دل دیوانه کی در گوش گیرد پند دانا را
حباب از خیمه نتواند که پوشد روی دریا را
ملک در موسم گل آروی جام می دارد
چرا چون دیو باید داشتن در شیشه صهبا را؟
به چشم خونفشان رفتم ز شهرستان برون روزی
چو جیب غنچه پر کردم ز گل دامان صحرا را
نسیمی نگذرد بر شاخ گل در گلشن کنعان
که خاری نشکند در سینه از غیرت زلیخا را
در آب دیده چون گرداب از آن بر خویش میپیچم
که سودای که یا رب در خروش آورده دریا را
مرا قید محبت زندگی وارستگی مرگ است
به سر افتم چو سرو از گل برون آرم اگر پا را
سر کوی محبت تنگ باشد بر هوسناکان
فضای شهر زندان مینماید اهل صحرا را



با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل به بیان احساسات و تجربیات عاشقانه خود میپردازد. او از دل دیوانهاش میگوید که نمیتواند پند دانا را گوش دهد و بر این باور است که وجود حباب نمیتواند دریای واقعی را بپوشاند. در عین حال، شاعر از زیبایی و سرزندگی طبیعت در فصل گل یاد میکند و حسرتی را به تصویر میکشد که در کنج دل از ناکامیهای عشق وجود دارد. او به تصویر کشیدن زلیخا و غیرتش اشاره میکند و سرنوشت خود را در این عشق متلاطم میبیند. در نهایت، شاعر به این نتیجه میرسد که حس عشق برای او به معنای آزادی است و با وجود محدودیتهای عشق، رسیدن به آن را همچنان ارج مینهد.
هوش مصنوعی: دل دیوانه به راحتی نمیتواند نصیحتهای خردمندانه را بپذیرد. همانطور که حباب نمیتواند سطح دریا را بپوشاند.
هوش مصنوعی: در فصل گل و زیبایی، شاه در حال نوشیدن جام است؛ اما چرا باید مانند دیوانهها در شیشه، شراب را نگه دارد؟
هوش مصنوعی: روزی از شهر بیرون رفتم و با چشمانی پر از اشک و اندوه، دامن صحرا را پر از گلها کردم.
هوش مصنوعی: نسیمی به شاخ گل در باغ کنعان نمیوزد که در دل کسی از عشق و غیرت زلیخا خاری به وجود نیاید.
هوش مصنوعی: چشمهایم مانند دریایی متلاطم است و من از آن به خودم میپیچم؛ زیرا تفکری در درونم به شدت جوشان و هیجانزاست که باعث ایجاد این حالت شده است.
هوش مصنوعی: محبت من به زندگی سبب رهاییام از مرگ است. اگر بتوانم مانند سرو از میان گلها بیرون بیایم، همچنان با افتخار و آزاد زندگی میکنم.
هوش مصنوعی: در منطقهای که عشق و محبت حاکم است، جا برای کسانی که به شهوات دنیوی وابستهاند، بسیار محدود است. در حالی که وضعیت شهر به گونهای است که برای مردمی که از زندگی در صحرا آمدهاند، مانند زندان به نظر میرسد.
در حال بارگذاری آرایههای ادبی...
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
زر افشانید بر پیلان جرسهای مدارا را
برآرید آن فریدون فر درفش چرخ بالا را
زمین از سنبل و سوسن شده پر عنبر سارا
ز گلنار و گل و خیری شده یاقوت گون خارا
زهی از امر و نهی تو نظامی دین دنیا را
خهی ! از حل و عقد تو قوامی مجد علیا را
ثبات هضم تو داده سکون میدان عغبر را
نظام تو کرده روان ایوان خضرا را
کف تو شاه راهی در سخا بسیار و اندک را
[...]
ایا نور رخ موسی مکن اعمی صفورا را
چنین عشقی نهادستی به نورش چشم بینا را
منم ای برق رام تو برای صید و دام تو
گهی بر رکن بام تو گهی بگرفته صحرا را
چه داند دام بیچاره، فریب مرغ آواره
[...]
ز حد بگذشت مشتاقی و صبر اندر غمت یارا
به وصل خود دوایی کن دل دیوانه ما را
علاج درد مشتاقان طبیب عام نشناسد
مگر لیلی کند درمان غم مجنون شیدا را
گرت پروای غمگینان نخواهد بود و مسکینان
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال یک حاشیه برای این شعر نوشته شده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
reply thumb_up ۰ thumb_down ۰ flag link
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.