مدتی شد دل گمگشته نیامد خبرش
یا رب از چرخ جفاپیشه چه آمد به سرش
عهد کردم که بروبم به مژه میکدهها
گر غریبم بسلامت برسد از سفرش
ای صبا گر روی از خطهٔ چین زلفش
پرسش دل بنما بلکه بیابی اثرش
حال دل عرضه نمائید بر پیر مغان
تا مگر یاد کند وقت دعای سحرش
به امیدی که سفر کردهام آید روزی
دمبهدم آب زند چشم ترم رهگذرش
تا که اسرار بیابد دل گمگشتهٔ خویش
کرده نذرِ سگِ کویی، همه لَختِ جگرش



با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل از حس دوری و غم ناشی از فراق محبوبش سخن میگوید. او از چرخ تقدیر میپرسد که چه بر سر دل گمگشتهاش آمده و به یاد آوردن محبوب، به پیری مراجعه میکند تا در دعاهای سحرش از او یاد کند. شاعر تصمیم دارد برای دیدن محبوب، خود را به میکدهها برساند و در انتظار خبر او، اشک بر چهره میریزد. امید دارد که روزی محبوب به سوی او بازگردد و رازهای پنهان دلش را به دست آورد. نذر کرده تا در عشقش وفادار بماند و به کوی محبوبش به آرامش برسد.
هوش مصنوعی: مدتی است که دل نگران و بیخبر از او باز نگردیده است. ای خدا، چه بر سرش آمده که از آسمان بدقدم خبری نیست؟
هوش مصنوعی: من تصمیم گرفتم که در میکدهها با چشمانم به دنبال او بروم، تا اگر در سفرش غریب هستم، به سلامتی به من برسد.
هوش مصنوعی: ای نسیم، اگر از دیار چین عبور میکنی و با زلف او آشنا هستی، از دل من بگو تا شاید آثار او را پیدا کنی.
هوش مصنوعی: دل خود را به روشنی با پیر مغان در میان بگذارید، شاید او در زمان دعای سحر، یاد شما کند.
هوش مصنوعی: انتظار دارم که روزی مسافری که رفته است، بازگردد و من با اشکی در چشمانم به او نگاه کنم و از او پذیرایی کنم.
هوش مصنوعی: دل گمشدهاش را که میخواهد اسرارش را پیدا کند، به نوعی عهد کرده است، انگار که تمام وجودش را برای این راز نهفته گذاشته است.
در حال بارگذاری آرایههای ادبی...
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
پوست هر یک بفکند و ستخوان و جگرش
خونشان کرد به خم اندر و پوشید سرش
پس به صاروج بیندود همه بام و برش
جامهٔ گرم برافکند پلاسین ز برش
ذات عشق ازلی را چون میآمد گهرش
چون شود پیر تو آن روز جوانتر شمرش
هر که را پیرهن عافیتی دوخت به چشم
از پس آن نبود عشق بتی پرده درش
خاصه اندوه چنین بت که همی از سر لطف
[...]
پای بر خاک نهادم چو تو بودی زبرش
چو تو در خاک شدی جای کنم فرق سرش
منّتی نیست ز خلقم به جهان جز کرمش
گر به دیده بتوان رفت دمی خاک درش
گر به جانی بفروشد ز درش مشتی خاک
توتیای بصرش کن تو و از جان بخرش
غیر لطفش نبود هیچکسم در دو جهان
[...]
آن سفر کرده که جان رفت مرا بر اثرش
هست ماهی که نیاورد به من کس خبرش
نازنینی که کنون خاسته از مسند ناز
کی بود طاقت رنج ره و تاب سفرش
گرچه از رفتن او می رودم صبر و شکیب
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.