با حریفان چو نشینی و زنی جامی چند
یاد کن یاد ز ناکامی ناکامی چند
بی تو احوال مرا در دل شبها داند
هر که بی هم چو تویی صبح کند شامی چند
باده با مدعیان میکشی و میریزی
خون دل در قدح خون دل آشامی چند
بوسهای چند ز لعل لب تو میطلبم
بشنوم تا ز لب لعل تو دشنامی چند
گرچه در بادیهٔ عشق به منزل نرسی
اینقدر بس که در این راه زنی گامی چند
هاتف سوخته کز سوختگان وحشت داشت
مبتلی گشت به همصحبتی خامی چند


با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل به تأمل در ناکامیها و احساس تنهایی خود پس از جدایی از محبوبش میپردازد. او با یادآوری شامهای دور از محبوب، همنشینی با دوستان را به یاد میآورد و از بادهنوشی و جنون عشق سخن میگوید. با اینکه در راه عشق ممکن است به مقصد نرسد، اهمیت برداشتن حتی چند قدم در این راه را میداند. در پایان، شاعر از درد دل و احساس سوختگی ناشی از دوری و همصحبتی با کسانی که نمیتوانند او را درک کنند، سخن میگوید.
هوش مصنوعی: وقتی با رقبایت نشستهای و چند جام مینوشی، به یاد ناکامیها و شکستهایت نیز بیفت.
هوش مصنوعی: بی تو، هر که شبهای تار را ببیند، حال من را میفهمد. هر کسی که مانند تو در کنار خود نداشته باشد، میداند که چه بر او میگذرد.
هوش مصنوعی: شراب را با کسانی که ادعا دارند مینوشی و در عین حال، افسوس و اندوهی را در دل احساس میکنی که باید در پیمانهات بریزی.
هوش مصنوعی: از تو میخواهم که بوسهای از لبهای شیرینت به من بدهی، تا بتوانم از لبهای تو دشنامی بشنوم.
هوش مصنوعی: هرچند ممکن است در راه عشق به هدف نرسی، اما همین که چند قدمی در این مسیر برداری کافی است.
هوش مصنوعی: یک پیامبر آتشزده که از سوختگان وحشت داشت، به گفتگو با چند نفر نادان گرفتار شد.
در حال بارگذاری آرایههای ادبی...
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
ساقیا باز خرابیم بده جامی چند
پختهای چند فرو ریز به ما خامی چند
صوفی و گوشهٔ محراب و نکونامی و زرق
ما و میخانه و دردی کش و بدنامی چند
باده پیش آر که بر طرف چمن خوش باشد
[...]
حَسْبِ حالی نَنِوشتی و شد ایّامی چند
محرمی کو که فرستم به تو پیغامی چند؟
ما بدان مقصدِ عالی نتوانیم رسید
هم مگر پیش نَهَد لطفِ شما گامی چند
چون مِی از خُم به سبو رفت و گُل افکند نقاب
[...]
به علی رغم عدو باز زدم جامی چند
توبه بشکستم و وارستم از این خامی چند
منم و رندی و خاصان سراپردهٔ عشق
فارغ از سرزنش عام کالانعامی چند
فرصت از دست مده زلف نگاری به کف آر
[...]
منم امروز حریف قدح آشامی چند
چهره رنگین چو گل از باده گل اندامی چند
بهر ساقیگری و مطربی و قوالی
کرده آرام دل خویش دلارامی چند
وادی قدس بود کوی مغان باد سرم
[...]
نیم بسمل شدم از غمزه خودکامی چند
در دل آرام ندارم ز دلارامی چند
عقل، بسیار به هشیاری خود مغرور است
ساقیا خیز و بده ازپی هم جامی چند
با همه بیگنهی خوشدلم از بسمل خویش
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.