روز الست جرعه عشقت چشیدهایم
قالو بلی به گوش ارادت شنیدهایم
ما شاهباز گلشن قدسیم و عمرهاست
با طایران عالم علوی پریدهایم
منزلگه خرابه نه آرامگاه ماست
اینجا مقیِّدیم از آن آرمیدهایم
هر دل هوای دانه و دامی دگر کنند
ما دام زلف و دانه خالت گزیدهایم
زآنجا که از کرام امید کرامت است
ما را عزیز دار که مهمان رسیدهایم
در پرده هوای تو بر کارگاه چشم
نقش خیال روی تو نیکو کشیدهایم
ما را ز دل چه جای شکایت که ما بلا
از دل ندیده ایم که از دیده دیدهایم
ابنحسام را به کمند بلای عشق
بر یاد زلف سرکشت اندر کشیدهایم



با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل از عشق و ارادت خود به معشوق سخن میگوید. او به یاد روز الست و مینوشی که از عشق چشیده است، اشاره میکند و به مقام والای خود در عالم وجود و تفاوت آن با دنیای مادی اشاره میکند. شاعر با چشیدن طعم عشق، به خوشی و زیباییهای معشوق میپردازد و از مشکلات زندگی شکایت نمیکند، زیرا دل در ماجرای عشق رنج دیده و تجربیات عمیقتری را احساس کرده است. در نهایت، شاعر از گرفتار شدن به دام عشق و زلف معشوق سخن میگوید و به محبت و کرامت نیازمند است.
هوش مصنوعی: در روز آفرینش، ما طعم عشق تو را چشیدهایم و این را با گوش دل خود شنیدهایم که همه به عشق تو پاسخ مثبت دادهاند.
هوش مصنوعی: ما پرندگان آزاد و برجسته باغ بهشت هستیم و مدتهاست که با پرندگان آسمانی جهان بال زدهایم.
هوش مصنوعی: این مکان محل استراحت ما نیست و آرامش ما در آن نیست. ما در اینجا موقتی هستیم و از آنچه که هستیم، آگاهیم.
هوش مصنوعی: هر کسی به دنبال خواستهها و آرزوهای خود میگردد، اما ما به خاطر زیبایی و جذابیت تو از همه چیز دست کشیدهایم.
هوش مصنوعی: از آنجا که ما به محبت و بزرگواری امید داریم، ما را گرامیدار و عزیز کن، زیرا ما مهمانی هستیم که به درگاه تو آمدهایم.
هوش مصنوعی: در فضای عشق تو، در دنیای درونیام، تصویر زیبای چهرهات را به خوبی ترسیم کردهایم.
هوش مصنوعی: ما چرا دل را برای شکایت سرزنش کنیم، وقتی که ما در دل خود هیچ بلایی را تجربه نکردهایم، بلکه همه آنچه دیدهایم، فقط در چشمهامان بوده است.
هوش مصنوعی: ابنحسام به وسیلهی مشکلات و دردهای ناشی از عشق به زلف معشوق گرفتار و در دام افتاده است.
در حال بارگذاری آرایههای ادبی...
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
کو نزل عاشقان که منزل رسیدهایم
جان نورهان دهیم که نادیده دیدهایم
آزاده رسته از در دربند حادثات
رستی خوران به باغ رضا آرمیدهایم
چون چار هفته مه که به خورشید درخزد
[...]
ما خدمت تورا که بجانش خریده ام
بهر سعادت دو جهانی گزیده ایم
بر تو برای خدمت منّت نمی نهیم
ما خود برای خدمت تو آفریده ایم
انصاف درگه تو بهانه ست ورنه ما
[...]
پنجاه سال خون دلِ رز مکیدهایم
جان را چو جانِ خویش به جان پروریدهایم
نزدیکِ عقل هیچ دگر نیست جانِ جان
جزمیکه ما به تجربه این جا رسیدهایم
از جامِ باده بارکشی ساختیم وزو
[...]
دور از تو دلبرا چه جفاها کشیده ایم
وز طعن دشمنان چه سخنها شنیده ایم
آنها که دیده از غمت ای نور دیده دید
نشنیده ایم از کس و هرگز ندیده ایم
در دور چرخ سفله ز دست حریف هجر
[...]
نوروز و عید ماست که روی تو دیدهایم
وز شام غم به صبح سعادت رسیدهایم
ای نور دیده! چهرهٔ روشن به ما نمای
کز بهر دیدن تو سراپای دیدهایم
از آرزوی روی و لب جانفزای تو
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.