آمد برون ز خانه بصد ناز و عشوه یار
حسن جمال خود بجهان کرد آشکار
معشوق چون بجلوه گری گشت داستان
هر عاشقی بنقش دگر کرد بیقرار
چون پرده خیال ز چشم تو دور شد
گردد عیان که هست جهان نقش آن نگار
سودای کفر و دین ز خیالم نمی رود
تا دیده ام دمیده برویش خط غیار
تابنده شد ز پرده هر ذره آفتاب
چون ظلمت منی و توئی رفت برکنار
سیر و سلوک حق کسی شد درین طریق
کوبا خداست دایم و از خود کند فرار
اسرار کشف در خور هر گوش و فهم نیست
دم درکش ای اسیری و سر را نگاه دار



با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل به توصیف معشوقی میپردازد که با ناز و عشوهای جذاب از خانه بیرون آمده و زیباییاش را به همگان نشان میدهد. او با اشاره به تأثیرات عشق بر عاشقان، میگوید که هر کس به نوعی بیتابی میکند. شاعر همچنین از پردهبرداری از حقیقت میگوید و بیان میکند که پس از دور شدن پرده خیال، زیبایی معشوق به وضوح نمایان میشود. او به جستجوی خدا و سیر و سلوک در این مسیر اشاره میکند و بیان میدارد که این اسرار درکپذیر نیست و از شنونده میخواهد که در سکوت و تأمل، به رازهای عشق بپردازد.
هوش مصنوعی: یار با تمام ناز و زیبایی خود از خانه بیرون آمد و جمالش را به همگان نشان داد.
هوش مصنوعی: زمانی که محبوب ظاهر میشود و خود را مینمایاند، هر عاشق داستان خود را به شکلی متفاوت روایت میکند و این باعث میشود که عاشقان بیش از پیش مضطرب و بیقرار شوند.
هوش مصنوعی: وقتی که خیال و تصور از چشمان تو دور شود، حقیقت جهان به وضوح نمایان میشود و آنچه را که در واقعیت وجود دارد، به گونهای نمایشی به نمایش میگذارد.
هوش مصنوعی: هیچ وقت از فکر کفر و دین دست نخواهم کشید تا زمانی که بر خط چهرهاش نوری فرود آید.
هوش مصنوعی: هر ذرهای از هستی مانند آفتاب درخشیده و روشن شده است، اما من و تو همچنان در سایهی ظلمت قرار داریم و باید از این تاریکی بیرون بیاییم.
هوش مصنوعی: کسی که در راه حق و سلوک معنوی حرکت میکند، همیشه در ارتباط با خداوند است و از خودپرستی و هوسهای دنیوی فاصله میگیرد.
هوش مصنوعی: رازهای عمیق و درونی قابل درک برای هر کسی نیستند؛ پس ای دنبالهرو، تلاش کن و سعی کن که این اسرار را حفظ کنی و آنها را از دست ندهی.
در حال بارگذاری آرایههای ادبی...
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
ای خواجه، این همه که تو بر میدهی شمار
بادام تر و سهیکی و بهمان و باستار
مار است این جهان و جهانجوی مارگیر
از مارگیر مار برآرد همی دمار
نیلوفر کبود نگه کن میان آب
چون تیغ آبداده و یاقوت آبدار
همرنگ آسمان و به کردار آسمان
زردیش بر میانه چو ماه ده و چار
چون راهبی که دو رخ او سال و ماه زرد
[...]
از دیدن و بسودن رخسار و زلف یار
در دست مشک دارم و در دیده لاله زار
بامشک رنگ دارم از آن زلف مشکرنگ
با لاله کار دارم از آن روی لاله کار
ماندست چون دل من در زلف او اسیر
[...]
یکروز مانده باز زماه بزرگوار
آیین مهر گان نتوان کرد خواستار
آواز چنگ وبربط و بوی شراب خوش
با ماه روزه کی بود این هر دو سازگار
ورزانکه یاد از و نکنی تنگدل شود
[...]
باران قطره قطره همی بارم ابروار
هر روز خیره خیره ازین چشم سیل بار
ز آن قطره قطره، قطره باران شده خجل
ز آن خیره خیره، خیره دل من ز هجر یار
یاری که ذره ذره نماید همی نظر
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.