ندادم دل بعشق و جان روان شد
دریغا حاصل عمرم زیان شد
بتن تا میرسیدم جان شد از دست
بجان تا میرسیدم از جهان شد
نفس تا میزدم می شد بغفلت
مکان تا گرم میکردم زمان شد
مرا در خواب کرد انفاس و بگذشت
ز خود غافل شدم تا کاروان شد
شدم تا بر خدا بندم هوا برد
چنین میخواستم دل را چنان شد
همه عمرم درین اندیشه بگذشت
که عمرم صرف باطل شد همانشد
بغفلت رفت عمر و فکر غفلت
ندانستم چه سان آمد چه سان شد
اگرچه فکر غفلت هوشیاری است
ولی راضی بآن کی میتوان شد
نبردم بهرهٔ از عمر صد حیف
که جان فیض بیجان از جهانشد
خوش آنکو گشت دلدارش دلارام
غم جانانش جان افزای جان شد



با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل، حسرت عمیق خود را از گذر عمر و فرصتی که از دست رفته، بازگو میکند. او به این فکر میافتد که زندگیاش صرف غفلت و بیتوجهی گذشته است و هر لحظهای که به عشق و خداوند نزدیکتر میشده، با بیخبری و غفلت از دست رفته است. این غافلی باعث شده که او از استفاده واقعی از زمان قافل شود و در نهایت خستگی و ناامیدی را احساس کند. در پایان، شاعر ابراز آرزوی خود را برای شخصی که در عشق و ارتباط با معشوق موفق است، مطرح میکند و حسرت میخورد که نتوانسته از عمرش بهره بگیرد.
هوش مصنوعی: من دل و جانم را در عشق ندادم و حالا افسوس که عمرم بیثمر و زیان شد.
هوش مصنوعی: هنگامی که به سوی معشوق میرفتم، جانم به پایان رسید و وقتی به او نزدیک شدم، از این عالم جدا شدم.
هوش مصنوعی: هر بار که نفس میکشیدم، ناخواسته جا را تغییر میدادم و با این کار زمان را گرم میکردم.
هوش مصنوعی: در خواب و خیال غرق شدم و از خودم بیخبر شدم تا اینکه کاروان به راه افتاد.
هوش مصنوعی: به هدفی رسیدم که میخواستم، تا به خدا تعلق بگیرم. این وضعیت، دل مرا به شکلی تغییر داد که آرزو داشتم.
هوش مصنوعی: تمام عمرم به این فکر گذشت که آیا عمرم بیثمر و بیهوده سپری شده است و در نهایت به همان نتیجه رسیدم.
هوش مصنوعی: عمر من بیخبر سپری شد و من حتی متوجه نشدم که چگونه به این حال درآمدم و چه اتفاقاتی افتاد.
هوش مصنوعی: اگرچه فراموشی و بیتوجهی به نظر برای آرامش خوب است، اما نمیتوان به این حالت راضی و خشنود بود.
هوش مصنوعی: من در طول عمرم از چیزی بهرهمند نشدم و افسوس که زندگی، بدون روح و معنای واقعی، از این دنیا رخت بربست.
هوش مصنوعی: خوش به حال کسانی که محبوبشان آرامبخش دلشان است و غم معشوقشان، جانشان را تازه میکند.
در حال بارگذاری آرایههای ادبی...
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
چراغان در شب چک آن چنان شد
که گیتی رشک هفتم آسمان شد
چو قَدِّ ویسِ بُتپیکر چنان شد،
که همبالای سرو بوستان شد،
که فرهاد از غم شیرین چنان شد
که در عالم حدیثش داستان شد
جهان از باد نوروزی جوان شد
زهی زیبا که این ساعت جهان شد
شمال صبحدم مشکین نفس گشت
صبای گرمرو عنبرفشان شد
تو گویی آب خضر و آب کوثر
[...]
جهان از باد نوروزی جوان شد
زمین در سایهٔ سنبل نهان شد
قیامت میکند بلبل سحرگاه
مگر گل فتنهٔ آخر زمان شد؟
ز رنگ سبزه و شکل ریاحین
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.