شکفته غنچۀ خندان و گویی از دهنش
چکیده خون دل بلبلی به پیرهنش
چنان ز ساغر گل بلبل چمن مست است
که بیفریب توانی کشید در رسنش
به خواب چشم تو مایل ترم که می ترسم
رسد به عقل شبیخون لشکر فتنش
کجا خلاص شود دل که دست و پا بستند
بدام زلف و فکندند در چَهِ ذقنش
ز حمل بار غمت آسمان چرا ترسید
مگر معاینه کردند روزگار منش
دلم رمیده ز زهد آنچنان که نتوانم
کشید جانب مسجد به صد هزار فنَش
به پای لاله کدامین شهید مدفون است
که از لحد بدر افتاده گوشۀ کفنش
کسی که گشت به غربت اسیر چنبر عشق
عجب مدار که یادی نیاید از وطنش
غبار را دل آینه فام صافی بود
ولی به زنگ شد آلوده از غبار تنش



با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل از غنچهای شکوفا و لبخند آن سخن میگوید که به نوعی نماد زیبایی و غم عشق است. او احساس میکند که عشق و زیبایی به او مستی و التهاب میبخشد، اما در عین حال از عواقب آن میترسد. دل او به دام زلف معشوق گرفتار است و از زهد و ریاضت دور شده، به طوری که برای رسیدن به مسجد، تلاش و فنون زیادی به کار میبرد. شاعر به یاد شهیدانی میافتد که در غم عشق از وطن دور شدهاند و در آخر اشاره میکند که دلش به خاطر آلودگیهای دنیوی از حالت پاکی خود دور شده است.
هوش مصنوعی: غنچهای زیبا و خندان شکفته شده و گویی از دهانش غمی به رنگ خون بلبلی بر روی لباسش چکیده است.
هوش مصنوعی: بلبل چمن چنان از خوشی و زیبایی گل، مست و سرمست است که اگر تو هم به تماشای او بنشینی، به راحتی میتوانی در دلش افسون و جاذبهای ببینی.
هوش مصنوعی: من بیشتر متمایل به خواب چشمان تو هستم، چرا که نگرانم در یک شب، لشکر فتنه عقل مرا غافلگیر کند.
هوش مصنوعی: دل کجا میتواند رهایی یابد وقتی که در دام زلف گرفتار شده و در حلقه چانهاش افتاده است؟
هوش مصنوعی: آیا آسمان از حمل بار غم تو ترسیده است؟ مگر اینکه روزگار به وضوح حال من را دیده است.
هوش مصنوعی: دلم از زهد و پرهیزکاری فراری است به گونهای که نمیتوانم با هیچ روشی خود را به سمت مسجد ببرم.
هوش مصنوعی: کدام شهیدی زیر پای گل لاله آرام گرفته که گوشه کفن او از قبر بیرون افتاده است؟
هوش مصنوعی: کسی که در غربت و دوری از وطن به عشق گرفتار شده، بر او عجیب نخواهد بود اگر خاطرهای از زادگاهش به ذهنش نیاید.
هوش مصنوعی: دل آینهای صاف و شفاف دارد که همیشه باید بدون کدورت و غبار باشد، اما به خاطر آلودگیهای دنیوی و مشکلات زندگی، این آینه حالا دچار زنگزدگی و کدورت شده است.
در حال بارگذاری آرایههای ادبی...
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
شگفت نیست چو با تیغ در مصاف آید
که تیغ کوه بلرزد ز دست تیغ زنش
لب ملوک همی بوسه بر بساطش داد
هنوز ناشده از لب طروات لبنش
هزار توبه شکسته ست زلف پر شکنش
کجا به چشم در آید شکست حال منش؟
دل شکسته اگر زلف او بیا غالی
کم از هزار نیابی به زیر هر شکنش
مرا دو دیده ز حسرت سپید گشت چنانک
[...]
درست گشت همانا شکستگّی منش
که نیک از ان بشکست زلف پر شکنش
دل شکسته به زلفش اگر برآغالی
کم از هزار نیابی به زیر هر شکنش
دگر ندید کسی تندرست زلفش را
[...]
رها نمیکند ایام در کنار منش
که داد خود بستانم به بوسه از دهنش
همان کمند بگیرم که صید خاطر خلق
بدان همیکند و درکشم به خویشتنش
ولیک دست نیارم زدن در آن سر زلف
[...]
قبا و پیرهن او که می رسد به تنش
من از قباش به رشکم، قبا ز پیرهنش
کرشمه می کند و مردمان همی میرند
چه غم ز مردن چندین هزار همچو منش
عجب، اگر نتوان نقش خاطرش دریافت
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.