تا صبا با آن سر زلف پریشان آشناست
صد گره از غیرتم با رشته جان آشناست
غم هجوم آورد و من در فکر بیسامانیام
میزبان خجلت کشد هرچند مهمان آشناست
هرچه باداباد ما کشتی در آب انداختیم
گر بود بیگانه باد شرطه طوفان آشناست
عمرها شد حسرت چاک گریبان میکشم
با وجود آنکه دستم با گریبان آشناست
از غرور حسن ظاهر میکند بیگانگی
ورنه عمری شد به من از خویش پنهان آشناست
استخوانم حالتی دارد که چون گردد هدف
میشناسد ناوکش را زانکه پیکان آشناست
دیده قدسی حسد ورزیده در راه حرم
بر کف پایی که با خار مغیلان آشناست



با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: در این غزل، شاعر از تجربههای عاطفی و درونی خود سخن میگوید. او به آشنایی عمیق میان خود و غمها، بیسامانیها و حسرتهای زندگی اشاره میکند و بیان میکند که احساساتش با زلفی پریشان و دوستانه در ارتباط است. شاعر همچنین تب و تاب عشق و زیبایی را بیان کرده و از غرور و بیگانگی ظاهری میگوید، در حالی که در واقع او و احساساتش با یکدیگر آشنا و پیوندی عمیق دارند. در نهایت، او به درد و رنجی اشاره میکند که از عشق و حسرت ناشی میشود و نشان میدهد که چقدر این تجربیات انسان را شکل میدهند.
هوش مصنوعی: تا نسیم با آن موهای آشفته آشناست، صد گره از احساس حسرت من با رشته جانم آشنا شده است.
هوش مصنوعی: غم به سراغم آمد و در فکر بینظمیهایم هستم. حتی با اینکه مهمان آشناست، میزبان هنوز شرمنده و خجالتزده است.
هوش مصنوعی: ما در هر شرایطی، کشتی خود را در دریا انداختهایم؛ حال اگر طوفانی بیفتد، میدانیم که آشنا بودن با شرایط سخت، به ما کمک خواهد کرد.
هوش مصنوعی: سالهاست که به خاطر غم و اندوه خود به خودم آسیب میزنم و دیگربار این حسرت در دلم باقی مانده است، در حالی که دستم به چاکهای گریبانم آشناست و به خوبی میدانم که از چه چیزی رنج میبرم.
هوش مصنوعی: به خاطر زیبایی ظاهری، خود را از دیگران جدا نشان میدهد، در حالی که سالهاست که او به من نزدیک و آشناست.
هوش مصنوعی: استخوانم به گونهای است که وقتی هدفی قرار میگیرد، تیرش را شناسایی میکند چون پیکان برایش آشناست.
هوش مصنوعی: چشم پاکی که نسبت به دیگران حسد میورزد، در مسیر حرم، بر پای مریم و حسین قدم میگذارد، پای که با خار مغیلان آشناست.
در حال بارگذاری آرایههای ادبی...
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
چون صراحی، خندهام با چشم گریان آشناست
همچو گل چاک گریبانم به دامان آشناست
در گلستان محبت غنچهای کم دیدهایم
همچو زخم تیر، چشم ما به پیکان آشناست
هرچه از چشم تو دیدم، میکشم از دست دل
[...]
خندهام صبحی به صد چاکِ گریبان آشناست
گریه سیلابی به چندین دشت و دامان آشناست
سایهام را میتوان چون زلفِ خوبان شانه کرد
بس که طبعِ من به صد فکرِ پریشان آشناست
دستم از دل برنمیدارد گدازِ آرزو
[...]
تا درین وادی غبار ما به دامان آشناست
دست مجنون از تحیر با گریبان آشناست
نیست اندر ساز قانون دل ما نغمهای
عمرها شد ناله ما با نیسان آشناست
میفتد بر پای مردم دم به دم از روی زرد
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.