سخن ز غیر مپرسید بینوایی را
که کرده ورد زبان حرف آشنایی را
حدیث هجر به گوش دلم چنان تلخ است
که حرف موج بگویند ناخدایی را
دماغ غنچه معطر شد از نسیم سحر
کشیده شانه مگر زلف مشکسایی را؟
ز رشک هر مژه در چشم من شود خاری
به کوی دوست چو بینم برهنه پایی را
چراغ حسن تو را روشنی نگردد کم
اگر بهشت کنی کلبه گدایی را
چو سوی دیر روی، سبحه را بنه قدسی
مبر به مجلس دردیکشان ریایی را



با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل به موضوع عشق و جدایی میپردازد و احساسات تلخ خود را از هجران به تصویر میکشد. او به دلتنگیاش اشاره کرده و میگوید کسی که در درد عشق است، نمیتواند از هر کس و ناکسی بپرسد. در عین حال، زیبایی معشوقش را ستوده و با توصیفاتی شاعرانه، به روشنی و جلوهگری آن اشاره میکند. شاعر همچنین به حالتهای خود و دیگران در پی عشق و رسیدن به محبوب پرداخته و از فریبهایی که ممکن است در این مسیر وجود داشته باشد، برحذر میدارد. در نهایت، خواستار صداقت و خلوص در روابط انسانی است.
هوش مصنوعی: از فرد دیگری سوال نکن، زیرا کسی که در زندگیاش چیزهای ناامیدکنندهای را تجربه کرده، به احتمال زیاد فقط در مورد مسائلی که به او آشنا هستند، صحبت میکند.
هوش مصنوعی: قصه جدایی به قدری برای قلبم دردناک و تلخ است که انگار اگر کسی از آن بگوید، دردی عمیقتر از آن را احساس میکنم، مانند ناگهانی که یک خلبان از طوفان خبر دهد.
هوش مصنوعی: عطر گلنرمی با وزش نسیم صبحگاهی به مشام میرسد، گویا که شانهزنی زیبا و با زلفهای مشکین در حال آرایش است.
هوش مصنوعی: به خاطر حسادت هر مژهام مانند خیاری در چشمانم میشود، وقتی که در کوی دوست کسی را با پای برهنه میبینم.
هوش مصنوعی: نور حسن تو هیچگاه کم نمیشود، حتی اگر بهشت را در کلبهی یک گدا بسازی.
هوش مصنوعی: هرگاه به معبد بروی، تسبیح خود را به کنار بگذار و آن را به محفل درد مندان نبر که فقط برای نمایش است.
در حال بارگذاری آرایههای ادبی...
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
تفاوتی نکند قدر پادشایی را
که التفات کند کمترین گدایی را
به جان دوست که دشمن بدین رضا ندهد
که در به روی ببندند آشنایی را
مگر حلال نباشد که بندگان ملوک
[...]
اگر تو تازه کنی با من آشنایی را
بر افکنی ز جهان رسم بی وفایی را
ز راه مرحمت آن دم که از وفا گویی
بسوز همچو دلم برقع جدایی را
اگر چراغ نباشد شبِ وصال چه غم
[...]
شناخت آنکه غم و محنت جدایی را
بمیرد و نبرد سلک آشنایی را
به اختیار نگردد کس از عزیزان دور
ولی چه چاره کنم فرقت قضایی را
مکن به شمع مه و مهر نسبت رخ دوست
[...]
به شکر حق که کند شکر حق ستایی را
کسی چه شکر کند نعمت خدایی را
چه کبریاست ندانم ز ملک تا ملکوت
چه فسحت است و فضا ملک کبریایی را
کمال حکمت او میکند بنات نبات
[...]
به کوی عشق مبر زاهد ریایی را
مکن به شهر بدآموز، روستایی را
جماعتی که به بیگانگان نمی جوشند
نچیده اند گل باغ آشنایی را
ز زلف ماتمیان ناخنی چه بگشاید؟
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.