درین زمانه نه یاری نه غمگساری هست
غریب کشور خویشیم روزگاری هست
شکسته خار کهن آشیان گلزارم
همین شنیده ام از بلبلان، بهاری هست
ز شوخ چشمی طناز طفل بدخویی
به دامن مژه ام، اشک بی قراری هست
ز ابر دست تو منت نمی کشم ساقی
تو گر قدح ندهی، چشم می گساری هست
شب وصال شکایت ز بخت داشت حزین
خبر نداشت دلم، درد انتظاری هست



با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل از تنهایی و بیکسی در عصر خود میگوید و از غمناکی که به ناشناسی دنیای اطرافش افزوده است، ابراز ناراحتی میکند. او خود را همچون گیاهی خشکیده در گلزار میبیند و از آنچه بلبلان بهاری میگویند، متأثر است. عشق را با دشواریهای خود همراه میداند و به سوی ساقی میگوید که دیگر از او انتظاری ندارد؛ زیرا بینوشیدن نیز رنجی عمیق از اشک و بیقراری را به دوش میکشد. شب وصال را یادآور شده و به درد درونیاش از انتظار بیپاسخ اشاره میکند.
هوش مصنوعی: در این زمان، نه یاری داریم و نه کسی برای دلجویی. ما غریب کشور خود هستیم و روزگار سختی را سپری میکنیم.
هوش مصنوعی: من یک خاری از دیار قدیمی خودم هستم و این را از بلبلان شنیدهام که بهار در راه است و به زودی زندگی دوبارهای آغاز خواهد شد.
هوش مصنوعی: به خاطر چشمهای بازیگوش و زیبای کودکی بدخلق، در لبه مژههایم اشکهای بیقراری وجود دارد.
هوش مصنوعی: من از باران دست تو چیزی نمیخواهم؛ ای ساقی، حتی اگر جرعهای به من ندهی، من همچنان میتوانم از زیبایی چشمهایت لذت ببرم.
هوش مصنوعی: در شب وصال، حزین از بخت خود شکایت میکند، اما دل من بیخبر است و دردی از انتظار را احساس میکند.
در حال بارگذاری آرایههای ادبی...
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
نهفته در دم شمشیر نوبهاری هست
شهید شو اگرت با طرب شماری هست
به ذوق حلقه ماتم ندیدم انجمنی
به هر طرف نگرم چشم اشکباری هست
دلم شکفت کجا شد خلیل تا بیند
[...]
هنوز چشم امیدم به رهگذاری هست
هنوز گونه زرد مرا غباری هست
نمیزنم مژه بر یکدگر ز حیرانی
هنوز چشم مرا درد انتظاری هست
حذر نکرد ز آهم سپهر و غافل از این
[...]
هنوزم از هوس عشق، خارخاری هست
به سینه ام ز دل تنگ، غنچه واری هست
جهان همیشه مرا رهگذار معشوق است
ز بس که در پی هر گامم انتظاری هست
چه غم ز فتنه ی خیل سکندر و داراست
[...]
در این زمانه نه یاری، نه غمگساری هست
غریب کشور حسنیم روزگاری هست
ز شوخ چشمی و طنّازی و جفا جوئی
به دامن مژه ام اشک بیقراری هست
شکست خار کهن آشیان گلزارم
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.