چند روزی شد که حیرانم نمیدانم چرا
رفت بیرون از بدن جانم نمیدانم چرا
در شگفت استم که همچون صبح بیخود دمبهدم
چاک میگردد گریبانم نمیدانم چرا
گشتهام با آن که چون ماهی شناور در سرشک
در میان آب بریانم نمیدانم چرا
بدتر از این آن که چون شب شد نمیگردد دمی
آشنا مژگان به مژگانم نمیدانم چرا
وین از آن بدتر که در هر جا نشستم همچو شمع
تا سحر گریان و سوزانم نمیدانم چرا
نه همآوازی که گویم شرح دل نه همدمی
همچو نی هر لحظه نالانم نمیدانم چرا
گوسفند او منم قصاب در این انتظار
مینماید دیر قربانم نمیدانم چرا



با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل از احساس حیرت و ناامیدی خود میگوید و بیان میکند که دلیلی برای حال ناخوشش نمییابد. او به وصف حال و روز خود میپردازد و از بیتابی و درد عاطفیاش سخن میگوید که در شب و روز به شدت گریان و سوزان است. شاعر به تنهایی و عدم توانایی در بیان درد خود اشاره کرده و خود را در حالتی از انتظار و ناامیدی توصیف میکند که همچون گوسفندی در دست قصاب است و هر لحظه، حس قربانی شدن را تجربه میکند.
هوش مصنوعی: مدتی است که دچار سردرگمی شدهام و نمیدانم چرا روح من از بدنم خارج شده و نمیدانم دلیل آن چیست.
هوش مصنوعی: متعجبم که مانند صبح، هر لحظه در حال از هم گسیختن و بیتابی هستم، نمیفهمم دلیلش چیست.
هوش مصنوعی: من در حالی غرق شدهام که مانند ماهیای در حال شنا در آب هستم و نمیدانم چرا اینقدر در ناراحتی و پریشانی غوطهور شدهام.
هوش مصنوعی: بدترین حالت این است که وقتی شب فرا میرسد، هیچ لحظهای کناری از آشنایان نیستم و دلیل آن را نمیفهمم که چرا پلکهایم به هم نمیرسند.
هوش مصنوعی: این احساس برایم بسیار دردناک است که در هر جایی که نشستم، مانند شمعی در حال گريه و سوختن هستم تا سپیدهدم، و نمیدانم دلیل این حال و روز چیست.
هوش مصنوعی: در اینجا شاعر از غم و تنهایی خود سخن میگوید. او احساس میکند که نه کسی هست که بتواند درد دلش را با او در میان بگذارد و نه کسی که همانند نی هر لحظه صدای نالهاش را بشنود. او نمیداند چرا اینطور احساس میکند و این حس غم و درد در درونش وجود دارد.
هوش مصنوعی: من مانند گوسفندی هستم که در انتظار قصاب است و نمیدانم چرا این انتظار طولانی شده است.
در حال بارگذاری آرایههای ادبی...
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
باز خونبارست مژگانم نمیدانم چرا
اضطرابی هست در جانم نمیدانم چرا
عالمی بر حال من حیران و من بر حال خود
ماندهام حیران که حیرانم نمیدانم چرا
روزگاری شد که بدحال و پریشانم ولی
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.