تا شمع من ز دیدهٔ شب زنده دار رفت
دود از سرم برآمد و اشک از کنار رفت
در پیچ و تاب حلقه آن زلف خم به خم
کاری که کرد، دست و دل من ز کار رفت
افسانه کم کنید که جوشید گریه ام
خوابم کنون ز دیده اختر شمار رفت
آشفته است حلقهٔ شوریدگان، مگر
حرفی از آن دو سلسلهٔ تابدار رفت؟
آتش ز ناله ام به خس آشیان فتاد
خاری که بود از چمنم یادگار، رفت
دیگر مگر میم چو سبو، در گلو کنید
دست من از کرشمهٔ ساقی ز کار رفت
ای ساده دل، وفای حریفان نظاره کن
گل ناکشیده ساغر خود را، بهار رفت
یک ره، گذر به خاک نشینان نمی کنی
عمرم چو نقش پا به ره انتظار رفت
زین جان بی نفس چه نوا خیزدت حزین
از ساز نغمهای نتراود، چو تار رفت


با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل به lament و اندوه خود از فقدان عشق و جدایی میپردازد. او از شعله عشق که به شمعی شب زندهدار تشبیه شده، یاد میکند که اکنون خاموش شده و درد دل و اشک را به همراه دارد. زلف معشوق و تأثیر آن بر او، به خاصیت دلبرانهاش اشاره دارد که باعث سردرگمی و ناتوانی او شده است. او از ناله و آتش دل خود میگوید که تأثیرش باعث ویرانی آشیان او شده و به یادگارهایی از گذشته اشاره میکند که دیگر برایش وجود ندارند. در نهایت، شاعر به عبث بودن انتظار و گذر عمر اشاره میکند و حسرت میخورد که چگونه زندگیاش به سادگی گذشته و هیچ نتیجهای نداشته است.
هوش مصنوعی: وقتی که نور زندگیام از جلوی چشمانم رفت، از شدت ناراحتی و اندوه، دودی بالا آمد و اشکهایم از کنار چشمانم ریخت.
هوش مصنوعی: در پیچ و خم زلف آن معشوق، کاری که او کرد باعث شد که قلب و جان من تمام و بیحوصله شود.
هوش مصنوعی: به داستانها و افسانهها دقت نکنید، چون اشکهایم بیدلیل جاری شدهاند. خوابم اکنون به دور از چشم ستارهها رفته است.
هوش مصنوعی: حلقهٔ عاشقان در هم ریخته و آشفته است، مگر این که سخنی از آن دو رشتهٔ در هم تنیده و پر از زیبایی بیان شود؟
هوش مصنوعی: آتش ناشی از درد و نالهام به خانهام آسیب رساند و آن خار که ز یادگارهای باغ من بود، دیگر وجود ندارد.
هوش مصنوعی: دیگر همانند سبویی در گلو نمیتوانید مرا بگیرید؛ زیرا از ناز و کرشمهٔ ساقی، کار من به پایان رسیده است.
هوش مصنوعی: ای دل ساده، به وفای دوستانت نگاه کن. بگذار تا ببیند که گل نچیدهات، ساغرت را به حال خودش رها کرده و بهار هم رفته است.
هوش مصنوعی: یک راهی هست که به انسانهای خاکی و زمیننشین نمیرسی؛ مثل اینکه عمر من تنها به جای پایم در مسیر انتظار میگذرد.
هوش مصنوعی: از این جان بینفس چه آواز غمگینی میتواند بلند شود، وقتی که دیگر صدای نغمهها پخش نمیشود، چون تار (سیم) خموش میشود.
در حال بارگذاری آرایههای ادبی...
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
تا از بر من آن صنم گل عذار رفت
چون زلف بی قرار وی [از] من قرار رفت
مستغرقم به بحر غم اندر فراق تو
زان رو کم از دو دیده بت غمگسار رفت
دیگر به سرو و گل نکنم التفات هیچ
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال یک حاشیه برای این شعر نوشته شده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
reply thumb_up ۰ thumb_down ۰ flag link
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.