گنجور

 
بیدل دهلوی

سنگی چو گوهر، بستیم بر دل

از صبر دیدیم در بحرْ ساحل

رحمت گشوده‌ست آغوش حاجات

درهاست اینجا مشتاق سایل

چون شمع ما را با عجز نازی‌ست

سر بر هواییم تا پاست در گِل

رسوایی و عشق‌، مستوری و حسن

مجنون و صحرا، لیلی و محمل

نی دهر بالید، نی خلق جوشید

چندانکه جستیم دل بود در دل

بی‌ پا روانی‌، بی‌ پر پریدن

این باغ رنگی‌ست از خون بسمل

هر جا دمد صبح شبنم‌کمین است

چشمی به نم‌گیر، ای خنده مایل

گر مرد جاهی جاگرم‌ کم‌ کن

خواهد عرق‌ کرد رخشَت به منزل

چون سایه هر چند بر خاک سودیم

خط جبین‌ها کم‌ گشت زایل

یکسر چو تمثال حیران خویشم

با غیر کس نیست اینجا مقابل

شخص حبابیم، از ما چه آید؟

ضبط نفَس هم اینجاست مشکل

ما و من خلق هذیان‌نوایی‌ست

از حق مپرسید مست است باطل

چون اشک رنگی بستیم آخر

خون‌ها عرق شد از شرم قاتل

گفتم چه سازم با ربط هستی

آزاد‌طبعان گفتند بگسِل

نی مطلبی بود، نی مدعایی

ما را به هر رنگ‌ کردند بی‌دل

 
 
مجد همگر

جاءالشتاء و مل الدجی ظل

بالحب و الراح این التوسل

در خز به خرگه بامنقل و مل

این نکته یاد آر کالبرد یقبل

برف است ریزان در پای گلبن

[...]

مشتاق اصفهانی

جمعند خوبان چون دسته گل

وز ناله عاشق تنها چو بلبل

بردند از دل آن زلف و کاکل

تاب و توان و صبر و تحمل

بر خرمن ما حسرت زد آتش

[...]

مشاهدهٔ ۱ مورد هم آهنگ دیگر از مشتاق اصفهانی
فتحعلی‌شاه

من چون روم آه زاین تازه منزل

یک پای بر ره یک پای بر گل

در عین حرمان زامید وصلشش

چشمم به راه است جانم به منزل

اشکم رود پیش من می‌روم خوش

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه