گنجور

 
فتحعلی‌شاه

بندی ز قبای ناز وا کن

پیراهن یوسفی قبا کن

آن کاکل مشکبوی بگشای

خون در دل آهوی ختا کن

در بند تو جان ز دل چه خواهی

این صید شکسته‌پر رها کن

زآن لعل که هست عیسوی دم

درد دل دوستان دوا کن

عمری‌ست جفا کنی به خاقان

تا چند جفا دمی وفا کن

 
 
نقالی نو: شاهنامهٔ انگلیسی
سنایی

ای دوست ره جفا رها کن

تقصیر گذشته را قضا کن

بر درگه وصل خویش ما را

با حاجب بارت آشنا کن

در صورت عشق ما نگارا

[...]

مولانا

ای دوست عتاب را رها کن

تدبیر دوای درد ما کن

ای دوست جدا مشو تو از ما

ما را ز بلا و غم جدا کن

اندیشه چو دزد در دل افتاد

[...]

سعدی

آخَر نگهی به سوی ما کن

دردی به ارادتی دوا کن

بسیار خِلاف عهد کردی

آخَر به غلط یکی وفا کن

ما را تو به خاطری همه روز

[...]

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه