غمش غمی نه که از دل بدر توان کردن
دلش دلی نه که در وی اثر توان کردن
نه آن حبیب که او را بدل بود رحمی
نه آن رقیب که از وی حذر توان کردن
نه قامتش بصنوبر نشان توان دادن
نه نسبت رخ او با قمر توان کردن
نه زان دهان و میان نکتهٔ توان گفتن
نه دست با قد او در کمر توان کردن
نه تاب روی چو خورشید او توان آورد
نه بیفروغ رخش شب بسر توان کردن
مگر ز پادشه لطف او رسد مددی
ز سینه لشگر غم را بدر توان کردن
چو فیض در قدمش گر سری توان افکند
به پیش تیر غمش حان سپر توان کردن


با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل به عمق غم و اندوه ناشی از فراق معشوق میپردازد و بیان میکند که این غم، از دست کسی که دلش به او تعلق دارد، فراتر است. او میگوید هیچیک از زیباییها و ویژگیهای معشوق نمیتواند این درد را کاهش دهد و خواستههای دل را برآورده کند. شاعر تصریح میکند که تنها از لطف خداوند و یاری پادشاهی میتواند در این نبرد با غم پیروز شود وگرنه هیچ چیزی نمیتواند بار غم را از دوش او بهسادگی بردارد. در پایان، با اشاره به خود، میگوید که حتی در برابر مصیبتهای عشق، آماده است تا تمام وجودش را نذری کند.
هوش مصنوعی: غم او، غمی نیست که بتوانم آن را از دل دور کنم. دلش نیز دلی نیست که بر آن تأثیر بگذارم.
هوش مصنوعی: نه آن محبوبی که بر او اعتماد و محبت وجود ندارد، و نه آن دشمنی که بتوان از او دوری جست.
هوش مصنوعی: نه میتوان به زیبایی قدش مانند درختی بلند و تنومند اشاره کرد، و نه میتوان چهرهاش را با چهرهی ماه مقایسه کرد.
هوش مصنوعی: نمیتوان از دهان او نکتهای گفت و نمیتوان با دستانی به ظرافت قامت او به کمرش دست زد.
هوش مصنوعی: هیچکس نمیتواند مانند او که مانند خورشید درخشان است، تاب بیاورد و کسی هم نمیتواند درخشندگی او را در شب کاهش دهد.
هوش مصنوعی: جز با یاری و بخشش پادشاهی، نمیتوان از قلب لشکر غم رهایی یافت.
هوش مصنوعی: اگر فیض و رحمت او در گامهایش نمایان باشد، میتوان در برابر تیر غمهایش سر را به زمین گذاشت و جان را سپر کرد.
در حال بارگذاری آرایههای ادبی...
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
به گریه در دل تو گر اثر توان کردن
تو را ز ذوق محبت خبر توان کردن
اگر به مهر من آب و گلت سرشته شود
دل و زبان تو شیر و شکر توان کردن
قبول سلطنت هر دو کون چندان نیست
[...]
نه چشم آنکه برویش نظر توان کردن
نه پای آنکه بکویش گذر توان کردن
نه آن قرار که تاب رخش توان آورد
نه آن شکیب که بی او بسر توان کردن
نه همدمی که باو درد دل توان گفتن
[...]
نه شوق دیدنت از دل به در توان کردن
نه از حجاب به رویت نظر توان کردن
ز رفتن تو درین شهر آفتاب نماند
چگونه بیتو شبی را سحر توان کردن
شکسته پایم و از بخت همرهی خواهم
[...]
نه از جمال تو قطع نظر توان کردن
نه جز خیال تو فکر دگر توان کردن
غمت هلاک مرا مصلحت نمیداند
و گر نه مسأله را مختصر توان کردن
کنون که بر سر بالین نیامدی ما را
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.