عاشقان، هر چند مشتاق جمال دلبرند
دلبران بر عاشقان از عاشقان عاشقترند
عشق مینازد به حسن و حسن مینازد به عشق
آری، آری، این دو معنی عاشق یکدیگرند
در گلستان گر به پای بلبلان خاری خلد
نو عروسان چمن صد جامه بر تن میدرند
جان شیرین با لبت آمیخت، گویا، در ازل
گوهر جان من و لعل تو از یک گوهرند
ای رقیب، از منع ما بگذر، که جانبازان عشق
از سر جان بگذرند، اما ز جانان نگذرند
مردم و رحمی ندیدم زین بتان سنگدل
من نمیدانم مسلمانند، یا خود کافرند؟
با تن لاغر، هلالی، از غم خوبان منال
تن اگر بگداخت، باکی نیست، جان میپرورند



با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: شعر به بیان عشق و جذابیت دلبرانی میپردازد که خود عاشقتر از عاشقاناند. شاعر از ناز و خودبینی عشق و زیبایی سخن میگوید و بر پیوند عمیق میان عشق و حسن تأکید میکند. او به رقیبش پیشنهاد میکند که از مانعتراشی دست بردارد، چرا که عاشقان از جان خود برای معشوق میگذرند. در نهایت، شاعر با نگاهی تحقیرآمیز به بیرحمی معشوقان سنگدل و تأثیر غم عشق بر وجودش اشاره میکند و از تحمل رنجها و دردها در عشق سخن میگوید.
هوش مصنوعی: عاشقان اگرچه بسیار خواهان زیبایی معشوق هستند، اما خود معشوقها نسبت به عاشقان، عشق و علاقه بیشتری دارند.
هوش مصنوعی: عشق به زیبایی میبالد و زیبایی نیز به عشق فخر میکند. درست است، هر دوی اینها مفهوم عاشقانهای دارند که به هم مرتبطاند.
هوش مصنوعی: در باغ، وقتی که بلبلها در حال پرواز و شادی هستند، خاری در پای آنها میرود و در عین حال، گلهای چمن هم پوشیده از زیبایی و رنگارنگی هستند.
هوش مصنوعی: جان شیرین من با لبهای تو در هم آمیخته است، گویی که از ابتدا، ذات وجودم و زیبایی تو از یک جوهر و ماهیت هستند.
هوش مصنوعی: ای رقیب، لطفاً مانع ما نشوید، زیرا عاشقان واقعی حتی جان خود را فدای عشق میکنند، اما هرگز از معشوقشان دست نمیکشند.
هوش مصنوعی: در میان مردم، رحمت و دلسوزی نمیبینم. از این دلهای سنگی، نمیدانم آیا مسلماناند یا خودشان کافر.
هوش مصنوعی: با بدن نحیف و خمیدهای که دارم، به خاطر ناراحتیهای ناشی از عشق معشوقان، نگران نباش. اگر هم که این بدن به درد بیفتد و بسوزد، اشکالی ندارد، چون جان و روح من از عشق آنها قویتر میشود.
در حال بارگذاری آرایههای ادبی...
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
آنگه گر خاک سرایش را بدیده بسپرند
در محل و رتبت از بهرام و کیوان بگذرند
نشمرند احسان او با آنکه انجم بشمرند
سرنپیچندش ز سر آنان که بر عالم سرند
این خسیسان کز طمع طفل سخن می پرورند
سربسر ابلیس طبع اند ار چه آدم پیکرند
همچو بیژن در بن چاه ضلالت مانده اند
گرچه در پرویزن ایام چون خس بر سرند
در فریب عامه همچون صبح کاذب چابک اند
[...]
عاشقانی کز نسیم دوست جان میپرورند
جمله وقت سوختن چون عود اندر مجمرند
فارغند از عالم و از کار عالم روز و شب
والهٔ راهی شگرف و غرق بحری منکرند
هر که در عالم دویی میبیند آن از احولی است
[...]
بر سر از چتر مرصع سایه ات می گستردند
یا تماشا را ملایک بافته پر در پرند
پرسش حال اسیران می کنی گاهی ز دور
با رقیبانت همی بینند و خونی می خورند
افکنی سرهای مشتاقان به ره تا دیگران
[...]
نفی خوبان کردم از خاطر که بار خاطرند
تا زخود غایب شدم دیدم که در دل حاضرند
از فریب مردم چشم بتان ایمن مباش
کاین سیه دل مردمان هم کافر و هم ساحرند
جز سر تسلیم در پای بتان نتوان نهاد
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.