صبوری کردم و بستم نظر از ماهسیمایی
که دارد چون من بیتاب هر سو ناشکیبایی
به حسرت زین گلستان با صد افغان رفتم و بردم
به دل داغ فراق لالهرویی سروبالایی
به ناکامی دو روز دیگر از کوی تو خواهم شد
به چشم لطف بین سوی من امروزی و فردایی
به کام دل چو با اغیار می نوشی به یاد آور
ز ناکامی از خون جگر پیمانه پیمایی
به جان از تنگنای شهربند عقل آمد دل
جنونی از خدا میخواهم و دامان صحرایی
به پای سرو و گل در باغ هاتف نالد و گرید
به یاد قامت رعنایی و رخسار زیبایی


با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل از عواطف درونی خود سخن میگوید و به فراق و ناکامی اشاره دارد. او با صبوری تلاش میکند تا از زیبایی محبوبش دوری کند، اما حسرت و عشقی عمیق دلش را میفشارد. شاعر با اندوه به یاد محبوب و زیباییهای او میافتد و از خاطرات تلخ و دردهای عشقی خود مینالد. او در نهایت به دلتنگی و خواستهاش برای به دست آوردن عشق و آزادی اشاره میکند، در حالی که دلش تحت فشار �شکست عاطفی و دوری از معشوق است.
هوش مصنوعی: نگرانی و بیتابی را در درون خود پنهان کردم و از دیدن چهرهی زیبا و دلربا که عفتی چون خودم دارد، چشم برداشتم.
هوش مصنوعی: با دل پر از اندوه و ناله از این گلستان دور شدم و در دل خود حسرت فراق آن دلبند زیبا را حمل کردم.
هوش مصنوعی: من در دو روز آینده از مسیر تو ناامید میشوم، اما لطف و توجه تو باعث میشود که به من امروز و فردا نگاه کنی.
هوش مصنوعی: وقتی که با دیگران خوش میگذرانید و از زندگی لذت میبرید، به یاد داشته باشید که چه دشواریهایی را پشت سر گذاشتهاید و اینکه برای رسیدن به این لحظات ممکن است سختیهای زیادی را متحمل شده باشید.
هوش مصنوعی: دل از سختیها و محدودیتهای شهر رنج میبرد و به دنبال آزادی و دیوانگی است. از خدا میخواهم که به من فضای باز و آرامش دل را عطا کند.
هوش مصنوعی: در باغ، سرو و گل به خاطر زیبایی و قامت دلنشین یک معشوق، دلتنگ و غمگین هستند و به زاری و گریه میافتند.
در حال بارگذاری آرایههای ادبی...
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
بهار آمد من و هر روز نو باغی و نو جایی
به گشتن هر زمان عزمی به بودن هر زمان رایی
قدح پر باده رنگین به دست باده پیمایی
چو مرغ از گل به گل هر ساعتی دیگر تماشایی
نگاری با من و رویی نه رویی بلکه دیبایی
[...]
شبی تاری چو بیساحل دمان پر قیر دریائی
فلک چون پر ز نسرین برگ نیل اندوده صحرائی
نشیب و توده و بالا همه خاموش و بیجنبش
چو قومی هر یکی مدهوش و درمانده به سودائی
زمانه رخ به قطران شسته وز رفتن برآسوده
[...]
ایا بی حد و مانندی که بی مثلی و همتایی
تو آن بی مثل و بی شبهی که دور از دانش مایی
ز وهمی کز خرد خیزد تو زان وهم و خرد در وی
ز رایی کز هوا خیزد تو دور از چشم آن رایی
پشیمانست دل زیرا که تو اسرارها دانی
[...]
خرد را دوش میگفتم که ای اکسیر دانایی
همت بیمغز هشیاری همت بیدیده بینایی
چه گویی در وجود آن کیست کو شایستگی دارد
که تو با آب روی خویش خاک پای او شایی
کسی کاندر جهان بیهیچ استکمال از غیری
[...]
زهی اخلاق تو محمود همچون عقل و دانائی
زهی ایام تو مشکور همچون عهد برنائی
امام شرق رکن الدینکه سوی حضرتت دایم
خطاب انجم و چرخست مولانا و مولائی
اضافت با کف رادت ز گیتی گنج پردازی
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.