
پیشِ لعل ات ، از بنِ دندان رود

هر که او ، سرسبزیِ خطِّ تو دید
چون قلم ، سر بر خطِ فرمان روَد

چون ببیند ، پستهٔ خط فستقی ت
در خطِ تو ، با دلِ بریان رود

آنچه رویَت را ، روَد در نیکویی
می‌ندانم ، تا فلک را آن رود

چون شود ، خورشیدِ روی ات آشکار
ماه زیرِ میغ ، در پنهان رود

هر که ، رویِ همچو خورشیدِ تو ، دید
گر همه چرخ است ، سرگردان رود

هست جان ، عطّار را شیرین ، از آنک
شرحِ آن لب ، بر زبانِ جان رود

سیدمحمد جهانشاهی در ‫۹ ماه قبل، چهارشنبه ۱۷ دی ۱۴۰۴، ساعت ۱۴:۵۷ دربارهٔ عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۳۵:

عطّار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۳۵
                
دل ، به امیدِ وصلِ تو ، باد به دست می‌رود
جان ، ز شرابِ شوقِ تو ، باده‌پرست می‌رود

از مِیِ عشق ، جانِ ما ، یافت ز دور شمّه‌ای
زیرِ زمین ، به بویِ آن ، با دلِ مست می‌رود

از مِیِ عشق ریختن ، بر دلِ آدم ، اندکی
از دلِ او ، به هر دلی ، دست به دست می‌رود

رخ بنمای ، گه گهی ، کز پیِ آرزویِ تو
بر دل و جانِ عاشقان ، سخت شکست می‌رود

در رهِ تو ، رونده را ، در قدمِ نخستمین
نیست به نیست می‌فتد ، هست به هست می‌رود

بالغِ راه ، کِی شوی ، چون ندهی ، به دوست جان
گرچه ، ز سالِ عمرِ تو ، پنجه و شصت می‌رود

سیدمحمد جهانشاهی در ‫۹ ماه قبل، چهارشنبه ۱۷ دی ۱۴۰۴، ساعت ۱۴:۵۶ دربارهٔ عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۳۶:

عطّار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۳۶
                
تا سرِ زلفِ تو ، درهم می‌رود
در جهان ، صد خون ، به یک دم می‌رود

تا بدیدم زلفِ تو ، ای جان و دل
دل ز دستم رفت و جان هم می‌رود

دل ندارم ، تا غمِ زلفَت خورم
وین سخن ، از جانِ پُر غم می‌رود

آسمان ، از اشتیاقِ رویِ تو
همچو زلفَت ، پشت پُر خم می‌رود

دل ، در اندوهِ تو مُرد و این بتَر
کز پیِ دل ، جان به ماتم می‌رود

می‌دهی دم ، می‌ستانی جانِ من
راستی ، بیعی مسلّم می‌رود

هر زمانی ، توبه‌ای می‌بشکنی
توبه ، الحق ، با تو محکم می‌رود

ناز کم کن ، زانکه ، تا خطّ ات دمید
آنچه می‌رفت ات ، کنون کم می‌رود

خون مخور ، عطّار را ، کز شوقِ تو
با دلی پُر خون ، ز عالم می‌رود

الهام در ‫۹ ماه قبل، چهارشنبه ۱۷ دی ۱۴۰۴، ساعت ۱۴:۱۰ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۶:

ما داستانی نداریم. همه‌اش ساخته ذهن است. به عنوان هوشیاری در لحظه حاضریم و به صنع و طرب دست می‌زنیم. و مراقبیم تا درزی دزد جامه‌ی عمر ما را ندزدد. با تسلیم و رضا، کار حق می‌کنیم و خاموش می‌مانیم. به خلوت عشق پناه می‌بریم تا خودش ریشه دردهای پنهان مارا دوا کند. ناظریم و می‌دانیم هنوز در بدایت سلوکیم. در کودکستان عرفانیم:) 

باشد که ادامه دهیم

( چون راه رفتنی‌ست توقف هلاکت است

چونت قنق کند که بیا خرگه اندرآ ؟)

۱
…
۱۶۰
۱۶۱
۱۶۲
۱۶۳
۱۶۴
…
۵۸۳۴