انس من ای شیخ با می است و دف و عود
می نتوان کرد ترک عادت معهود
میدهد امشب نوید مرغ سلیمان
مطرب شیرین زبان به نغمه داوود
ساقی مجلس گشود زلف سمنسا
مجلسیان پر کنید دامن مقصود
ملک جهان گو مباش که پر کرد
دولت وصل ایاز دیدۀ محمود
چشم زلیخا گر این جمال ببیند
یوسف خود را دهد به درهم معدود
محتسبا باش تا رسم به خرابات
خرده مینا به دست و خرقه میآلود
خیز که خفتی و رفت قافله صبح
نوبت نالیدن است ای دل خوشنود
واله پروانهام که تا بر معشوق
بال و پر خویشتن نسوخت نیاسود
مطرب خوشگو ز طبع روشن نیر
باز کش امشب به تار لؤلؤ منضود