امیر گیاهچی در ۱ سال قبل، پنجشنبه ۱۷ مهر ۱۴۰۴، ساعت ۰۶:۱۰ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۸:
یرغو به قاآن بردن یعنی تظلم و دادخواهی کردن ... بعضی از دوستان آن را به کار بیهوده کردن تعبیر کرده اند که نادرست است .
سعدی می گوید اگر من بی وفا بودم از معشوق شکایت می کردم چرا که او از کافران هم سنگدل تر است. چون کافران تنها دشمنان را می کشند و این سنگدل حتی دوستان را هم می کشد.
رازق در ۱ سال قبل، پنجشنبه ۱۷ مهر ۱۴۰۴، ساعت ۰۴:۴۷ دربارهٔ مولانا » دیوان شمس » غزلیات » غزل شمارهٔ ۳۵:
ترجمهی ترکی از عبدالباقی گلپینارلی.
البته ترجمهی او تقریباً دو برابر طولانیتر از شعر فارسی است. ظاهراً نسخهای که از آن ترجمه شده، با این نسخهای که در سایت گنجور قرار داده شده فرق دارد:
Sevgilimiz, gönlümüzü alan güzelimiz, sırlarımızı bilenimiz… kavuştuğumuz Yusuf’umuz, pazarımızın alımı, parlaklığı
Bıldırımız bu yılımıza âşık oldu… müflisleriz biz; sensin bizim definemiz, paramız pulumuz
Tembelleriz; haccımız da sensin, savaşımız, işimiz gücümüz de sen… uyumuşuz kalmışız biz, uyanık devletimiz sensin
Hastalarız, yaramıza melhem sensin… yıkılmış gitmişiz biz, lûtfunla kereminle sensin mimarımız bizim
Dön aşka, a düzenbaz padişahımız dedim; baş çekme, sırlarımızın perdesini inkâr etme
Bana cevap verdi de dedi ki: Bu işimiz senin yüzünden; ne söylersen dağımız, ormanımız o sözü yankılar, sana duyurur
Ona dedim ki: A dilediğini yapan, asıl dağ biziz, bu yankı da sözümüz; çünkü dağ dilediğini söyleyemez, yapamaz
Dedi ki: Önce sırlarımızdan birazcığını duy… her arık hayvan nasıl bizim yükümüzü çekebilir
Ona, rahmetini kesme bizden dedim; haberler sal bize… bû-tîmârımızı da sarhoş bir bülbül haline getir
Senin varlığın, bizim övüncümüz; bizim varlığımızsa ayıbımız, ârımız… mağaraya benzer gönlümüze bak da Ahmed’i de gör, Sıddıyk’ı da
Tortulu şarap içen sarhoşumuz her şarabı içmez… gagası güzel kuşumuz padişahın elinden yem yer
Şu leş bedenimiz mezarda yatıp uyuyunca, uçan dudumuz kafesten kurtulur gider
Akıllı fikirli kuşumuz kendi yerini tanır, yuvasını bilir… bizden sonra yeryüzünde izlerimizi bulursun elbet
Gül bahçesinde sensizsem, güller diken kesilir bana… fakat seninle zindanda bile olsam dikenim gül bitirir
Seninle ateşe girsem, ateş ışık olur… fakat sensiz cennette olsam, ışıklar ateş olur bana
Kuzgunumuz, sığırcığımız, senin yüzünden akdoğan oldu… sözümüz budur ancak: Yeter, artık söz söyleme
عرفان آزادی در ۱ سال قبل، پنجشنبه ۱۷ مهر ۱۴۰۴، ساعت ۰۴:۴۱ دربارهٔ صفی علیشاه » تفسیر منظوم قرآن کریم » ۲- سوره البقره » ۱- آیات ۱ تا ۴:
کاش زودتر با این اثر آشنا شده بودم .ی چیزی مث معجزه ست
عرفان آزادی در ۱ سال قبل، پنجشنبه ۱۷ مهر ۱۴۰۴، ساعت ۰۴:۳۹ دربارهٔ صفی علیشاه » تفسیر منظوم قرآن کریم » ۲- سوره البقره » ۲- آیات ۵ تا ۷:
به به واقعا لذت میبرم از این اثر .کار واقعا بزرگی کردن .این ارزشش کمتر از مثنوی و شاهنامه نیست .چه بسا کاری بسیار دشوارتر باشد
کوروش در ۱ سال قبل، پنجشنبه ۱۷ مهر ۱۴۰۴، ساعت ۰۲:۲۱ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر ششم » بخش ۸۸ - لابه کردن موش مر چغز را کی بهانه میندیش و در نسیه مینداز انجاح این حاجت مرا کی فی التاخیر آفات و الصوفی ابن الوقت و ابن دست از دامن پدر باز ندارد و اب مشفق صوفی کی وقتست او را بنگرش به فردا محتاج نگرداند چندانش مستغرق دارد در گلزار سریع الحسابی خویش نه چون عوام منتظر مستقبل نباشد نهری باشد نه دهری کی لا صباح عند الله و لا مساء ماضی و مستقبل و ازل و ابد آنجا نباشد آدم سابق و دجال مسبوق نباشد کی این رسوم در خطهٔ عقل جز وی است و روح حیوانی در عالم لا مکان و لا زمان این رسوم نباشد پس او ابن وقتیست کی لا یفهم منه الا نفی تفرقة الا زمنة چنانک از الله واحد فهم شود نفی دوی نی حقیقت واحدی:
لا یفهم منه الا نفی تفرقة الا زمنة چنانک از الله واحد فهم شود نفی دوی نی حقیقت واحدی
یعنی چه ؟
چکامه پرست در ۱ سال قبل، پنجشنبه ۱۷ مهر ۱۴۰۴، ساعت ۰۰:۴۶ دربارهٔ سعدی » دیوان اشعار » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۹:
بسی زیبایی در این واژگان و در نهایت فنا شدن در معشوق...
امین آب آذرسا در ۱ سال قبل، پنجشنبه ۱۷ مهر ۱۴۰۴، ساعت ۰۰:۴۵ در پاسخ به سارا دربارهٔ صائب » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۴۴:
سلام. آن بیت تغییر کرده؟!
کامران هیچ در ۱ سال قبل، چهارشنبه ۱۶ مهر ۱۴۰۴، ساعت ۲۳:۳۲ دربارهٔ خیام » رباعیات » رباعی شمارهٔ ۳۸:
خیام میگوید خدایا تو را سپاس میگویم که آنقدر مرا آزار دادی که دیگر نیازی به آزار دیگران ندارم هر چه بلا بود بر سر من آوردی ، اینقدر با معنی کردن های چرند شعر خیام را به ابتذال مذهبی نکشید
سعید کالجی در ۱ سال قبل، چهارشنبه ۱۶ مهر ۱۴۰۴، ساعت ۲۲:۵۷ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۷:
خرقه (لباس عرفان و زاهدی و پرهیزگاری) منو با اب میکده(شراب) شستم و رفت. کنایه از اینکه شراب از خرقه پاکتره
سیدمحمد جهانشاهی در ۱ سال قبل، چهارشنبه ۱۶ مهر ۱۴۰۴، ساعت ۱۶:۰۷ دربارهٔ عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰۹:
عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰۹
روی ، در زیرِ زلف پنهان کرد
تا در اسلام ، کافرِستان کردباز چون زلف برگرفت ، از روی
همه کفّار را ، مسلمان کرددوش آمد برم ، سحرگاهی
تا دلِ من ، به زلف پیمان کردچون سحرگاه ، بادِ صبح بخاست
حلقهٔ زلفِ او ، پریشان کردگفتم : آخر چرا چنین کردی
گفت این باد کرد ، چِتوان کردگفتمش : عهد کن به چشم ، این بار
چشم برهم نهاد و فرمان کردچون که پیمانِ ما ، به باد بداد
باز عهدم شکست و تاوان کردچون برفتم ز چشم، او حالی
دلِ من برد و تیرباران کردگفتم آخر : شکست چشمت عهد
گفت : چشمم نکرد ، مژگان کردگفتمش : با لبِ تو عهد کنم
گفت کن ، زانکه بوسه ارزان کردچون ببستیم ، عهدِ لب بر لب
بر لبم ، لعلِ او دُرافشان کردمن چو بیخویشتن شدم ، ز خوشی
پاره از من بکَند و پنهان کردگفتم آخر ، لبِ تو عهد شکست
گفت آن لب نکرد ، دندان کرددردِ عطّار را ، که درمان نیست
میندانم ، که هیچ درمان کرد
محمود حبیبی در ۱ سال قبل، چهارشنبه ۱۶ مهر ۱۴۰۴، ساعت ۱۳:۴۲ دربارهٔ ناصرخسرو » سفرنامه » بخش ۱۷ - قرول و مرد عرب شصت ساله:
با درود
دوستان گرامی که آهنگ و خوانش دلنشین دارند، این سفرنامه ارزشمند را خوانش کنند و در اینجا همرسانی کنند
احمد خرمآبادیزاد در ۱ سال قبل، چهارشنبه ۱۶ مهر ۱۴۰۴، ساعت ۱۰:۵۲ دربارهٔ خاقانی » دیوان اشعار » قصاید » شمارهٔ ۱۲۶ - قصیدهٔ مرآت الصفا، در حکمت و تکمیل نفس:
به استناد زیرنویس دیوان خاقانی، نسخه علی عبدالرسولی، «بید انجیر» در بیت شماره 87 عبارت است از «بوتۀ کرچک».
احمد خرمآبادیزاد در ۱ سال قبل، چهارشنبه ۱۶ مهر ۱۴۰۴، ساعت ۰۹:۴۸ دربارهٔ خاقانی » دیوان اشعار » قصاید » شمارهٔ ۱۲۶ - قصیدهٔ مرآت الصفا، در حکمت و تکمیل نفس:
خوانش درستِ مصرع نخست بیت شماره 27 به شکل زیر است:
«به اول، نَفْسْ چون زنبورِ کافر داشتم لیکن» (zanbur'e)
1-«زنبورِ کافر» در شعرهای زیر نیز آمده است:
–«خانهٔ زنبورِ شهد آلود رفت از صحنِ خوان/چون ز غمزه، ساقیان زنبورِ کافر ساختند» (خاقانی، قصیده شماره 70، بیت 16)
–«یا در آن خانهٔ مگس گیران/سرخْ زنبورِ کافر اندازند» (خاقانی، ترجیعات، شماره 6، بند دوم، بیت 19)
–«شنیدی که زنبورِ کافر بمیرد/هر آنگه که نیشی به مردم فرو زد» (خاقانی، قطعات، شماره 123، بیت 3)
–زنبورِ کافر ار پی غوغا به کینِ توست /بر عنکبوت یکتنه تهمت چه میبری» (خاقانی، قطعات، شماره 328، بیت 11)
–«در اوهنالبیوت چه ترسی ز عنکبوت/چون بر در مشبک زنبور کافری» (خاقانی، قطعات، شماره 328، بیت 12)
–«گر برآرد عشق دود از عقل، جای رحم نیست/خانه زنبور کافر مستحق آتش است» (صائب تبریزی، غزل شماره 1007)
2-«زنبورِ کافر» در لغتنامه دهخدا (صفحه 12944، ستون اول، زیرِ «زنبورِ سرخ») نیز آمده است.
3-در برخی از گویشهای بومی (دست کم در خرمآباد)، به زنبور درشت و سرخ، «زنبور کافر» میگویند.
*بهرهگیری از نگرش سیستمی، یعنی افزایش دقت و درستی در کار پژوهشی.
*مرگ هر زبان و گویش–در هر گوشه از جهان–رابطۀ فرهنگی ما را با گذشتگان، خواهد گسست.
وحید سبزیانپور wsabzianpoor@yahoo.com در ۱ سال قبل، چهارشنبه ۱۶ مهر ۱۴۰۴، ساعت ۰۹:۴۷ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۱۰۱:
با عرض ادب و احترام
در این شرح تلاش بر ذکر مواردی است که از دید نافذ باریک اندیشان گنجور پنهان مانده است. اگر تکرار سخن دیگران در این بخش دیده میشود بر این بنده نادیده گرفته به عین عنایت و دیدة رضایت بنگرید.
بیت اول
شراب دستفرسودی شاعرانه، نماد شادی و طرب است؛ بر صف رندان زدن کنایه از پیوستن به رندان و پیروی از روش و آیین آنهاست.
چرا حافظ به صف رندان پیوسته است؟ زیرا رندان به عرف و عادت و سنتهای رایج و بیاساس؛ در میان مردم پایبند نیستند. شادی مردم مقید و در گرو اموری است که اساس و بنیان ندارد اما رندان در شادی و شادخواری آزاد و رها از این موانع هستند.
هرچه باداباد: یعنی پیامدها و دردسرهای این بیاعتنایی به عرف و عادت مردم را پذیرا هستم زیرا مهم شادی و شاد زیستن است؛ نه چیزی دیگر.
بیت دوم
دل بر اساس اعتقاد گذشتگان مرکز ادراک و فهم انسان است. گره از دل گشودن کنایه از آزاد کردن فکر و رهایی از تأمل و اندیشه است. سپهر مجازا به معنای هستی، آفرینش، راز خلقت و امور متافیزیکی است.
در بند فهم زوایای پنهان و نامکشوف جهان مباش. همت خود را مصروف این کلاف سردرگم و ناگشودنی مکن که اذهان ورزیده و اربابان بصیرت از این بیابان راه به جایی نبردهاند..
(حدیث مطرب و می گو و راز دهر کمتر جو / که کس نگشود و نگشاید به حکمت این معما را. حافظ)
زیرا انسان با انکه مو شکافی میکند و خورشید را میشناسد اما از اسرار یک مو و یک ذره آگاه نمیشود. (دل گرچه در این بادیه بسیار شتافت / یک موی ندانست ولی موی شکافت // اندر دل من هزار خورشید بتافت / آخر به کمال ذرهای راه نیافت)
(روزها فکر من این است و همه شب سخنم / که چرا غافل از احوال دل خویشتنم // از کجا آمدهام آمدنم بهر چه بود / به کجا میروم آخر ننمایی وطنم // ماندهام سخت عجب کز چه سبب ساخت مرا / یا چه بوده است مراد وی از این ساختنم. مولوی)
(در دایرهای که آمد و رفتن ماست / او را نه بدایت نه نهایت پیداست // کس مینزند دمی در این معنی راست / کاین آمدن از کجا و رفتن به کجاست؟ خیام)
بیت سوم
دنیا هرگز بر یک پاشنه نمیچرخد، عجوزة هزار داماد است، فراز و فرود و جزر و مدش بسیار است، کارخانهای است که تغییر میکند؛ چنان نماند چنین هم نخواهد ماند.
حافظ از میان همة اسمهای دنیا مثل خاکدان؛ خرابآباد؛ دار الغرور؛ دار الفنا؛ رباط دو در، جهان، دنیا، روزگار، و... چرخ را انتخاب کرده تا هم با انقلاب تناسب داشته باشد و هم نشانة چرخش و بیقراری و ناپایداری دنیا باشد
بیت چهارم
حافظ بر این باور است که شادیهای دنیا ناپایدار، زودگذر و توأم با درد و رنج و اندوه است. زیرا همین پیالهای که جلو چشم توست از ذرات استخوان شاهان است. خواجة شیراز با کشیدن نمادها و اسطورههایی شاخص و برجسته، چون قباد و جمشید، به صحنة زندگی، تضادی بوجود آورده است تا بیاصالتی و نااستواری شادی را در جهان فرایادآورد که به مرگ و حسرت ختم میشود.
بیت پنجم
این استفهام انکاری است یعنی هیچ کس از سرنوشت رفتگان از دنیا خبر ندارد. در واقع اطلاعات ما از سرنوشت اموات فقط اخباری است که دیگران نقل کردهاند زیرا مرگ تجربهای فردی است که قابلیت شرح و تکرار ندارد، و هیچ کس از آن خبر نداده است. با عینک بدبینی میتوان گفت که در عمق روح و اندیشة حافظ تردید دربارة سرنوشت مردگان دیده میشود.
بیت ششم
شیرین در این بیت ایهام دارد هم معشوق فرهاد است و هم صفتی برای لب. این بیت اشاره به حسرت آدمی حتی پس از مرگ دارد.
شیرین و فرهاد نماد عشق و دلدادگی هستند لالهای که از چشم فرهاد، پس از هزاران سال از دل خاک میروید نشانة حسرت آدمی و دلبستگی به دنیا حتی در خاک گور است.
بهار آیو به صحرا و در و دشت / جوانی هم بهاری بود و بگذشت // سر قبر جوانان لاله رویه / دمی که گلرخان آیند به گلگشت. خیام
بیت هفتم
لاله که شبیه جام شراب است بدین سبب دائما به دست این گیاه است و بدین سبب دست از بادهخواری و طرب بر نمیدارد که میداند که بنیاد عمر بر باد است و قصر امل سخت سست بنیاد است، دنیا بیوفا و عجوزهای است که هزار داماد است، پس لازم است که در دوروزة عمر به لشکر غم اجازة ورود به ذهن نداد و این دورة کوتاه را به شادی گذراند
بیت هشتم
شراب و شادخواری را گنجی در خرابة دنیا میداند. تناسب بین گنج و خرابه که معمولا گنج را در خرابهها پیدا میکردند برای این است که این نکته باریک را یادآور شود که دنیا با همة اسباب خرابش با همة رنجها و مصائبش، دارو و درمانی به نام شراب دارد. البته تفسیر ماهیت این شراب وابسته به نوع نگاه به هستی است.
بیت نهم
بهاء الدین خرمشاهی در حافظنامه گفته است حافظ دچار نوعی اختلال روحی بوده که از سفر و دوری از شهر و دیار دچار اضطراب و آشفتگی روحی میشده است.
بیت دهم
حافظ این معنی را القا میکند که اسباب شادی در کنار شراب، نوای چنگ و پردههای ساز و موسیقی است. توصیة حافظ گره زدن شراب به نواهای آسمانی موسیقی، برای تکمیل عیش و عشرت و تسلی خاطر دلهای مجروح و زخمی است.
کوروش در ۱ سال قبل، چهارشنبه ۱۶ مهر ۱۴۰۴، ساعت ۰۲:۴۹ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر ششم » بخش ۸۷ - مبالغه کردن موش در لابه و زاری و وصلت جستن از چغز آبی:
ما کییم این را بیا ای یار من
روز من روشن کن از خلق حسن
یعنی چه ؟
کوروش در ۱ سال قبل، چهارشنبه ۱۶ مهر ۱۴۰۴، ساعت ۰۲:۳۱ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر ششم » بخش ۸۷ - مبالغه کردن موش در لابه و زاری و وصلت جستن از چغز آبی:
من بدین یکبار قانع نیستم
در هوایت طرفه انسانیستم
یعنی چه ؟
کوروش در ۱ سال قبل، چهارشنبه ۱۶ مهر ۱۴۰۴، ساعت ۰۲:۱۹ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر ششم » بخش ۸۶ - تدبیر کردن موش به چغز کی من نمیتوانم بر تو آمدن به وقت حاجت در آب میان ما وصلتی باید کی چون من بر لب جو آیم ترا توانم خبر کردن و تو چون بر سر سوراخ موشخانه آیی مرا توانی خبر کردن الی آخره:
بر یکی اشتر بود این دو درا
پس چه زر غبا بگنجد این دو را
یعنی چه ؟
کوروش در ۱ سال قبل، چهارشنبه ۱۶ مهر ۱۴۰۴، ساعت ۰۲:۱۲ دربارهٔ مولانا » مثنوی معنوی » دفتر ششم » بخش ۸۵ - حکایت تعلق موش با چغز و بستن پای هر دو به رشتهای دراز و بر کشیدن زاغ موش را و معلق شدن چغز و نالیدن و پشیمانی او از تعلق با غیر جنس و با جنس خود ناساختن:
باد دم که گفت غایب یافتی
سوی گوش آن ملک بشتافتی
منظور از دم چیست ؟
سیدمحمد جهانشاهی در ۱ سال قبل، چهارشنبه ۱۶ مهر ۱۴۰۴، ساعت ۰۱:۲۱ دربارهٔ عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰۸:
عطار » دیوان اشعار » غزلیات » غزل شمارهٔ ۲۰۸
عزمِ خرابات ، بیفنا نتوان کرد
دست به یک دُرد ، بی صفا نتوان کردچون نه وجود است ، نی عدم ، به خرابات
لاجرم این یک ، از آن جدا نتوان کردشاه مباش و گدا مباش ، که آنجا
هیچ ، نشانِ شه و گدا ، نتوان کردگم شدن و بیخودی است ، راهِ خرابات
توشهٔ این راه ، جز فنا نتوان کردهر که ز خود محو گشت ، در بُنِ این دِیر
وعدهٔ اثباتِ او ، وفا نتوان کردسایه ، که در قرصِ آفتاب فرو شُد
تا به ابد ، چارهٔ بقا نتوان کردلا شُو ، اگر عزم میکنی تو ، به بالا
زانکه چنین عزم ، جز به لا نتوان کردگر قدَری عمر ، بیحضور ، کنی فوت
تا به ابد آن قدَر ، قضا نتوان کردخود قدَری نیست ، این قدَر که جهان است
ترکِ جهانی ، به یک خطا نتوان کردگر ز خرابات ، دُرد قسمِ تو آید
تا ابدالابدَش ■ ، دوا نتوان کردچون به خرابات ، حاجتِ تو ، حضور است
حاجتِ تو ، بی مِیی روا نتوان کردیار عزیز است ، خاصه یارِ خرابات
در حقِ یاری چنین ، ریا نتوان کردهمنفسی دُردکَش ، اگر به کف آری
دامنِ او ، یک نفس رها نتوان کردتا که نگردد فرید ، دُردکَشِ دِیر
قصّه ی دُردی کَشان ، ادا نتوان کرد
علی احمدی در ۱ سال قبل، پنجشنبه ۱۷ مهر ۱۴۰۴، ساعت ۰۶:۵۶ دربارهٔ حافظ » غزلیات » غزل شمارهٔ ۷۷: