گنجور

حاشیه‌ها

کوروش در ‫۱۰ ماه قبل، شنبه ۲۹ آذر ۱۴۰۴، ساعت ۱۹:۴۸ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۳:

راست چو شقه علمت رقص کنانم ز هوا

بال مرا بازگشا خوش خوش و منورد مرا

 

منظور از شقه علمت چیست ؟

 

سیدمحمد جهانشاهی در ‫۱۰ ماه قبل، شنبه ۲۹ آذر ۱۴۰۴، ساعت ۱۸:۵۷ دربارهٔ وحدت کرمانشاهی » غزلیات » شمارهٔ ۳۳:

وحدت کرمانشاهی » غزلیات » شمارهٔ ۳۳
                 
مِی خور ، که هر که مِی نخورَد ، فصلِ نوبهار
پیوسته خونِ دل خورَد ، از دستِ روزگار

مِی در بهار ، صیقلِ دل‌هایِ آگَه است
از دست یار ، خاصه ، به آهنگِ چنگ و تار

در عهدِ گل ، ز دست مَدِه ، جامِ باده را
کاین باشد ، از حقیقتِ جمشید ، یادگار

صحنِ چمن ، چو وادیِ ایمَن شد ، ای عزیز
گل برفروخت ، آتشِ موسی ، ز شاخسار

آموختند مستی و دیوانگی ، مرا
دیوانگانِ عاقل و مستانِ هوشیار

از بندگی ، به مرتبه ی خواجگی رسید
هرکَس ، که کرد بندگیِ دوست ، بنده‌وار

وحدت ، بیا و بر درِ توفیق ، حلقه زن
توفیق ، چون رفیق شود ، گشت بخت یار

سیدمحمد جهانشاهی در ‫۱۰ ماه قبل، شنبه ۲۹ آذر ۱۴۰۴، ساعت ۱۸:۵۶ دربارهٔ وحدت کرمانشاهی » غزلیات » شمارهٔ ۳۰:

وحدت کرمانشاهی » غزلیات » شمارهٔ ۳۰
                 
تُرکِ من ، از خانه بی‌حجاب برآمد
ماه صفت ، از دلِ سحاب برآمد

عاقبتَم ، شد وصالِِ دوست ، میّسَر
دیده ی بختَم ، دگر ز خواب برآمد

عشق ، ندانم چه حالت است ، که از وی
ساحتِ دریا ، به اضطراب برآمد

لوح چو پَذرُفت ، نامِ عشق، دل و جان
در برِ گردون ، به پیچ و تاب برآمد

این همه ، شورِ محبّت است ، که هر دم
بانگِ نی و ناله ی رَباب برآمد

مِی به قدح ریخت ، از گلویِ صراحی
صبح بخندید و آفتاب برآمد

تربتِ منصور ، چون رسید به دریا
نقشِ انا الحق ، ز موجِ آب برآمد

بحرِ حقیقت ، نمود جنبشی از خویش
موج پدید آمد و حباب برآمد

شاهدِ مقصودِ وحدت ، از رخِ زیبا
پرده برافکند و بی نقاب برآمد

سیدمحمد جهانشاهی در ‫۱۰ ماه قبل، شنبه ۲۹ آذر ۱۴۰۴، ساعت ۱۸:۵۵ دربارهٔ وحدت کرمانشاهی » غزلیات » شمارهٔ ۲۹:

وحدت کرمانشاهی » غزلیات » شمارهٔ ۲۹
                             
بعد از این ، خدمتِ آن سروِ روان ، خواهم کرد،
خدمت اش از دل و جان ، در دُو جهان خواهم کرد

پای ، بر تختِ جم و افسرِ  کِی خواهم زد،
سَر فدا ، در قَدمِ پیرِ مغان خواهم کرد

گِردِ هر گوشهء ویرانه ، به جان خواهم گشت،
کنجِ دل ، مخزنِ هر گنجِ نهان خواهم کرد

بی رخِ دوست ، دگر خونِ جگر خواهم خورد،
دیده را ساغر و پیمانه ی آن خواهم کرد

سال‌ها ، در رهِ عشقِ تو ، قدم خواهم زد،
عمرها ، نامِ تو را ، وِردِ زبان خواهم کرد

مهرِ رویِ تو همه ،  جای به دل خواهم داد،
غمِ عشقِ تو دگر ، مونسِ جان خواهم کرد

"وحدتا" ، گفت ؛ تو را ، از برِ خُود خواهم راند،
گفتم اش ؛ خونِ دل ، از دیده روان خواهم کرد

سیدمحمد جهانشاهی در ‫۱۰ ماه قبل، شنبه ۲۹ آذر ۱۴۰۴، ساعت ۱۸:۱۹ دربارهٔ فیض کاشانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۲۰:

گو ، هر شادی ، فدایِ غم باد

سیدمحمد جهانشاهی در ‫۱۰ ماه قبل، شنبه ۲۹ آذر ۱۴۰۴، ساعت ۱۸:۱۷ دربارهٔ فیض کاشانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۲۰:

فیض کاشانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۲۰
                 
غم کُشت مرا ، ز دستِ غم ، داد
فریاد ز غم ، هزار فریاد

اجزایِ مرا ، ز هم فرو ریخت
غم داد مرا ، چو گَرد بر باد

بنیادِ مرا ، نهاد بر غم
آن روز ، که ساخت ، دستِ استاد

بنیادِ من است ، بر غم و هم
غم می کَنَد ام ، ز بیخ و بنیاد

ای دوست ، بگو به غم ، که تا کِی
بر جانِ اسیرِ خویش ، بیداد

نی نی ، نکنم شکایت از غم
ویرانه ی عشق ، از غم آباد

چون مایهٔ شادی است ، هر غم
گو ، هر شادی  ، فدایِ غم باد

گر غم نبوَد ، کدام شادی
ویران باید ، که گردد آباد

از غم دارم ، هر آنچه دارم
ای غم ، بادا روانِ تو ، شاد

خوش باش ای فیض ، در گذار است
گر شادی و گر غم ، است چون باد

سیدمحمد جهانشاهی در ‫۱۰ ماه قبل، شنبه ۲۹ آذر ۱۴۰۴، ساعت ۱۸:۱۶ دربارهٔ فیض کاشانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۰۹:

نه به کس ، نی ز کسی ،  زهد فروشَد ، نه خرید

سیدمحمد جهانشاهی در ‫۱۰ ماه قبل، شنبه ۲۹ آذر ۱۴۰۴، ساعت ۱۸:۱۴ دربارهٔ فیض کاشانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۰۹:

فیض کاشانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۴۰۹
                 
هر که رویِ تو ندید ، از دو جهان هیچ ندید
هر که نشنید ز تو ، هیچ کلامی نشنید

هر سَری ، کو ز می عشقِ تو ، مدهوش نشد
چو شنید از رهِ گوش و ز رهِ چشم چو دید

از ازل تا به ابد ، در دو جهان ، گرسِنه ماند
هر که از مائده ی عشق ، طعامی نچشید

تا به شامِ ابد ، از رنجِ خُمار ، ایمن شد
هر که ، در صبحِ ازل ، ساغری از عشق چشید

آب حیوان ، که خضِر ، در ظلمات اش می جُست
به جز از عشق نبود ، این خبر از غیب رسید

غیرِ عشق و غمِ عشق ، از دو جهان ، هیچ متاع
مردمِ چشم و دلِ اهل بصیرت ، نگزید

هر که ، در بحرِ غمِ عشق ، فرو شد چون فیض
نه به کَس ، نی ز کَسی ، زهد فروشَد ، نه خرید

سیدمحمد جهانشاهی در ‫۱۰ ماه قبل، شنبه ۲۹ آذر ۱۴۰۴، ساعت ۱۸:۱۳ دربارهٔ فیض کاشانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷۸:

گو بیا کفر من دل شده بنگر به ملاء

سیدمحمد جهانشاهی در ‫۱۰ ماه قبل، شنبه ۲۹ آذر ۱۴۰۴، ساعت ۱۸:۱۱ دربارهٔ فیض کاشانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷۸:

فیض کاشانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷۸
                 
یاد باد ، آن که اثر ، در دلِ شیدا می‌کرد
آن نصیحت ، که مرا واعظ و ملّا می‌کرد

یاد باد ، آنکه مرا  ، بود دلِ دانایی
عالمی ، کسبِ خرد ، زان دلِ دانا می‌کرد

اختیار از کفِ من ، بُرد کنون معشوقی
که به دل گاه گرِه می‌زد و گه وا می‌کرد

تاخت بر مملکتِ دین و دلَم ، یکباره
آنکه ، صیدِ منِ دل خسته ، تمنّا می‌کرد

بُرد از دستِ من ، امروز ، متاعِ دل و دین
رفت آن ، کاین دلَم ، اندیشه ی فردا می‌کرد

گو بیا ، کفرِ منِ دل شده ، بنگر به مَلَاء
آنکه از دفترِ دینَم ، ورقی وا می‌کرد

گو بیا حالی و بر گریهٔ من ، فاش بخند
که پسِ پرده‌ ام ، از پیش تماشا می‌کرد

بسته دید از همه‌سو ، راهِ رهایی ، بر خود
دل ، که گاهی هوسِ زلفِ چلیپا می‌کرد

ممکنَم نیست ، ازین دام ، خلاصی دیگر
جاش خوش باد ، که از دور تماشا می‌کرد

دلِ بیچاره ، چو افتاد ، درین ورطه ، نخست
روز و شب ، وِردِ «متی اخرج منها» می‌کرد

آخرالامر ، به گردابِ بلا ، تن در داد
آنکه با ترس ، نظر بر لبِ دریا می‌کرد

بت پرستید و برَهمن شد و زنّار ببست
رفت آن فیض ، که او ، دفترِ دین وا می‌کرد

سیدمحمد جهانشاهی در ‫۱۰ ماه قبل، شنبه ۲۹ آذر ۱۴۰۴، ساعت ۱۸:۱۰ دربارهٔ فیض کاشانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۲۳:

فیض کاشانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۲۳
                 
بویی ، از گلسِتانِ جان آمد
به تنِ مُردگان ، روان آمد

مرهمِ داغِ سینه افکار 
صحبتِ جانِ ناتوان آمد

زنگِ دلهایِ عاشقان ، بزُدود
رنگ بر رویِ عاشقان آمد

بویِ رحمانی ، از یمن بوزید
مصطفی را ز حق ، نشان آمد

خارِ غم ، در دلِ زمانه شکست
گلِ صحرایِ لا مکان آمد

رستخیز ، از زمینِ دل برخواست
اهلِ دل را ، بهار جان آمد

کُشتگانِ فراق ، زنده شدند
موسمِ حشرِ کُشتگان آمد

تنِ افسرده ، گرم و خرّم شد
دِیِ تن را ، تموزِ جان آمد

مهر جان را ، بهارِ تازه رسید
دشمنِ جان مهر جان آمد

آب ، در نهرِ دهر جاری شد
رنگ ، بر رویِ آسمان آمد

در دلِ دوستان ، گل و گلزار
بر سرِ دشمنان ، سنان آمد

تیغ شد ، دستِ بولهب ببُرید
بهرِ حمّاله ، ریسمان آمد

بهرِ فرعون ، گشت اژدرها
چوبِ تعلیمیِ شبان آمد

آب شد بهرِ سِبطیان ، بیغش
خون شد ، از بهر قِبطیان آمد

منکران را ، جحیم و آتش و دود
دلِ ما را ، نعیمِ جان آمد

وصفِ آن بو ، ز بس حلاوت داشت
فیض را ، آب در دهان آمد

سیدمحمد جهانشاهی در ‫۱۰ ماه قبل، شنبه ۲۹ آذر ۱۴۰۴، ساعت ۱۸:۱۰ دربارهٔ فیض کاشانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷۵:

فیض کاشانی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۷۵
                
توانی گر درین رَه ، ترکِ جان کرد
توانی عیش با جانِ جهان کرد

اگر جان رفت ، جانان هست بر جای
به جانان ، زندگی خوشتر توان کرد

چه باشد جان و صد جان ، در رهِ دوست
جهانی جان ، به قربان می توان کرد

اگر دل از جهان کندن ، توانی
توانی ، هر چه خواهی ، در جهان کرد

گر اش سر در نیاری ، می‌توانی
به زیرِ پا ، فلک را نردبان کرد

اگر دل از زمین کندن ، توانی
توانی ، رخنهٔ در آسمان کرد

توانی ، خاک در چشمِ زمین ریخت
توانی ، حلقه در گوشِ زمان کرد

بوَد نقشِ جهان را ، جمله قابل
دلت را ، هر چه خواهی می توان کرد

تو را چشمِ دو عالم ، می‌توان دید
تو را گوش دو عالم ، می‌توان کرد

کَسی ، کو بست دل ، در مهرِ جانان
مر او را می رسد ، این گفت و آن کرد

سزَد مر بیدلان را ، اینچنین گفت
سزد مر عاشقان را ، آن چنان کرد

دل از خود ، گر توان کندَن ، درین راه
بسی دشوار ، فیض ، آسان توان کرد

سیدمحمد جهانشاهی در ‫۱۰ ماه قبل، شنبه ۲۹ آذر ۱۴۰۴، ساعت ۱۷:۴۸ دربارهٔ عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱۸:

عطّار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱۸
                         
کیست که از عشقِ تو ، پردهٔ او پاره نیست
وز قفسِ قالب اش ، مرغِ دل آواره نیست

وزن کجا آورَد ، خاصه به میزانِ عشق
گر زرِ عشّاق را ، سکهٔ رخساره نیست

هر نفسَم همچو شمع ، زار بکُش ، پیشِ خویش
گر دلِ پر خونِ من ، کُشتهٔ صد پاره نیست

گر تو ز من فارغی ، من ز تو فارغ نی ام
چارهٔ کارَم بکن ، کز تو مرا چاره نیست

هر که درین راه یافت ، بویِ میِ عشقِ تو
مست شود تا ابد ، گر دلَش از خاره نیست

هست همه گفتگو ، با مِیِ عشق اش چه کار
هرکه در این میکده ، مفلس و این کاره نیست

دَردِ ره و دَردِ دِیر ، هست محک ، مرد را
دلق بیَفکن ، که زَرق ، لایقِ میخواره نیست

در بنِ این دِیر اگر ، هست مِی ات آرزو
دُرد خور اینجا ، که دِیر ، موضعِ نظّاره نیست

گشت هویدا چو روز ، بر دلِ عطّار  ، از آنک،
عهد ندارد درست ، هر که در این پاره نیست

محسن جهان در ‫۱۰ ماه قبل، شنبه ۲۹ آذر ۱۴۰۴، ساعت ۱۶:۱۲ دربارهٔ سنایی » طریق التحقیق » بخش ۲۴ - افحسبتم انما خلقناکم عبثاً:

تفسیر ابیات ۱ و ۲ فوق؛

بر اساس آیه مبارکه ۱۱۵ سوره مومنون:

"أَفَحَسِبْتُمْ أَنَّمَا خَلَقْنَاکُمْ عَبَثًا وَأَنَّکُمْ إِلَیْنَا لَا تُرْجَعُونَ"

آیا پنداشته‌اید که شما را بیهوده و عبث آفریدیم، و اینکه به سوی ما بازگردانده نمی شوید؟

 

حکیم سنایی عارف شهیر می‌فرماید:

ای انسان چنین پنداشتی پروردگارت تو را بیهوده و برای بازی و خوشگذرانی آفریده است، و لذا عمر را با نادانی تلف نکن واز صفات ناپسند پرهیز کن.

شاهین آگاه در ‫۱۰ ماه قبل، شنبه ۲۹ آذر ۱۴۰۴، ساعت ۱۴:۱۲ دربارهٔ ایرج میرزا » ابیات پراکنده » شمارهٔ ۲:

مصرع دوم که میگه: "بی جهت بحث مکن، نیست خدا" یعنی داره از زبان خودش میگه که نیست خدا، یا داره میگه در مورد اینکه خدا نیست بحث نکن؟!

سیدمحمد جهانشاهی در ‫۱۰ ماه قبل، شنبه ۲۹ آذر ۱۴۰۴، ساعت ۱۳:۴۷ دربارهٔ عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۰۱:

دل میِ عشق می‌خورد ، جان دمِ نوش می‌زند

سیدمحمد جهانشاهی در ‫۱۰ ماه قبل، شنبه ۲۹ آذر ۱۴۰۴، ساعت ۱۳:۳۷ دربارهٔ عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۰۰:

عطّار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۰۰
                 
عاشقانی ، کز نسیمِ دوست ، جان می‌پرورند
جمله وقتِ سوختن ، چون عود ، اندر مجمر اند

فارغ اند از عالم و از کارِ عالم ، روز و شب
والهٔ راهی شگرف و غرقِ بحری منکر اند

هر که در عالم دُویی می‌بیند ، آن از احولی است
زانکه ایشان ، در دو عالم ، جز یکی را ننگرند

گر صفت شان برگشاید ، پردهٔ صورت ، ز روی
از ثری تا عرش ، اندر زیرِ گامی بسپرند

آنچه می‌جویند ، بیرون از دو عالم ، سالکان
خویش را یابند ، چون این پرده از هم بردرند

هر دو عالم ، تختِ خود بینند ، از رویِ صفت
لاجرم در یک نفَس ، از هر دو عالم بگذرند

از رهِ صورت ، ز عالم ، ذرّه‌ای باشند و بس
لیکن از راهِ صفت ، عالم به چیزی نشمرند

فوقِ ایشان است در صورت ، دو عالم در نظر
لیکن ایشان در صفت ، از هر دو عالم برتر اند

عالمِ صغری به صورت ، عالمِ کبری به اصل
اصغر اند از صورت و از راهِ معنی اکبر اند

جمله غوّاص اند ، در دریایِ وحدت ، لاجرم
گرچه بسیار اند ، لیکن در صفت یک گوهر اند

روز و شب ، عطّار را ، از بهرِ شرحِ راهِ عشق
هم به همّت دل دهند و هم به دل جان پرورَند

سیدمحمد جهانشاهی در ‫۱۰ ماه قبل، شنبه ۲۹ آذر ۱۴۰۴، ساعت ۱۳:۲۹ دربارهٔ عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۱:

عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۱
                         
آیینهٔ تو ، سیاه روی است
او را چه خبر ، که ماه‌روی است

آن آینه ، می‌زدای  پیوست
کورا ، گهی پشت و گاه روی است

آن پشت ز عشق روی گردان
گر کرده تو را به راه ، روی است

کز عشق ، چو آفتاب گردد
هر ذرّه ، اگر سیاه‌روی است

نُه چرخ ، کلاهِ فرقِ عشق است
پس در خورِ آن کلاه‌روی است

تا این رویَش ، نگردد آن روی
او را ، همه در گناه روی است

هر ذرّه که هست ، در دو عالم
او را ، سویِ پیشگاه روی است

نتواند یافت ، هرگز این روی
آن را که ، به عزّ و جاه روی است

هرگز نرسَد ، به ذروهٔ عرش
آن را که ، به قعرِ چاه روی است

روی از همه شیوه ، بست باید
آن را که ، به پادشاه روی است

زین شوق ، فرید را همه عمر
آورده به بارگاه ، روی است

سیدمحمد جهانشاهی در ‫۱۰ ماه قبل، شنبه ۲۹ آذر ۱۴۰۴، ساعت ۱۳:۲۸ دربارهٔ عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱۹:

عطّار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۱۹
                         
در دِه ، خبر است این ، که ز "مَه دِه" خبری نیست
وین واقعه را ، همچو فلک ، پای و سری نیست

عقلَم ، که جهان زیر و زبر کرد ، به فکرَت
بی خویش از آن شد ، که ز خویش اش ، خبری نیست

جان سوخته زان شد ، که از آنها که برفتند
بسیار اثر جُست و ز یک تن اثری نیست

دل بر سرِ رَه ماند ، که می‌دید که هست اش
مشکل سفری پیش ، که چون هر سفری نیست

این کار برون نیست ، ز دو نوع ، به تحقیق
یا هیچ نی ام یا که به جز من دگری نیست

در ماتمِ این درد ، که دور اند از آن ، خلق
آشفته و سرگشته ، چو من نوحه‌گری نیست

زان مغز شود خشک و تر ام ، هر شب و هر روز
کز چرخ مرا ، جز لب و رخ ، خشک و تری نیست

جانَم که ز بستانِ فلک ، نیشکری خواست
گفتا نه‌ای واقف ، که مرا نیشکری نیست

از خوانِ فلک ، دل مطلب ، گر جگر ات خورد
زیرا که اگر دل دهد ات ، بی جگری نیست

عطّار ، چو کَس را خطری نیست ، درین راه،
تو نیز فرو شُو ، که تو را هم ، خطری نیست

سیدمحمد جهانشاهی در ‫۱۰ ماه قبل، شنبه ۲۹ آذر ۱۴۰۴، ساعت ۱۳:۲۸ دربارهٔ عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۰:

عطّار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۲۰
                         
عشق ، جز بخششِ خدایی نیست
این ، به سلطانی و گدایی نیست

هر که ، او برنخیزد ، از سَرِ سَر
عشق را ، با وی آشنایی نیست

عشق وقف است ، بر دلِ پُر درد
وقف  در شرع ما ، بهایی نیست

هر که را ، بازِ عشق  ، صید کند
باز اش ،  از چنگِ او رهایی نیست

کارِ آن کَس ، که عاشقی ورزد
به جز از ، عینِ بی‌نوایی نیست

چون رسیدم ، به نزدِ آن معشوق
کار ، جز عیش و دلگشایی نیست

هرچه عطّار گوید ، از سَرِ عشق
به یقین دان ، که جز عطایی نیست

۱
…
۱۸۰
۱۸۱
۱۸۲
۱۸۳
۱۸۴
…
۵۸۳۳