گنجور

حاشیه‌ها

Fateme Zandi در ‫۱ ماه قبل، جمعه ۳۰ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۰۵:۲۵ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر ششم » بخش ۱۳۵ - خطاب حق تعالی به عزرائیل علیه‌السلام کی ترا رحم بر کی بیشتر آمد ازین خلایق کی جانشان قبض کردی و جواب دادن عزرائیل حضرت را:

شرح و تفسیرشرح 

 

استاد ارجمند جناب کریم زمانی 

 

4797بیت 

حق به عزرائیل می گفت : ای نقیب 

/ بر کِه رَحم آمد تو را از هر کئیب

 

حضرت حق به عزرائیل می فرمود : ای مهتر ، از میان این همه آفریدۀ اندوهناک بر چه کسی دلت به رحم آمد ؟ [ نَقیب = مهتر قوم ، پیشوا ، در اینجا یعنی بزرگ و مهتر / کئیب = اندوهناک ]

 

بیت 4798

گفت : بر جمله دلم سوزد به درد 

/ لیک ترسم امر را اِهمال کرد

عزرائیل عرض کرد که خداوندا من به هنگام قبض روح کردن مردم نسبت به همگان دلم می سوزد . ولی ترسم اینست که مبادا این ترّحم در اجرای وظیفه ام سستی و خلل ایجاد کند .

 

بیت 4799

تا بگویم : کاشکی یزدان مرا

 / در عوض قربان کند بهرِ فتا

تا آنجا دلم به حال مردم می سوزد که می گویم : ای کاش حضرت حق به جای میراندنِ این جوان مرا قربانی کند .

 

بیت 4800

گفت : بر کی بیشتر رحم آمدت ؟ 

/ از کِه دل پُرسوز و بریان تر شدت ؟

 

خداوند به عزرائیل فرمود : بر چه کسی بیشتر دلت به رحم آمده است ؟ و اصلاََ به خاطر چه کسی بیشتر دلت سوخته و کباب شده است ؟

 

بیت 4801

گفت : روزی کشتیی بر موجِ تیز / من شکستم ز امر تا شد ریز ریز

عزرائیل گفت : روزی برای اجرای فرمانِ تو کشتیِ گرفتار در امواجی تند را در هم شکستم و خُرد و متلاشی اش کردم .

 

بیت 4802

پس بگفتی : قبض کن جانِ همه / جز زنی و غیرِ طفلی زآن رمه

پس فرمودی : جانِ همۀ ساکنان کشتی را بگیر مگر جانِ مادر و طفلِ خردسالش را .

 

بیت 4803

هر دو بر یک تخته ای درماندند / تخته را آن موجها می راندند

هر دو ، یعنی مادر و طفل روی تخته پاره ای در وسطِ آبها قرار گرفتند و امواج آن تخته پاره را به جلو می راند .

 

بیت 4804

باز گفتی : جانِ مادر قبض کن / طفل را بگذار تنها ز امرِ کُن

دوباره فرمودی : اینک جانِ مادر را بگیر و آن طفل را به اقتضای مشیّت الهی رها کن و کاری به او نداشته باش . [ کُن = اشاره است به آیه 117 سوره بقره . « و چون آفریدن چیزی را اراده فرماید . به محضِ اینگه گوید : موجود باش ، پس موجود شود . » ]

 

بیت 4805

چون ز مادر بِگسلیدم طفل را / خود تو می دانی چه تلخ آمد مرا

وقتی که مادر را از آن طفل از طریق قبض روح جدا کردم . تو خود می دانی که این کار برای من چقدر تلخ و ناگوار آمد .

 

بیت 4806

پس بدیدم دودِ ماتم هایِ زَفت / تلخیِ آن طفل از فکرم نرفت

البته من در طول مأموریتم که قبض روح خلایق است . صعنه های غم انگیز و سوزناک بزرگی دیده ام . ولی تلخی اینکه می دیدم طفلی شاهد مرگ رقّت بار مادرش در میان امواج خروشان دریاست هرگز از یادم نمی رود .

 

بیت 4807

گفت حق : آن طفل را از فضلِ خویش / موج را گفتم فگن در بیشه اش

حضرت حق فرمود : من به اقتضای فضل و احسان خویش به امواج گفتم که او را در بیشه ای بیفکن .

 

بیت 4808

بیشه ای پُر سوسن و رَیحان و گُل / پُر درختِ میوه دارِ خوش اُکُل

بیشه ای پُر از سوسن و گُل و ریحان و پوشیده از درختان میوۀ لذیذ . [ اُکُل = خوردنی ، طعام ]

 

بیت 4809

چشمه هایِ آبِ شیرینِ زلال / پروریدم طفل را با صد دَلال

در بیشه ای که چشمه ساران آب شیرین و زلال جریان داشت . آن کودک را در ناز و نعمت فراوان پروردم . [ دَلال = ناز و کرشمه ، در اینجا یعنی نازپروردگی ]

 

بیت 4810

صد هزاران مرغِ مُطرِب خوش صدا / اندر آن روضه فکنده صد نوا

صدها هزار پرنده نغمه سرای خوش آواز در آن گُلشن نغمه سرایی می کردند .

 

بیت 4811

بسترش کردم ز برگِ نسترن / کرده او را ایمن از صَدمِۀ فِتَن

بستر او را از گُل های نسترن ساختم و از فتنه ها و خطرات فراوان ایمنش داشتم .

 

بیت 4812

گفته من خورشید را ، کو را مَگَز / باد را گفته : بَرو آهسته وَز

به خورشید فرمودم که او را آزرده مساز . و به باد نیز فرمودم بر او نرم و آرام گذر کن .

 

بیت 4813

ابر را گفته بر او باران مَریز / برق را گفته بر او مگرای تیز

به ابر فرمودم که بر آن طفل باران فرو مباران . به آذرخش نیز فرمودم بر او تند و تیز مدرخش .

 

بیت 4814

زین چمن ای دی مَبُر آن اعتدال / پنجه ای بهمن بر این روضه ممال

ای زمستان از این چمنزار آب و هوای معتدل را قطع مکن . ای ماهِ بهمن بر این گلشن دست اندازی مکن .

 

منابع و مراجع :

شرح جامع مثنوی معنوی 

دفتر شسم 

تالیف کریم زمانی 

انتشارات اطلاعات

Fateme Zandi در ‫۱ ماه قبل، جمعه ۳۰ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۰۳:۰۹ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر ششم » بخش ۱۳۶ - کرامات شیخ شیبان راعی قدس الله روحه العزیز:

تفسیر و شرح ابیات 

استاد ارجمند جناب کریم زمانی 

4815بیت 

همچو شَیبان راعی از گُرگِ عنید

  وقتِ جمعه بر رِعا خط می کشید

 

مانند شیبان راعی (چوپان) که وقتی برای نماز جمعه می رفت گِردِ گلّۀ گوسفندانش خطّی می کشید تا گُرگ معاند بدانان حمله نیاورد . ( عَنید = معاند ، ستیزه گر / رِعا = گلّه گاو و گوسفند و جز آن ) [ در ابیات قبل چون سخن از حفاظت الهی رفت . به عنوان نمونه تاریخی ماجرای شیبان راعی را مثال می آورد . ابن عربی شیبان راعی را مانند فضیل عیاض و ذوالنون مصری صاحب علم لدُّنی دانسته است ( الفتوحات المکیّه ، ج 2 ، ص 361 ) ]

 

– شیبان راعی با کنیه ابو محمد یکی از زهاد و پارسایان راستین و صاحب کرامت قرن سوم هجری بود که بر کوههای لبنان چوپانی می کرد بدین مناسبت بدو راعی می گفتند . وی اهل دمشق بود و از یاران سفیان نوری . کرامت مشهور او که مولانا نیز در این ابیات بدان اشاره کرده است این بود که هر گاه برای اقامه نماز جمعه به شهر می رفت . گرد گوسفندانش خطی می گشید به گونه ای که نه گوسفندان از آن خط خارج می شدند و نه گرگ و سایر درندگان می توانستند داخل خط شوند و بر گوسفندان یورش آورند . مولانا با اشاره به این روایت ، می خواهد بگوید که اهل الله هم در امور تکوینی تصرف دارند و هم در امور روحی و اخلاقی . بطوریکه هرگاه کسی تحت تربیت آنان قرار گیرد از جمیع گزندهای روحی و اخلاقی مصون ماند .

 

بیت 4816

تا برون نآید از آن خط ، گوسفند

  نه درآید گرگ و دزدِ با گزند

تا نه گوسفندی از آن خط خارج شود و نه گرگ و دزد زیان زننده ای به درونِ آن خط درآید .

 

بیت 4817

بر مثالِ دایرۀ تعویذِ هود

 کاندر آن ، صرصر امانِ آل بود

 

درست مانند دایرۀ حِرزِ هود نبی (ع) که خاندانش و یارانش در حریم آن از گزند باد صرصر ایمن بودند . ( تَعویذ = پناه دادن ، دعا نمودن ) [ هود پیامبر ، پیرامون مومنان خطی می کشید و همین که باد سرکش (صرصر) بدانجا می رسید سست و آرام می شد و به مؤمنان گزند و آسیبی نمی رسید .

 

– هود (ع) بر قبیله عاد مبعوث شد . نام این پیامبر بارها در قرآن کریم ذکر شده است . یازدهمین سوره قرآنی نیز به نام اوست . عرفا و صوفیه ، هود را مظهر توحید ذاتی و اسمایی می دانند . ]

 

بیت 4818

هشت روزی اندرین خط تن زنید 

 وز برون ، مُثلَه تماشا می کنید

هود به پیروان خود گفت : هشت روز در داخل این خط ساکت و آرام بمانید و ببینید که بیرون این خط ، عذاب الهی چه ها می کند . [ مُثلَه = در اینجا به معنی عذاب سخت و قطعه قطعه شدن اندام ها از گزند باد صرصر است . ]

 

بیت 4819

بر هوا بُردی ، فگندی بر حَجَر 

 تا دریدی لَحم و عَظم از همدگر

 

باد صرصر معاندان را بر هوا بلند می کرد و بر سنگ ها می کوفت . چنانکه گوشت و استخوان آنان از هم جدا می شد . [ لَحم = گوشت / عَظم = استخوان ]

 

بیت 4820

یک گُرُه را بر هوا در هم زدی 

 تا چو خشخاش استخوان ریزان شدی

 

جمعی را به هوا می برد و محکم بر هم می کوفت بطوری که استخوانهاشان مانند خشخاش ریز ریز می شد .

 

بیت 4821

آن سیاست را که لرزید آسمان 

 مثنوی اندر نگنجد شرحِ آن

 

شرح آن کیفر الهی که آسمان از هیبت آن بر خود لرزید در مثنوی درنمی گنجد . [ بس که عظیم و خطیر است . ]

 

بیت 4822

گر به طبع این می کنی ، ای بادِ سرد

  گِردِ خط و دایرۀ آن هود گَرد

 

ای بادِ سرد ، اگر این عذابی که بر قوم عاد نازل می کنی بر وفقِ طبیعت و سرشتِ مادّی توست . پس پیرامون خطِّ حرزِ هود نبی (ع) نیز وزان شو . [ امّا چرا همینکه به نزدیکی آن خط می رسی از حرکت باز می مانی ؟ پس معلوم می شود که که باد و همۀ نیروهای طبیعت مأموران الهی هستند . به امر او کار می کنند و نه به طبع خود . مولاما می گوید : هر آنچه که به خواص و طبایع پدیده ها نسبت داده می شود تماماََ مستند به قادر ذوالجلال است . این بیت در نقد طبیعیّون مذهبی و لامذهب است که همۀ آثار و احوال موجودات را به طبع آنان اِسناد می دهند . ]

 

بیت 4823

ای طبیعی فوقِ طبع ، این مُلک بین

  یا بیآ و محو کن از مُصحَف این

 

ای طبیعی مشرب ، یا بیا سیطرۀ مشیّت الله را بر طبایع موجودات ببین . یا بیا قصص قرآنی را که در اثبات قهّاریتِ مشیّت الله وارد شده تماماََ محو کن . [ نظیر نسوختن ابراهیم (ع) در آتش ، شکافته شدن دریا توسط عصای موسی (ع) ، بی پدر زاده شدن عیسی (ع) و نطق او در گهواره و … ]

 

بیت 4824

مُقرِیان را منع کن ، بندی بِنِه 

یا معلّم را بمال و سهم دِه

 

و اگر نمی توانی آن قصص از قرآن کریم محو کنی لااقل قاریان قرآن را از قرائت آن بازدار . و معلّمان قرآن را گوشمالی ده و تهدیدشان کن . [ مُقرِی = قاری قرآن ، معلّم قرآن / مالیدن =گوشمالی دادن / سهم دادن = ترساندن ، تهدید کردن ]

 

بیت 4825

عاجزی و ، خیره کین عجز از کجاست ؟ 

عجزِ تو ، تابی از آن روزِ جزاست

 

تو درمانده و سرگشته مانده ای که این ناتوانی از کجا پدید آمده است . یعنی عزم می کنی که بسیاری از کاره از جمله محو قصص مذکور را از قرآن انجام دهی . ولی نمی توانی . این عِجزها جلوه ای از ناتوانی های تو در روز قیامت است .

 

بیت 4826

عجزها داری تو در پیش ، ای لجوج

 وقت شد پنهانیان را نَک خروج

 

ای لجباز ، تو ناتوانی هایی در پیش روی داری . اینک وقت ظهور امور پنهانی فرا رسیده است .

 

بیت 4827

خرّم آن کین عجز و حیرت قُوتِ اوست

  در دو عالم خفته اندر ظِلِّ دوست

 

خوشا به حال کسی که این ناتوانی ها و سرگشتگی ها رزق و روزی اوست . و در هر دو جهان در سایۀ حضرت دوست غنوده باشد . [ در اینجا «عجز» و «حیرت» هر دو جنبۀ مثبت دارد . این «عجز» از شناخت قادر متعال حاصل می شود و آن «حیرت» مافوق معرفت است نه مادون معرفت . ]

 

بیت 4828

هم در آن آخُر ، هم در آخِر عجز دید 

 مُرده شد ، دینِ عجایز را گُزید

 

چنین کسی هم در دنیا و هم در آخرت عجز خود را ببیند . و از نفسانیّات خود بمیرد و دین پیرزنان را برگزیند . [ دینِ عجایز = دین عجوزگان ، مراد دین فطری و بی قیل و قال است ، دین صدق و صفا و تسلیم ]

 

بیت 4829

چون زلیخا ، یوسفش بر وی بتافت

 از عجوزی در جوانی راه یافت

 

مانند زلیخا که چون نور یوسف بر او تابیدن گرفت از پیری به جوانی بازگشت . [ در کتب قصص آمده است که وقتی زلیخا به گناه خود اعتراف کرد . عزیز مصر (شوهر زلیخا) او را طلاق داد و زآن پس بزرگان مصر به خواستگاری او رفتند ولی نپذیرفت و همچنان بر عشق یوسف باقی ماند . او به مدّت هیجده سال بر فراق یوسف می گریست تا آنکه دو چشمش کور شد و پشتش خمیده و موهایش سفید گشت و پیری و ضعف او را چنان فرو گرفت که همۀ دوستان و خویشان از او دور شدند . روزی یوسف به شکار می رفت که با گوژپشتی کلانسال روبرو شد . و چون سخنانی میان آن دو مبادله شد . یوسف وی را شناخت و به او گفت اینک چه می خواهی ؟ گفت هنوز عشق تو در دل دارم و کاش چشمانم بینا می بود و می توانستم روی تو را ببینم . یوسف دست به دعا برداشت که هم چشمان او بینا شود و هم جوانی اش بدو بازگردد و چنین شد و آن دو به وصال یکدیگر رسیدند ( قصص الانبیا (ابن خلف نیشابوری) ، ص 145 تا 147 )

 

بیت 4830

زندگی در مُردن و در محنت است 

 آبِ حیوان در درونِ ظلمت است

 

زندگی حقیقی در مُردن از امور نفسانی و رنج کشیدن در طریق کفّ نَفس است . چنانکه مثلا معروف است که اب حیات خضر ، در درون تاریکی هاست .

 

 

منابع و مراجع :

 

شرح جامع مثنوی معنوی – دفتر ششم – تالیف کریم زمانی – انتشارات اطلاعات

همایون در ‫۲ ماه قبل، پنجشنبه ۲۹ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۲۱:۲۴ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۰۸۵:

از غزل های ناهمگون و غریب و ناساز

متین بهری در ‫۲ ماه قبل، پنجشنبه ۲۹ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۲۱:۱۱ دربارهٔ عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۵۵۳:

سلام و درود  خدا بر مردم پاک ایران.

مویی کردن یعنی گِله کردن، هنوز در اطراف خراسان مویی کاربرد دارد.

برون پرده یعنی خارج از حالت عرفانی

برون پرده گر مویی کنی اثبات شرک افتد، درواقع همون مفهوم «هرکه را اصرار حق آموختند مهر کردند و دهانش دوختند» و «هرکه در این بزم مقرب تر است جام بلا بیشترش میدهد»  دارد.

که من در پرده جز نامی زرمرد و زن نمیدانم؛

در پرده : در سیروسلوک عارف ها، فقط سخن از معنویت است نه حرف مردم و توجه به قضاوت آنها (اعم از مرد یا زن) 

 

بزرگمهر در ‫۲ ماه قبل، پنجشنبه ۲۹ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۱۹:۴۲ در پاسخ به برگ بی برگی دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۱:

کفش چیز خوبی ست، به شرط اینکه اندازه پا باشد. 

کفش تنگ و یا گشاد درد سر بزرگی است و مایه رنج و ....

چه لزومی دارد که همه غزلیات حافظ و مولانا را بخواهیم در غالب یک نظریه که استاد ارجمندی بانی آن هستند به ضرب و زور بچپانیم......

این کارجفای بزرگی به شاعر و هم به آن نظریه است.

لطفا بازبینی کنید. خود استاد هم اینطور عمل نمیکنند.

بزرگمهر در ‫۲ ماه قبل، پنجشنبه ۲۹ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۱۹:۰۳ در پاسخ به میر ذبیح الله تاتار دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸۱:

این خیلی بی‌سلیقگی است که آن سلطان جابر را حافظ به گل تشبیه کند، و مصرع بعد صحبت از عاشق ومعشوق را به حافظ و مبارزالدین تفسیر کنیم.....

احمد رحمت‌بر در ‫۲ ماه قبل، پنجشنبه ۲۹ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۱۷:۲۹ دربارهٔ میرزاده عشقی » دیوان اشعار » هزلیات » شمارهٔ ۱ - آبروی دولت:

بیت یک: مرحوم ظهیرالدوله

بیت پنج: مرحوم حسن حلاج مدیر روزنامه حلاج

بیت نه: مرحوم محسن سلیمان (سلیمان میرزا) رئیس دسته اجتماعیون

بیت ده: مرحوم سید محمد صادق طباطبایی رئیس دیگر دسته اجتماعیون و همکار سلیمان میرزا که بعدها رئیس مجلس شورا و رئیس مجلس مؤسسان شد.

بر اساس پانویس‌های منبع کاغذی گنجور (کلیات مصور عشقی، تألیف و نگارش علی اکبر مشیر سلیمی، انتشارات امیرکبیر)

احمد رحمت‌بر در ‫۲ ماه قبل، پنجشنبه ۲۹ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۱۶:۲۴ دربارهٔ اوحدی مراغه‌ای » جام جم » بخش ۱۸ - سؤال از حقیقت کاینات:

جالب بود،‌ مَثَل «کج بشین و راست بگو» رو تو قرن هشتم هم داشتیم.

ابراهیم احمدی در ‫۲ ماه قبل، پنجشنبه ۲۹ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۱۳:۳۳ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۴:

این شعر در زبان عرفان، یک درخواست از «ساقی» برای شراب معمولی نیست؛ «ساقی» در اینجا مظهر حقیقت الهی، پیر واصل، یا فیضی است که انسان را از عالم صورت و خودبینی به عالم معنا می‌برد، و «شراب» نیز نماد معرفت، عشق، شهود و حالِ الهی است. تقریباً تمام تصاویر شعر بر یک محور می‌گردند: شکستنِ زندانِ «من» و گشودنِ چشم انسان به حقیقتی که پیش از دوگانگیِ دنیا و آخرت، مسجد و بتکده، جسم و جان، و این و آن قرار دارد.

۱. «ساقی تو شراب لامکان را / آن نام و نشان بی‌نشان را»

«لامکان» یعنی حقیقتی که در هیچ مکان و محدوده‌ای نمی‌گنجد. در عرفان، خداوند را نمی‌توان همچون یک موجود در جایی تصور کرد؛ او فراتر از زمان، مکان، شکل و حد است.

پس شاعر از ساقی می‌خواهد شرابِ شناختِ حقیقتِ بی‌نشان را بیاورد؛ یعنی معرفتی که انسان را از شناخت ظاهری و مفهومی فراتر ببرد.

«نام و نشان بی‌نشان» یک پارادوکس عرفانی است: حقیقت را می‌توان با هزار نام خواند، اما هیچ نامی حقیقت را در خود محصور نمی‌کند.
مثل این است که بگویی: هرچه دربارهٔ خدا می‌فهمی، هنوز خدا از فهم تو بزرگ‌تر است.

۲. «بفزا که فزایش روانی / سرمست و روانه کن روان را»

اینجا «روان» دو معنا پیدا می‌کند: هم روح انسان و هم جاری و روان شدن.

شاعر می‌گوید شراب معنا را بیشتر کن تا روح من از سکون و گرفتگی بیرون بیاید و جاری شود.

در نگاه عرفانی، روح وقتی گرفتار «من»، ترس، حرص، تعلق و حسابگری است، مثل آبی است که در ظرفی بسته مانده.
عشق الهی این آب را به رود تبدیل می‌کند؛ یعنی روح دیگر فقط «وجود ندارد»، بلکه به سوی اصل خویش حرکت می‌کند.

۳. «یک بار دگر بیا درآموز / ساقی گشتن تو ساقیان را»

این بیت از نظر عرفانی خیلی عمیق است.

«ساقی گشتن» یعنی تنها دریافت‌کنندهٔ معرفت نباشی؛ آن‌چنان دگرگون شوی که خودت مایهٔ بیداری دیگران گردی.

اما یک معنای عمیق‌تر هم دارد: ساقیِ حقیقی باید از خود ساقی‌گری بگذرد.
یعنی انسان ابتدا تصور می‌کند «من هدایت می‌کنم»، اما در مرتبهٔ بالاتر درمی‌یابد که فیض از او نیست؛ او فقط مجرای فیض است.

در نتیجه، حتی «ساقیان» نیز باید از این ساقی بیاموزند؛ چون سرچشمهٔ حقیقیِ شراب، خودِ حقیقت است.

۴. «چون چشمه بجوش از دل سنگ / بشکن تو سبوی جسم و جان را»

«سنگ» در عرفان می‌تواند نماد دلِ سخت و بسته باشد.

آب از سنگ بیرون می‌آید؛ یعنی حتی در سخت‌ترین وجود نیز امکان جوشش حقیقت وجود دارد.

اما بعد می‌گوید «سبوی جسم و جان را بشکن».

سبو ظرف است. جسم و حتی «جانِ من» نیز در این تصویر می‌توانند ظرف‌هایی باشند که انسان حقیقت را در آنها محدود می‌کند.

یعنی:

«من جسمم»،
«من روحم»،
«من فلانی‌ام»،
«این شخصیت من است»،
«این دانایی من است».

عارف باید از این «منِ محدود» عبور کند.

مثل قطره‌ای که اگر بخواهد همیشه خودش را «قطره» بداند، از دریا جدا می‌ماند؛ شکستن سبو یعنی درهم شکستن تصور جدایی.

۵. «عشرت ده عاشقان می را / حسرت ده طالبان نان را»

اینجا «می» و «نان» فقط نوشیدنی و غذا نیستند.

«نان» نماد دل‌بستگی به معاش، منفعت، امنیت، مقام، لذت و دنیا است؛ یعنی کسی که تمام همّ او این است که «چه به دست بیاورم؟»

«می» نماد عشق و معرفت است؛ یعنی کسی که سؤالش دیگر فقط این نیست که «چه چیزی نصیب من می‌شود؟» بلکه می‌پرسد «حقیقت چیست؟»

پس شاعر می‌گوید:

عاشقان را از حقیقت سیراب کن،
و کسانی را که تمام وجودشان را صرف دنیا کرده‌اند، متوجه محرومیت درونی خودشان کن.

«حسرت» در اینجا می‌تواند نوعی بیداری دردناک باشد؛ اینکه انسان ناگهان بفهمد تمام عمر دنبال نان بوده، اما از باغ جان خود چیزی نچیده است.

۶. «نان معماریست حبس تن را / می بارانیست باغ جان را»

این از زیباترین تشبیه‌های شعر است.

«نان» می‌تواند بدن را نگه دارد، اما در عین حال آدمی را در مناسبات جسمانی و مادی محصور کند.

«می» برعکس، «باران باغ جان» است.

یعنی جسم برای زنده ماندن به نان نیاز دارد، اما روح برای زنده شدن به عشق نیاز دارد.

پس مسئله این نیست که نان بد است. عرفان نمی‌گوید بدن را رها کن و غذا نخور.
مسئله این است که اگر تمام زندگی در سطح نان بماند، انسان فقط «زنده» است، اما هنوز «زندگی روحانی» را نچشیده است.

نان، بدن را آباد می‌کند؛
می، جان را شکوفا می‌کند.

۷. «بستم سر سفره زمین را / بگشا سر خم آسمان را»

«سفرهٔ زمین» نماد عالم محسوس و نیازهای دنیوی است.

«خم آسمان» یا خمرهٔ آسمانی، نماد فیض و حقیقتی است که از بالا و از عالم معنا می‌رسد.

شاعر می‌گوید:

من از سفرهٔ زمین تا حدی سیر شده‌ام؛
اکنون سفرهٔ آسمان را برایم باز کن.

یعنی از کثرتِ اشیاء به وحدتِ حقیقت برو.

در سطحی عمیق‌تر، «بستم» به معنای قطع معاش نیست؛ بلکه یعنی دیگر نمی‌خواهم «زمین» آخرین افق هستی من باشد.

۸. «بربند دو چشم عیب‌بین را / بگشای دو چشم غیب‌دان را»

این بیت تقریباً یک دستورالعمل عرفانی است.

دو چشم عیب‌بین همان ذهنی هستند که دائماً دیگران را ارزیابی می‌کند:

این بد است،
او بد است،
این ناقص است،
آن مقصر است.

چرا انسان این‌قدر عیب دیگران را می‌بیند؟ چون هنوز در سطح ظاهر گرفتار است.

«چشم غیب‌دان» چشم شهود باطنی است؛ یعنی دیدن باطنِ امور، نه فقط ظاهر آنها.

در این نگاه، انسان عارف به جای اینکه فقط ببیند «چه اتفاقی افتاده»، می‌پرسد:

این اتفاق چه معنایی دارد؟
این انسان در چه حالی است؟
این رنج چه چیزی را آشکار می‌کند؟
پشت این صورت چه حقیقتی پنهان است؟

بنابراین چشم غیب، الزاماً «دیدن امور خارق‌العاده» نیست؛ در معنای عمیق‌تر، دیدن حقیقتِ پنهانِ پشت ظاهر است.

۹. «تا مسجد و بتکده نماند / تا نشناسیم این و آن را»

این بیت اوج عرفان وحدت‌گراست.

مسجد و بتکده در اینجا می‌توانند نماد دوگانگی‌های ذهن باشند:

خودی و دیگری،
من و تو،
مؤمن و کافر،
مقدس و نامقدس،
این و آن.

البته معنایش این نیست که مسجد و بتکده در جهان خارجی بی‌معنا هستند. بلکه در مقام عرفانی، وقتی انسان به حقیقت یگانه می‌رسد، دیگر در ظاهرها متوقف نمی‌شود.

در نگاه معمول:

این خداست،
آن غیرخداست.

اما در نگاه توحیدی عمیق، جهان سراسر آینهٔ حقیقت می‌شود.

پس «تا نشناسیم این و آن را» یعنی به مرتبه‌ای برسیم که دوگانگیِ میان صورت‌ها نتواند حقیقت واحد را از چشم ما پنهان کند.

۱۰. «خاموش که آن جهان خاموش / در بانگ درآرد این جهان را»

آخرین بیت، پایان بسیار عارفانه‌ای دارد.

«خاموشی» اینجا فقط سکوت زبان نیست؛ خاموش شدنِ منِ ذهنی است.

تا وقتی درون انسان پر از گفت‌وگوست:

من چه هستم؟
دیگران چه می‌گویند؟
چه به دست آوردم؟
چه از دست دادم؟
حق با من است یا او؟

حقیقت شنیده نمی‌شود.

پس شاعر می‌گوید خاموش شو؛ چون در خاموشیِ آن جهان، صدایی هست که می‌تواند تمام این جهان را به نطق آورد.

این همان معنای عمیق عرفانیِ «سکوت» است:
وقتی صدای «من» خاموش می‌شود، صدای حقیقت شنیده می‌شود.

اگر بخواهیم کل شعر را یک‌جا بفهمیم

شاعر در واقع یک سفر روحانی را ترسیم می‌کند:

شراب لامکان → خروج از محدودیت‌های ذهنی
جاری شدن روان → رهایی روح از گرفتگی
ساقی شدن → تبدیل شدن به مجرای فیض
جوشیدن چشمه از سنگ → ظهور حقیقت از دل سختی
شکستن سبو → شکستن «منِ محدود»
می در برابر نان → تقدم جان بر منفعت
آسمان در برابر زمین → عبور از محسوس به معنا
چشم غیب در برابر چشم عیب → دیدن باطن به جای ظاهر
فرو ریختن مسجد و بتکده → عبور از دوگانگی
خاموشی → محو خود و شنیدن حقیقت

و به این ترتیب شعر از یک «درخواست شراب» شروع می‌شود و به فنا کردن دوگانگی و خاموش شدن من می‌رسد.

عمیق‌ترین لایهٔ شعر

اگر همهٔ اشعار را در یک جمله فشرده کنیم، پیام آن چنین می‌شود:

مشکل انسان این نیست که حقیقت را نمی‌بیند؛ مشکل این است که با چشمِ «خود» به حقیقت نگاه می‌کند. تا وقتی ظرفِ «من» نشکسته، شراب حقیقت هرقدر هم زیاد باشد، باز در همان ظرف محدود می‌ماند.

بنابراین ساقی فقط کسی نیست که شراب می‌دهد؛ ساقی کسی است که ظرف را هم می‌شکند.

و شاید به همین دلیل است که شعر در پایان نمی‌گوید «سخن بگو»، بلکه می‌گوید:

خاموش شو.

زیرا در عرفان، آخرین مرحلهٔ معرفت، انباشته شدنِ سخن نیست؛ خاموش شدنِ کسی است که می‌خواست با سخن، حقیقت را مالک شود.

مصطفی چمران در ‫۲ ماه قبل، پنجشنبه ۲۹ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۱۳:۱۵ در پاسخ به حمید رضا۴ دربارهٔ خیام » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۱۳۰:

آن استاد چه زیبا اشاره فرموده‌اند که خداوند برای هر امر سببی قرار داده است. 👌

ضمنا این نکته هم افزودنی است که یکی از آن اسباب که بی‌بدیل است و راهی جز آن برای سعادت و عدالت حقیقی بشر وجود ندارد، «دین» حقیقی با معارف و احکامش است. 🌹

سیدمحمد جهانشاهی در ‫۲ ماه قبل، پنجشنبه ۲۹ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۱۲:۱۳ دربارهٔ واعظ قزوینی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۴۱۴:

برای اینکه ، بر آری ، فتاده یی از گِل

سیدمحمد جهانشاهی در ‫۲ ماه قبل، پنجشنبه ۲۹ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۱۲:۱۱ دربارهٔ واعظ قزوینی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۴۱۴:

به درد هر که رسی، چاره جوی درمان باش

سیدمحمد جهانشاهی در ‫۲ ماه قبل، پنجشنبه ۲۹ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۱۲:۱۰ دربارهٔ واعظ قزوینی » دیوان اشعار » غزلیات » شمارهٔ ۴۱۴:

ز گرد کلفتشان، پاسبان ، چو مژگان باش

سیدمحمد جهانشاهی در ‫۲ ماه قبل، پنجشنبه ۲۹ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۱۱:۰۳ دربارهٔ عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۴۰:

عمر را ، در ماتم آن باختن؟

سیدمحمد جهانشاهی در ‫۲ ماه قبل، پنجشنبه ۲۹ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۱۱:۰۲ دربارهٔ عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۴۰:

چون  ،فرید ، از هر چه باشد ، مفلس است

احمد رحمت‌بر در ‫۲ ماه قبل، پنجشنبه ۲۹ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۰۹:۰۷ دربارهٔ اوحدی مراغه‌ای » جام جم » بخش ۱۴ - در حسب حال خود گوید:

در بیت پنجم «عم و تبارک» اشاره به جزء سی و بیست و نه قرآن دارد. جزو سی با «عم یتسائلون» و جزو بیست و نه با «تبارک الذی بیده الملک» آغاز می‌شود.

احمد رحمت‌بر در ‫۲ ماه قبل، پنجشنبه ۲۹ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۰۷:۰۱ دربارهٔ اوحدی مراغه‌ای » جام جم » بخش ۱۴ - در حسب حال خود گوید:

شکسته‌نفسی شاعر و بیان روزهای سرشکستگیِ خود جالب توجه بود.

احمد رحمت‌بر در ‫۲ ماه قبل، پنجشنبه ۲۹ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۰۶:۵۲ دربارهٔ اوحدی مراغه‌ای » جام جم » بخش ۶۵ - حکایت:

قرن‌ها پیش اوحدی به این نتیجه رسیده است که با انسان‌هایی که کورکورانه از کسی تبعیت می‌کنند (پامنبری‌ها) نمی‌شود و نباید بحث و جدل منطقی کرد.

omid در ‫۲ ماه قبل، پنجشنبه ۲۹ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۰۳:۰۰ دربارهٔ هاتف اصفهانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۶۶:

جناب اصغر محمدی روی این شعر آهنگی ساخته با تنظیم بسیار زیبا و خوانندگی بی نظیر زنده یاد بسطامی 

حتما گوش کنید که محشره..اطلاعات آلبوم

https://fa.wikipedia.org/wiki/%D8%B8%D9%87%D9%88%D8%B1_(%D8%A2%D9%84%D8%A8%D9%88%D9%85_%D9%85%D9%88%D8%B3%DB%8C%D9%82%DB%8C)

 

جوینده در ‫۲ ماه قبل، پنجشنبه ۲۹ مرداد ۱۴۰۵، ساعت ۰۱:۱۶ در پاسخ به الی وند دربارهٔ فردوسی » شاهنامه » پادشاهی یزدگرد » بخش ۱۲ - کشتن یزدگرد به فرمان ماهوی در آسیا، به آب افکندن تنش و ساختن دخمه به دست راهبان:

درود. یعنی حیف از آخرین نفرِ نسلِ اردشیر. اردشیر بابکان هم که اولین شاهِ ساسانی است.

۱
…
۴۵
۴۶
۴۷
۴۸
۴۹
…
۵۸۲۴