عباسی-فسا @abbasi۲۱۵۳ در ۱ ماه قبل، جمعه ۶ شهریور ۱۴۰۵، ساعت ۱۲:۱۱ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۰۵:
ایجاز یعنی سخن را از کلمات و توضیحات زائد، خالی کردن و به کوتاهترین شکل ممکن، مقصود و منظور را بیان کردن.
در ادبیات ما استاد سخن سعدی است. از هر نظر استاد است. تا چند قرن قبل از سعدی، سخن ادیبان طولانی و دارای زواید قابل حذف است اما سعدی شیوۀ خود را بر ایجاز گذاشت و الحق که سعدی استاد ایجاز نیز میباشد؛ مخصوصا در گلستان. هرکجا حذف کلمه یا جمله، لطمهای به منظور نمیرساند؛ آن کلمه یا جمله حذف شده است.سخنی که با تو دارم به نسیم صبح گفتم
دگری نمیشناسم تو ببر که آشنایی
در اینجا سعدی به گونهای لطیف، بخشی از جمله را حذف کرده است که ذهن مخاطب به راحتی متوجهش نمیشود.
بعد از «سخنی که با تو دارم» چیزی حذف شده است اما چنان استادانه حذف شده است که ابدا ذهن را در معنا دچار خطا و سرگشتگی نمیکند.
چه چیزی به نسیم صبح گفته شده؟ مصرع دوم است که مقولِ قول است نه آن سخن
در واقع چنین است: سخنی که با تو دارم (به دست نسیم صبح سپردم و) به نسیم صبح گفتم: دگری نمیشناسم تو ببر که آشنایی. در واقع آن سخن و پیغام حذف شده است.
عباسی-فسا @abbasi۲۱۵۳ در ۱ ماه قبل، جمعه ۶ شهریور ۱۴۰۵، ساعت ۱۲:۰۶ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۰۵:
تو جفای خود بکردی و نه من نمیتوانم
که جفا کنم؛ ولیکن نه تو لایق جفاییاین بیت ممکن است دو گونه خوانده شود:
تو جفای خود بکردی و نه؛ من نمیتوانم
که جفا کنم؛ ولیکن نه تو لایق جفایی
در اینجا بعد از «نه» مکث میشود و جملۀ جدیدی شروع میشود. در خوانش اول معنا چنین است: تو جفای خودت را کردی اما من نمیتوانم جفا کنم ولی تو شایستۀ جفا نیستی.
در اینجا سعدی میگوید من نمیتوانم جفا کنم؛ و مفهومش این است که اگر میتوانستم جفا کنم؛ حتما انجامش میدادم!
اصلا در این معنا، کلمۀ «نه» زیادی است و نیازی به آوردنش نیست.
شکل دوم:
تو جفای خود بکردی و نه من نمیتوانم
که جفا کنم؛ ولیکن نه تو لایق جفایی
در شکل دوم، بعد از «نه» مکث نیست و تمام قسمت «نه من نمیتوانم که جفا کنم» با هم خوانده میشود و معنا چنین است: تو جفای خودت را کردی و نه این که من نمیتوانم جفا کنم؛ (یعنی میتوانم جفا کنم) اما تو شایستۀ جفا نیستی؛ پس با وجودی که میتوانم؛ این کار را نمیکنم.شکل اول اصلا با روحیات سعدی جور در نمیآید. سعدی و جفا؟ ابدا
وحید سبزیانپور wsabzianpoor@yahoo.com در ۱ ماه قبل، جمعه ۶ شهریور ۱۴۰۵، ساعت ۱۱:۲۰ دربارهٔ باباطاهر » دوبیتیها » دوبیتی شمارهٔ ۱۲۶:
یاد آور این بیت حافظ است :
پدرم روضهٔ رضوان به دو گندم بفروخت / من چرا مُلکِ جهان را به جوی نفروشم؟!
سیدمحمد جهانشاهی در ۱ ماه قبل، جمعه ۶ شهریور ۱۴۰۵، ساعت ۱۰:۲۰ دربارهٔ عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۵۵:
خویش را ، در پیش این غوغا فکن
عباسی-فسا @abbasi۲۱۵۳ در ۱ ماه قبل، جمعه ۶ شهریور ۱۴۰۵، ساعت ۰۹:۴۹ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۰۵:
اجرای خصوصی حریم یار دو ایراد داره
اولا این غزل خوانده نشده و نیز همراهان آواز کسان دیگری هستند
اجرای خصوصی در شوشتری ۲۷ شهریور ۱۳۶۹، آمریکا: شجریان، کمانچه: محمدرضا لطفی، نی: جمشید عندلیبی، تنبک: مرتضی اعیان
وحید سبزیانپور wsabzianpoor@yahoo.com در ۱ ماه قبل، جمعه ۶ شهریور ۱۴۰۵، ساعت ۰۹:۲۶ دربارهٔ باباطاهر » دوبیتیها » دوبیتی شمارهٔ ۳۴۳:
این مضمون که نداشتن عشق برابر مرگ است در شعر حافظ به شکلی بدیع ودلنواز آمده
هرآنکس که در این حلقه نیست زنده به عشق / برو نمرده به فتوای من نماز کنید
سناتور سنتور در ۱ ماه قبل، جمعه ۶ شهریور ۱۴۰۵، ساعت ۰۴:۳۸ دربارهٔ پروین اعتصامی » دیوان اشعار » مثنویات، تمثیلات و مقطعات » شمارهٔ ۱۰۱ - غرور نیکبختان:
بگفت، ای پست طالع، ما همائیم
کجا با تیرهروزان آشنائیم
متاب، ای دوست، بر بیچارگان روی
مبادا بر تو گردون تابد ابروی
اگر بر دامن کیوان نشستیم
چو خیر کس نمیخواهیم، پستیم
پروین اعتصامی
سناتور سنتور در ۱ ماه قبل، جمعه ۶ شهریور ۱۴۰۵، ساعت ۰۳:۱۶ دربارهٔ ابوسعید ابوالخیر » رباعیات نقل شده از ابوسعید از دیگر شاعران » رباعی شمارهٔ ۱۶۵:
تا نیست نگردی، ره هستت ندهند
این مرتبه با همت پستت ندهند
چون شمع قرار سوختن گر ندهی
سر رشتهٔ روشنی به دستت ندهند
شیخ بهایی
تا از ره و رسم عقل ، بیرون نشوی
یک ذره از آنچه هستی ، افزون نشوی
من عاقلم ، ار تو لیلی جان بینی
دیوانه تر از هزار مجنون نشوی
شیخ بهایی
با عقل برون ز خویش چون آید کس
باید که به وادی جنون آید کس
صد موزه آهنیش بباید فرسود
تا یک قدم از خویش برون آید کس
طالب آملی
دل گرچه درین بادیه بسیار شتافت
یک موی ندانست و بسی موی شکافت
گرچه ز دلم هزار خورشید بتافت
آخر به کمال ذرهای راه نیافت
عطار خیام ابوسعید ابوالخیر
کس چه داند تا درین بحر عمیق
سنگ ریزه قدر دارد یا عقیق
عقل و جان و دین و دل درباختم
تا کمال ذره ای بشناختم
شیخ عطار
ظاهرت ، چون گور کافر پر حلل
وز درون ، قهر خدا عز و جل
از برون ، طعنه زنی بر بایزید
وز درونت ، ننگ میدارد یزید
ظاهرت ، گر هست با باطن یکی
میتوان ره یافت بر حق ، اندکی
ور مخالف شد درونت با برون
رفته باشی در جهنم ، سرنگون
ظاهر و باطن ، یکی باید ، یکی
تابیابی راه حق را ، اندکی
شیخ بهایی
سناتور سنتور در ۱ ماه قبل، جمعه ۶ شهریور ۱۴۰۵، ساعت ۰۲:۳۵ دربارهٔ پروین اعتصامی » دیوان اشعار » مثنویات، تمثیلات و مقطعات » شمارهٔ ۱۶۶ - این قطعه را برای سنگ مزار خودم سرودهام:
خرم آن کس که در این محنتگاه
خاطری را سبب تسکین است
پروین اعتصامی
دل ویرانه عمارت کردن
خوشتر از کاخ برافراختن است
پروین اعتصامی
بینوایان را به برگ سبز گاهی یاد کن
چون ز نیرنگ جهان خرج خزان خواهی شدن؟
صائب تبریزی
سبزهٔ بالای کوه از آب دریا فارغ است
بینوایان را خدا رزق هوایی می دهد
لاادری
سناتور سنتور در ۱ ماه قبل، جمعه ۶ شهریور ۱۴۰۵، ساعت ۰۱:۵۰ دربارهٔ سعدی » بوستان » باب هشتم در شکر بر عافیت » بخش ۱۲ - حکایت:
مدعی گو این قدر بر حال ناکامان مخند
زان که دوران فلک دایم به یک احوال نیست
فروغی بسطامی
سوزد و گرید و افروزد و خاموش شود
هر که چون شمع ، بخندد به شب تار کسی
منعم اصفهانی
به تیره روز مزن طعنه ، کاندرین تقویم
نوشته شد که چنین روزها فراوانند
پروین اعتصامی
ما را فکنده اند ، نه خویش اوفتاده ایم
گر عاقلی ، مخند بافتاده ، زینهار
پروین اعتصامی
هرگز به محنت دیگر کسان مخند
دل بر ادامه ی ایّام خوش مبند
روزی رسد به جهان ، چرخ این فلک
اندازدت به یکی لحظه در کمند
اِ لیار (جبار محمدی)
ای توانگر که تو سیری هین مخند
بر کژی آن فقیر دردمند
مولانا
چو استاده ای بر مقامی بلند
بر افتاده گر هوشمندی مخند
سعدی جان
یکی را که در بند بینی مخند
مبادا که ناگه درافتی به بند
سعدی جان
ای مفتخر به طالع مسعود خویشتن
تأثیر اختران شما نیز بگذرد
فروغی بسطامی
ای آن که بر شکسته دلان خنده می زنی!
بر شیشه ات نخورده مگر سنگ روزگار
واقف لاهوری
سناتور سنتور در ۱ ماه قبل، جمعه ۶ شهریور ۱۴۰۵، ساعت ۰۱:۴۸ دربارهٔ پروین اعتصامی » دیوان اشعار » مثنویات، تمثیلات و مقطعات » شمارهٔ ۱۵۶ - نکوهش بیخبران:
مدعی گو این قدر بر حال ناکامان مخند
زان که دوران فلک دایم به یک احوال نیست
فروغی بسطامی
سوزد و گرید و افروزد و خاموش شود
هر که چون شمع ، بخندد به شب تار کسی
منعم اصفهانی
به تیره روز مزن طعنه ، کاندرین تقویم
نوشته شد که چنین روزها فراوانند
پروین اعتصامی
ما را فکنده اند ، نه خویش اوفتاده ایم
گر عاقلی ، مخند بافتاده ، زینهار
پروین اعتصامی
هرگز به محنت دیگر کسان مخند
دل بر ادامه ی ایّام خوش مبند
روزی رسد به جهان ، چرخ این فلک
اندازدت به یکی لحظه در کمند
اِ لیار (جبار محمدی)
ای توانگر که تو سیری هین مخند
بر کژی آن فقیر دردمند
مولانا
چو استاده ای بر مقامی بلند
بر افتاده گر هوشمندی مخند
سعدی جان
یکی را که در بند بینی مخند
مبادا که ناگه درافتی به بند
سعدی جان
ای مفتخر به طالع مسعود خویشتن
تأثیر اختران شما نیز بگذرد
فروغی بسطامی
علی جوادی در ۱ ماه قبل، جمعه ۶ شهریور ۱۴۰۵، ساعت ۰۱:۴۶ دربارهٔ عطار » مصیبت نامه » بخش بیست و سوم » بخش ۳ - الحكایة و التمثیل:
وای فقط وای چه اشعار زیبایی
چقددددرررر زیبا
این شعر را هر روز باید خواند
علی جوادی در ۱ ماه قبل، جمعه ۶ شهریور ۱۴۰۵، ساعت ۰۱:۲۶ دربارهٔ عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۶:
با سلام
بیت اول میتواند معبودی به جای معشوقی قرار گیرد
بیت دوم استاد فریدالدین عطار میفرمایند
در هر ذره یا اتمی انرژی بسیار بالایی به اندازه خورشید وجود دارد که روایت گر فرمول E=mc**2 می باشد
و در بیت بعدی میفرمایند باید دلبر دل این ذره را بشکافد
تا ببینیم که در اون چه انرژی بزرگ هسته ای وجود دارد
در بیت بعدی اثبات میکند که چرا این انرژی وجود دارد
میفرماید اتم ها نباید کنار هم به آرامی نشسته باشند ( دقیقا چیزی که انیشتین بهش رسید و گفت یک نیروی قوی دیگری باید وجود داشته باشد که اینها رو بهم نگه داشته )
توحید در مقابل تشبیه کردن وجود دارد
اگر کسی را مشابه سازی کنی دیگر آن چیز تک نیست
جمله = همه
در بیت ششم دانستم که هیچ نمیدانم
بیت هفتم دلی که به خدا متصل نباشه به درد نمیخوره
گیو در ۱ ماه قبل، پنجشنبه ۵ شهریور ۱۴۰۵، ساعت ۲۲:۳۸ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۷۷:
در مرادات حافظ از همدانی زلف به این معنا آمده است: صفت جمال و کمال الهام غیبی را گویند.
در کشف الالفاظ تبریزی به این معنا آمده است: غیب هویت حق را گویند که هیچ کس را بدان راه نیست.
در اصطلاحات عرفانی عراقی: گسترهٔ رمز و رازها و اسرار الهی ست؛ و تاب زلف: پیچ و خم اسرار الهی
محسن پورسلان در ۱ ماه قبل، پنجشنبه ۵ شهریور ۱۴۰۵، ساعت ۱۹:۵۹ دربارهٔ خیام » ترانههای خیام به انتخاب و روایت صادق هدایت » دم را دریابیم [۱۴۳-۱۰۸] » رباعی ۱۴۲:
گردون نگری زقد فرسوده ی ماست.
وقتی انسان پیر و فرتوت شود و قامتش فرسوده شودقامت خمیده پیدا میکند(قد فرسوده)،قادر به دیدن بالای سر خود نیست،چون نمیتواند کمرش را راست کند، و بناچار جهت دیدش همیشه روبه پایین(دون) است.بنابر این"
اگر(گر) دید شما به پایین است(دون نگری) بخاطر قد و قامت خمیده و فرسوده است(زقد فرسوده ی ماست)...
احمد رحمتبر در ۱ ماه قبل، پنجشنبه ۵ شهریور ۱۴۰۵، ساعت ۱۹:۵۸ دربارهٔ صامت بروجردی » کتاب المراثی و المصائب » شمارهٔ ۴۰ - همچنین مرثیه:
در بین همه اشعاری که ردیف «اما این کجا و آن کجا» دارند، این تنها شعری است که سراینده آن مشخص است. همچنین این تنها شعری با آن ردیف است که شوخیهای جنسی در آن نیست، شاید دلیل مشخص بودن سراینده هم همین باشد.
Adel Kalhor در ۱ ماه قبل، پنجشنبه ۵ شهریور ۱۴۰۵، ساعت ۱۸:۳۲ دربارهٔ بیدل دهلوی » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۵۵:
نفس خود را با تفکر در دو روز دنیا مهار کنید در انجام گناه تا کجا پیش خواهید رفت در نهایت مرگ در انتظار شماست
برمک در ۱ ماه قبل، پنجشنبه ۵ شهریور ۱۴۰۵، ساعت ۱۵:۲۹ در پاسخ به غالب دربارهٔ فردوسی » شاهنامه » پادشاهی یزدگرد » بخش ۲ - نامهٔ رستم فرخزاد به برادر: اخترشماریِ شکست در قادسی و پیشگویی زوال ساسانیان:
چه کسانی پس از رستم به ایران و برای سود خود زیان کسان میجویند و دین را بهانه میکنند؟
برمک در ۱ ماه قبل، پنجشنبه ۵ شهریور ۱۴۰۵، ساعت ۱۵:۲۶ دربارهٔ فردوسی » شاهنامه » پادشاهی یزدگرد » بخش ۲ - نامهٔ رستم فرخزاد به برادر: اخترشماریِ شکست در قادسی و پیشگویی زوال ساسانیان:
بدانست رستم شمار سپهر
ستارهشمُر بود و با داد و مهر
همیگفت کاین رزم را روی نیست
رهِ آبِ شاهان بدین جوی نیست
بیاورد سرلاب و اختر گرفت
ز روز بلا دست بر سر گرفت
یکی نامه سوی برادر به درد
نوشت و سخنها همه یاد کرد
نخست آفرین کرد بر کردگار
کزو دید نیک و بد روزگار
دگر گفت کز گردش آسمان
پژوهندهمَردم شود بدگمان
گنهکارتر در زمانه منم
ازیرا گرفتار آهرمنم
که این خانه از پادشاهی تهیست
نه هنگام پیروزی و فرهیست
خور و ماه و ناهید با تازیان
چنان شد کز اختر نیابد زیان
وزین روی از اختر نزار و تهیست
براین اختر ما بباید گریست
ز چارم همیبنگرد آفتاب
کزین جنگ ما را بد آید شتاب
ز بهرام و تیرست ما را گزند
نشاید گذشتن ز چرخ بلند
همان تیر و کیوان برابر شدست
عطارد به برج دو پیکر شدست
چنین است و کاری بزرگست پیش
همی سیر گردد دل از جان خویش
همه بودنیها ببینم همی
وزان خامشی برگزینم همی
بر ایرانیان زار و گریان شدم
ز ساسانیان نیز بریان شدم
دریغ این سر و تاج و این داد و تخت
دریغ این بزرگی و این فرّ و بخت
کزین پس شکست آید از تازیان
ستاره نگردد مگر بر زیان
برین سالیان چارصد بگذرد
کزین تخمه گیتی کسی نشمرد
بزرگمهر در ۱ ماه قبل، جمعه ۶ شهریور ۱۴۰۵، ساعت ۱۴:۴۲ در پاسخ به فرهاد دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۹۴: