کرده عشق شعله خوب ریشه در جانم چو شمع
از زبان آتشین خود گدازانم چو شمع
آستین نبود حریف دیده خونبار من
کز تف دل آتشآلود است مژگانم چو شمع
نیست غیر از تیغ، محرابی، سر تسلیم را
میخورم صد زخم جانفرسا و خندانم چو شمع
دارم از چشم تر خود منت ابر بهار
اشک گرمی میکند مژگان به دامانم چو شمع
همچو من بخت سیه را کس نمیپوشد حزین
با وجود تیرهروزیها فروزانم چو شمع


با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل به زیبایی عشق و درد و رنج خود را با مشاهدات آتشین شمع مقایسه میکند. او بیان میکند که عشق همچون شعلهای در وجودش ریشه دوانده و او را به شدت تحت تأثیر قرار داده است. با وجود زخمهای جانکاه و سیاهی بخت، او در مقابل این چالشها میدرخشد و همچنان شاداب و سرزنده است. اشکهایش در کنار اشتیاق به بهار، تصویری از درون متأثرش را ترسیم میکند. در نهایت، او تسلیم تقدیر خود شده، ولی این تسلیم را با افتخار و سرزندگی میپذیرد.
هوش مصنوعی: عشق در جانم همچون آتش شعلهور است و من مانند شمعی در حال ذوب شدن هستم، وقتی که درخشندگی و حرارت کلام آتشینم بیرون میآید.
هوش مصنوعی: هیچ کس نتوانست با نگاه پر از غم و خونبار من مقابله کند، چون چشمانم همچون شعلهای داغ و سوزان به خاطر درد دل میسوزد.
هوش مصنوعی: هیچ چیز جز تیغ نیست، و من سر تسلیم را به راحتی میپذیرم و با وجود صد زخم مرگبار هنوز مثل شمع میخندم.
هوش مصنوعی: اشکهایم را مانند باران میبینم که بهاری روحانگیز را به همراه دارند و مژگانم به مانند شمع، در حال تسکین دردهایم است.
هوش مصنوعی: هیچکس نهتنها به حال من اهمیتی نمیدهد، بلکه در میان تمام سختیها و تاریکیها، من هنوز مانند شمعی روشن هستم.
در حال بارگذاری آرایههای ادبی...
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
چند گویی با تو یک شب روز گردانم چو شمع
من عجب دارم گر امشب تا سحر مانم چو شمع
رشته عمرم به پایان آمد و تابش نماند
چارهای اکنون به جز مردن نمیدانم چو شمع
میدهم سررشته خود را به دست دوست باز
[...]
آتش دل چند سوزد رشته جانم چو شمع؟
ای صبا! تشریف ده تا جان برافشانم چو شمع
راز من چون شمع روشن گشت در هر محفلی
بس که سیل آتشین از دیده میرانم چو شمع
دارم امشب گرمیی در سر که ننشینم ز پای
[...]
بسکه هر شب سرگذشت خویش میرانم چو شمع
سر به سر رَخت وجودم را بسوزانم چو شمع
شام میسوزم ز هجر و روز میمیرم ز شوق
چون که میسوزی در آخر زنده گردانم چو شمع
دم نیارم زد اگر بُری زبانم را به تیغ
[...]
در شب تاریک هجران زار و سوزانم چو شمع
او چو گل خندان و من سوزان و گریانم چو شمع
با دلی پر آتشم دودم به سر بر میرود
ز آتش سوداش سوزد رشته جانم چو شمع
گو برآ از مشرق امید آن خورشید حسن
[...]
در وفایِ عشقِ تو، مشهورِ خوبانم چو شمع
شبنشینِ کویِ سربازان و رندانم چو شمع
روز و شب خوابم نمیآید به چشمِ غمپرست
بس که در بیماریِ هجرِ تو گریانم چو شمع
رشتهٔ صبرم به مِقراضِ غمت بُبْریده شد
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.