نرگس خاتون در ۱۰ ماه قبل، پنجشنبه ۴ دی ۱۴۰۴، ساعت ۰۱:۲۱ در پاسخ به مصلح الدین سعدی دربارهٔ ایرج میرزا » قطعهها » شمارهٔ ۶۹ - ای خایه:
بیشتر بهشون میخوره تفسیر توسط موش مصنوعی باشه تا هوش مصنوعی
رسول لطف الهی در ۱۰ ماه قبل، پنجشنبه ۴ دی ۱۴۰۴، ساعت ۰۰:۵۵ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۵۴:
دوستان اگرفیلم کوژ پشت نتردام را دیده ویا کتابش را خوانده باشید دقیقانسخه فرانسوی میر نوروزی را مشاهده خواهید کرد به نظر این حقیر استاد ویکتور هوگو شاید ارادتی به حافظ داشته و یا در فرهنگ فرانسه هم از قدیم این رسم بوده
behzad abbasi در ۱۰ ماه قبل، چهارشنبه ۳ دی ۱۴۰۴، ساعت ۲۲:۰۲ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۵۰:
خدا حافظ و نگهدارتون باشه برگ بی برگی
صدرا رحمتی در ۱۰ ماه قبل، چهارشنبه ۳ دی ۱۴۰۴، ساعت ۲۱:۲۸ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۴۷:
از آن لحظه که در پیچوتاب زلف تو گم شدم، دیگر مجالی برای پرداختن به هیچ درد و پریشانیِ دیگری نماند؛ همهی فکر و یادم در همان سرِ زلف تو متوقف شده است
احمد فرزین در ۱۰ ماه قبل، چهارشنبه ۳ دی ۱۴۰۴، ساعت ۱۹:۲۶ دربارهٔ خیام » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۱۷:
جناب خیام سوال اینکه خوب حالا که در نهایت نیست میشویم الان تکلیف چیست
خیام جواب داد:
در دهر چه صد ساله چه یکروزه شویم
محسن عبدی در ۱۰ ماه قبل، چهارشنبه ۳ دی ۱۴۰۴، ساعت ۱۹:۱۳ دربارهٔ عطار » منطقالطیر » بیان وادی حیرت » حکایت دختر پادشاه که بر غلامی شیفته شد و تحیر غلام پس از وصل در عالم بیخبری:
خوشآوازان
محسن عبدی در ۱۰ ماه قبل، چهارشنبه ۳ دی ۱۴۰۴، ساعت ۱۹:۱۲ دربارهٔ عطار » منطقالطیر » بیان وادی حیرت » حکایت دختر پادشاه که بر غلامی شیفته شد و تحیر غلام پس از وصل در عالم بیخبری:
آگهی
محسن عبدی در ۱۰ ماه قبل، چهارشنبه ۳ دی ۱۴۰۴، ساعت ۱۹:۰۹ دربارهٔ عطار » منطقالطیر » بیان وادی حیرت » حکایت دختر پادشاه که بر غلامی شیفته شد و تحیر غلام پس از وصل در عالم بیخبری:
محاق: پوشیده، سه شب آخر ماه که ماه معلوم نیست.
فریما دلیری در ۱۰ ماه قبل، چهارشنبه ۳ دی ۱۴۰۴، ساعت ۱۷:۵۱ دربارهٔ جهان ملک خاتون » دیوان اشعار » رباعیات » شمارهٔ ۷۰:
وای که من چقدر از خواندن اشعار ایشان لذت میبرم
سیدمحمد جهانشاهی در ۱۰ ماه قبل، چهارشنبه ۳ دی ۱۴۰۴، ساعت ۱۶:۳۶ دربارهٔ عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۰۷:
عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۰۷
هر که ، عزمِ عشقِ روی اش میکند
عشقِ روی اش ، همچو موی اش میکندهر که ندهد ، این جهان را ، سه طلاق
همچو دزدِ چار سوی اش میکنداو نیاید در طلب ، امّا ز شوق
دل ، به صد جان ،جستجوی اش میکنداو نگردد نرم ، از اشک ام ، ولیک
اشک دایم شست و شوی اش میکندهر که ، از چوگانِ زلف اش ، بوی یافت
بی سر و بن ، همچو گوی اش میکندهر که ، در عشق اش ، چو تیرِ راست شد
چون کمان ، زه در گلوی اش میکندسرخرویِ او ، بباید شد ، به قطع
هر که را ، عشق آرزوی اش میکندسختدل آهن نه بر آتش نگر
تا چگونه ، سرخ روی اش میکنداز در اش ، عطّار را بویی رسید
آه ، از آنجا ، مُشک بوی اش میکند
nabavar در ۱۰ ماه قبل، چهارشنبه ۳ دی ۱۴۰۴، ساعت ۱۶:۳۱ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۹۴:
کلبه ی احزان ” نیا “
کاش این موشک پرانی های کور
محو می شد بلکه ما انسان شویم
کاش جای این همه کشتار های بی امان
با محبت شاهد دنیای گلریزان شویم
نه مسلمان دشمن قوم یهود و نه یهود
خصم یکدیگر درین دنیای بی سامان شویم
تا چنین خشم و عنادی در دل این مردم است
شاهد این ملت درمانده ی گریان شویم
تا سیاست دست خونریزان و خونخواران بود
در غم یک لحظه آرامش به خود پیچان شویم
گر خدا تقدیرمان را از ازل تقریر کرد
از چه این سان مهره ی شطرنج هر شیطان شویم؟
گر بر این منوال هر دم بگذرد این عمرِ ما
صاحب رشد هزاران کلبه ی احزان شویم۱۳۰۴ / مهر ماه
الهام در ۱۰ ماه قبل، چهارشنبه ۳ دی ۱۴۰۴، ساعت ۱۵:۳۹ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر ششم » بخش ۷۹ - آواز دادن هاتف مر طالب گنج را و اعلام کردن از حقیقت اسرار آن:
🔆زیرکی و فضل و فضولی را میاندازم. باشد که با تعهّد خود را بنگرم و با ابلهی و حیرانی بگذارم او تیر را بیاندازد. مگر تبدیل شوم. ♾️💓
سیدمحمد جهانشاهی در ۱۰ ماه قبل، چهارشنبه ۳ دی ۱۴۰۴، ساعت ۱۴:۵۳ دربارهٔ عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱۱:
عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱۱
از قوّتِ مستی م ، ز هستی م خبر نیست
مست ام ز میِ عشق و چو من مست ، دگر نیستدر جشنِ میِ عشق ، که خون جگر ام ریخت
نُقلِ منِ دلسوخته ، جز خونِ جگر نیستمستانِ میِعشق ، درین بادیه رفتند
من ماندم و از ماندنِ من نیز ، اثر نیستدر بادیهٔ عشق ، نه نقصان ، نه کمال است
چون من ، دو جهان خلق ، اگر هست و اگر نیستگویند برُو ، تا به در اش برگذری ، بوک
هیهات ، که گر باد شوم ، رویِ گذر نیستزین پیش ، دلی بود مرا عاشق و امروز
جز بیخبری م ، از دلِ خود ، هیچ خبر نیستجانا ، اگر ام ، در سرِ کارِ تو روَد جان
از دادنِ صد جان ، دگر ام بیمِ خطر نیستدر دامنِ تو ، دست کَسی میزند ، ای دوست
کو ، در رهِ سودایِ تو ، با دامنِ تر نیستدانی که چه خواهم ، منِ دلسوخته ، از تو
خواهم که نخواهم، دگر ام هیچ نظر نیستعطّار ، چنان غرقِ غم ات شد ، که دل اش را
یک دم ، دلِ دل نیست ، زمانی ، سَرِ سَر نیست
سیدمحمد جهانشاهی در ۱۰ ماه قبل، چهارشنبه ۳ دی ۱۴۰۴، ساعت ۱۴:۵۲ دربارهٔ عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱۴:
عطّار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱۴
طمعِ وصلِ تو ، مجال ام نیست
حصّه زین قصّه ، جز خیال ام نیستدر فراقِ تو ، تشنه میمیرم
کز لب ات ، قطرهای زلال ام نیستتو چو شمعیّ و من چو پروانه
با تو بودن بههم ، مجال ام نیستدور میباشم ، از جمالِ تو ، زانک
طاقتِ آن چنان جمال ام نیستمیزیَم با فراق و میگویم
که تمنِّایِ آن وصال ام نیستگرچه وصلِ تو ، هست کارِ محال
کارِ بیرون از این ، محال ام نیستاگر ام ، وصلِ تو نخواهد بود
سَرِ هیچی ، به هیچ حال ام نیستبی خود ام کن ، که خود به خود ، تو بسی
زانکه من تا خود ام ، کمال ام نیستگر بسوزی م بند بند ، چو شمع
دمی از سوختن ، ملال ام نیستمن ، به بال و پَرِ تو میپَرَّم
که دمی بر تو ، پَرّ و بال ام نیستور مرا ، بی تو ، پَّر و بالی هست
آن پر و بال ، جز وبال ام نیستتا جگر گوشهٔ خود ات خواندم
گر جگر میخورَم ، حلال ام نیستشرحِ دردِ تو ، چون دهد عطّار
زانکه ، یارایِ این مقال ام نیست
سیدمحمد جهانشاهی در ۱۰ ماه قبل، چهارشنبه ۳ دی ۱۴۰۴، ساعت ۱۴:۵۱ دربارهٔ عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱۳:
عطّار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱۳
در رهِ عشّاق ، نام و ننگ نیست
عاشقان را ، آشتیّ و جنگ نیستعاشقی تردامنی ، گر تا ابد
دامنِ معشوق ات ، اندر چنگ نیستننگ باد ات ، هر دُو عالم ، جاودان
گر دو عالم ، بر تو ، بیاو ، تنگ نیستپیکِ راهِ عاشقانِ دوست را
در زمین و آسمان ، فرسنگ نیستمرغِ دل ، از آشیانی دیگر است
عقل و جان را ، سویِ او ، آهنگ نیستساقیا ، خونِ جگر ، در جام ریز
تا شود پُر خون ، دلی ، کز سنگ نیستآتشِ عشق و محبّت ، برفروز
تا بسوزد ، هر که او ، یک رنگ نیستکارِ ما بگذشت ، از فرهنگ و سنگ
بیدلانِ عشق را ، فرهنگ نیستراست ناید ، نام و ننگ و عاشقی
دُرد در دِه ، جایِ نام و ننگ نیستنیست ، منصورِ حقیقی ، چون حسَین
هر که او ، از دارِ عشق ، آونگ نیستشد چنان ، عطّار فارغ از جهان
کآسمان ، با همّت اش هم سنگ نیست
سیدمحمد جهانشاهی در ۱۰ ماه قبل، چهارشنبه ۳ دی ۱۴۰۴، ساعت ۱۴:۵۱ دربارهٔ عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱۲:
عطّّار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱۲
دل خون شد و از تو ام خبر نیست
هر روز مرا ، دلی دگر نیستگفتم ؛ که دلم به غمزه بردی
گفتا ؛ که مرا از این خبر نیستزر میخواهی ، که دل دهی باز
جان هست مرا ، ولیک زر نیستمینتوانم ، سر از تو پیچید
گر هست سَرِ من ات ، وگر نیستدر گلبنِ آفرینش ، امروز
از رویِ تو ، گل ، شکفتهتر نیستپُر ، پرتوِ رویِ تو ست ، عالَم
لیکن چه کنم ، مرا نظر نیستدین آوردم ، که نورِ دین را
بی رویِ تو ، ذرّهای اثر نیستکفر آوردم ، که کافری را
از حلقهٔ زلفِ تو ، گذر نیستکفر است ، قلاوُزِ رهِ عشق
در عشقِ تو ، کفر مختصر نیستجز کافری و سیاهرویی
در عالمِ عشق ، معتبر نیستخاک اش بر سر ، که همچو عطّار
در کویِ تو ، همچو خاکِ دَر نیست
برمک در ۱۰ ماه قبل، چهارشنبه ۳ دی ۱۴۰۴، ساعت ۱۳:۵۸ در پاسخ به ناشناس دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۰۷:
بیگمان این بیت بسیار سست است و با همه کوششی که کرده اند مانند حافظ بسرایند اما رسوایند . تا جایی که بیاد دارم در هیچ نسخه ای ندیدم مگر نسخه های بازاری که بی ارزشند زمان قاجار
برمک در ۱۰ ماه قبل، چهارشنبه ۳ دی ۱۴۰۴، ساعت ۱۳:۰۳ دربارهٔ منوچهری » دیوان اشعار » قصاید و قطعات » شمارهٔ ۶۳ - در مدح شیخ العمید(ابوسهل زوزنی):
چنین خواندم امروز در دفتری
که زندهست جمشید را دختری
نه بنشیند از پای و نه یک زمان
نهد پهلوی خویش بر بستری
مرا این سخن بود نادلپذیر
چو اندیشه کردم من از هر دری
بدان خانهٔ باستانی شدم
به هنجار چون آزمایشگری
یکی خانه دیدم ز سنگ سیاه
گذرگاه او تنگ چون چنبری
گشادم در او به افسونگری
برافروختم زروار آذری
چراغی گرفتم چنانچون بود
ز زر هریوه سر خنجری
در آن خانه دیدم به یکپای بر
بیوگی کلان، چون هیونی بری
سفالین بیوگی به مهر خدای
بر او بر نه زری و نه زیوری
ببسته سفالین کمر هفت هشت
فکنده به سر بر تنک چادری
چو آبستنان اشکم آورده پیش
چو خرمابنان پهن تار سری
بسی خاک بنشسته بر تار او
نهاده به سر بر گلین افسری
بر و گردنی تهم چون ران پیل
ته پای او گرد چون اسپری
دویدم من از مهر نزدیک او
چنانچون بر خواهری خواهری
ز تار سرش باز کردم سبک
تنکتر ز پر پشه چادری
ستردم رخش را به سرآستین
ز هر گرد و خاکی و خاکستری
به ساغر لب خویش بردم فراز
مرا هر لبی گشت چون شکری
خداوند ما باد پیروزگر
سرو کار او با پرندین بری
فرشته پورابراهیمی در ۱۰ ماه قبل، چهارشنبه ۳ دی ۱۴۰۴، ساعت ۱۱:۵۶ دربارهٔ سعدی » گلستان » باب پنجم در عشق و جوانی » حکایت شمارهٔ ۱۹:
این داستان بسیار زیبا این ماجرا رو به تصویر کشیده که هیچ ادمی توانایی درک و فهم از درد دیگری رو نداره تا زمانی که خودش به درد مشابه اون دچار شده باشه! همونطور که در این داستان آمده در ابتدا مجنون برای اینکه اطرافیان و پادشاه حالش رو درک کنن میگه اگه شمام لیلی رو میدید اینجور منو شماتت نمیکردید ولی بعد وقتی پادشاه لیلی رو میبینه و باز بنظرش دلیل موحهی برای حال خرابی مجنون پیدا نمیکنه ؛ اینجا هم مجنون و هم ما به زیبایی منوجه میشیم که درد هیچ دردمندی رو نمیشه فهمید تا زمانی که خودت درد مشابه اون رو چشیده باشی.
برمک در ۱۰ ماه قبل، پنجشنبه ۴ دی ۱۴۰۴، ساعت ۰۱:۵۴ دربارهٔ منوچهری » دیوان اشعار » قصاید و قطعات » شمارهٔ ۶۳ - در مدح شیخ العمید(ابوسهل زوزنی):