ز هجر کرد خبردار وصل یار مرا
صلای گشت خزان میدهد بهار مرا
سواد زلف بتان است نسخه بختم
سفیدبخت ندیده است روزگار مرا
ز عشق تا شدم آسوده زارتر گشتم
فزود نشئه این باده از خمار مرا
فغان که سوختم و آستین لطف کسی
نرفت آینه خاطر از غبار مرا
ز قدر مردمک چشم آفتاب شوم
به قدر ذره اگر بخشی اعتبار مرا
چو گفتمش ز چه بستی کمر به خونم گفت
کمر برای همین بسته روزگار مرا
نماند آرزویی در دلم که مردم چشم
به سعی گریه نیاورد در کنار مرا



با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل از درد و رنج ناشی از جدایی از معشوق سخن میگوید و به شدت غمگین است. او به تاثیرات این جدایی بر زندگیاش اشاره میکند و احساس میکند که عشقش او را بیشتر در آغوش نازکدلی و زارتر کرده است. همچنین، او به ضعف و ناتوانیاش در برابر تقدیر و سرنوشت بهویژه در عشق اعتراف میکند. در نهایت، شاعر از اینکه دیگر هیچ آرزویی در دل ندارد و تنها با اشکهایش به یاد معشوق میافتد، ابراز ناراحتی میکند.
هوش مصنوعی: از دوری یار، احساس و خبر رسیدن او را دارم، مانند این است که با آمدن بهار، خزان در دل من نواخته میشود.
هوش مصنوعی: سایه تاریک زلفهای معشوقهام نوعی تقدیر برای من است که هنوز خوشبختی را تجربه نکردهام.
هوش مصنوعی: از آنجا که به عشق رسیدم، دیگر در آرامش نیستم و حالتی غمناکتر پیدا کردهام. نشئه این نوشیدنی، احساس خمار و افسردگی مرا بیشتر کرده است.
هوش مصنوعی: آه و ناله میکنم که سوختم و هیچکس به من لطف نکرد. دلخوشیهای من مانند آینهای است که از گرد و غبار پوشیده شده است.
هوش مصنوعی: اگرچه من به اندازه یک ذره هم باشم، اما اگر به من احترام بگذاری و مرا مهم بشماری، مثل ارزش مردمک چشم برای آفتاب میشوم.
هوش مصنوعی: وقتی از او پرسیدم چرا برای من اینگونه زحمت کشیده و مرا به دردسر انداخته، او جواب داد که این کمری که بسته، برای همین روزگار و مشکلاتی است که برایم پیش آمده است.
هوش مصنوعی: در دلم آرزویی باقی نمانده است، چون دیگر مردم نمیتوانند با تلاش و کوشش خود اشک بریزند و من را در کنار خود ببینند.
در حال بارگذاری آرایههای ادبی...
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
برفت و بر سر آتش نشاند یار مرا
به پای حادثه افکند روزگار مرا
گر آشکار کند آب دیده راز دلم
میان آتش سوزان چه اختیار مرا
چنان نکرد کمند بلای عشقم صید
[...]
خوش است ناز تو ای سرو گل عذار مرا
نیاز پرور عشقم به ناز دار مرا
مگو به طرف چمن جلوه ریاحین بین
دلم اسیر تو با دیگران چه کار مرا
ز گشت باغ چه خیزد ز گل چه بگشاید
[...]
ز عشق هست به دل بار صد هزار مرا
هنوز شکر بود صدهزار بار مرا
گرم بود می گلگون ز ساقی گلرخ
به حور و کوثرت ای پارسا چه کار مرا؟
به بوسه ای که دهی و کشی منه منت
[...]
ز بس که داشتی ای گل همیشه خوار مرا
نماند پیش کسان هیچ اعتبار مرا
بسی امید بدل داشتم چو روی تو دید
ز دست رفت و نیامد بهیچ کار مرا
عجب اگر نروم از میان که مجنون دوش
[...]
خیال بست که خون ریزد آن نگار مرا
فعان که می کشد آخر خیال یار مرا
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.