بیا ای راحت جانم که جان را بر تو افشانم
زمانی با تو بنشینم ز دل این جوش بنشانم
ز حال دل که معلومست که هم این بود و هم آن شد
بگویم شمهای با تو ترا معلوم گردانم
به دندان مزد جان خواهی که آیی یک زمان با من
گواه آری روا باشد حریف آب دندانم
مرا گویی چه داری تو که پیش من کشی آنرا
چه دارم هرچه دارم من نشاید آن ترا دانم
یکی دریای خون دانم که آنرا دیده میگویم
یکی وادی غم دانم که آنرا دل همی خوانم



با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: در این غزل، شاعر از محبوبش دعوت میکند که بیاید و لحظاتی را با هم بگذرانند. او از جوش و حال دلش میگوید و میخواهد رازهای درونش را با محبوبش در میان بگذارد. شاعر اشاره میکند که از غم و دردهایش سخن میگوید و احساسات عمیقش را به صورت تصاویری از خون و وادی غم بیان میکند. در نهایت، او از محبوب میخواهد که بداند چه چیزهایی برایش مهم است و نشان میدهد که عشقش چقدر عمیق و متاثرکننده است.
هوش مصنوعی: ای عشق آرامش زندگیام، بیا تا جانم را برای تو فدا کنم و مدتی با تو بگذرانم و از دل این هیجان و شعف بکاهم.
هوش مصنوعی: از حال دل که معلوم است، یعنی حال دلم مشخص است و هم این حال را داشتم و هم حال دیگری. میخواهم به تو کمی از آن بگویم تا تو هم آگاه شوی.
هوش مصنوعی: اگر برای به دست آوردن زندگیات تلاش کنی و زمانی با من همراه شوی، حق داری که به من کمک کنی، هرچند در این مسیر با مشکلات و سختیها مواجه خواهی شد.
هوش مصنوعی: به من میگویی که چه چیزی داری که من را به خود جذب میکند، اما من چه دارم؟ هر چیزی که من دارم، برای تو مناسب نیست و میدانم که ارزش تو بیشتر از آن است.
هوش مصنوعی: من یک دریای خونین را میشناسم که به آن چشم میگویم و یک سرزمین پر از غم را میشناسم که آن را دل مینامم.
در حال بارگذاری آرایههای ادبی...
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
دگر بار ای مسلمانان ستمگر گشت جانانم
گهی رنجی نهد بر دل گهی بی جان کند جانم
به درد دل شدم خرسند که جز او نیست دلبندم
به رنج تن شدم راضی که جز او نیست جانانم
به بازی گفتمش روزی که دل بر کن کنون از من
[...]
ترا من دوست میدارم ندانم چیست درمانم
نه روی هجر میبینم نه راه وصل میدانم
نپرسی هرگز احوالم نسازی چارهٔ کارم
نه بگذاری که با هرکس بگویم راز پنهانم
دلم بردی و آنگاهی به پندم صبر فرمایی
[...]
درخت و آتشی دیدم ندا آمد که جانانم
مرا می خواند آن آتش مگر موسی عمرانم
دخلت التیه بالبلوی و ذقت المن و السلوی
چهل سال است چون موسی به گرد این بیابانم
مپرس از کشتی و دریا بیا بنگر عجایبها
[...]
اگر دستم رسد روزی که انصاف از تو بستانم
قضای عهدِ ماضی را شبی دستی برافشانم
چنانت دوست میدارم که گر روزی فراق افتد
تو صبر از من توانی کرد و من صبر از تو نتوانم
دلم صد بار میگوید که چشم از فتنه بر هم نِه
[...]
مرا دیوانه می خوانند و با دیوانه می مانم
ز خود بیگانه می دانند و هم من نیز می دانم
اگر با بت منم اینم وگر در کعبه بنشینم
نه مرد مذهب و دینم نه اهل کفر و ایمانم
چو در بت خانه افتادم ز دیگر خانه آزادم
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.