آه! از آن ماه مسافر، که نیامد خبرش
او سفر کرده و ما در خطریم از سفرش
رفتم و گریه کنان روز وداعش دیدم
ای خوش آن روز که باز آید و بینم دگرش
دیر می آید و جان منتظر مقدم اوست
مردم از شوق، خدایا، برسان زود ترش
می پرد مرغ هوا جانب او فارغ بال
کاش می بود من دلشده را بال و پرش!
گرچه امروز مرا کشت و نیامد بسرم
کاش فردا بسر خاک من افتد گذرش!
در فراقت ز هلالی اثری بیش نماند
زود باشد که بیایی و نیابی اثرش


با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل از غیبت و دوری معشوق خود سخن میگوید و از دلتنگی و شوق دیدار او مینالد. او از سفر معشوقش در اضطراب و نگرانی است و آرزومند است که هرچه زودتر به او برسد. شاعر به یاد روزهای وداع میافتد و حسرت بازگشت معشوق را دارد. او در عین درد و اندوهی که از جدایی تحمیل شده، امیدواری خود را نسبت به بازگشت معشوق بیان میکند. در پایان، شاعر احساس میکند که غیبتش اثری بر جا گذاشته و آرزو دارد در روزی که معشوق به دیدن او میآید، اثری از خود باقی مانده باشد.
هوش مصنوعی: آه! از آن ماهی که به سفر رفته و خبری از او نداریم. در غیاب او، ما در خطر و نگرانی هستیم.
هوش مصنوعی: در روز خداحافظیاش، با گریه به وداعش رفتم و خوشحالم که امید دارم روزی دوباره او را ببینم.
هوش مصنوعی: این بیت به وصف حالتی میپردازد که مردم به شدت منتظر آمدن شخصی خاص هستند و در عین حال دلشان میخواهد او هرچه زودتر بیاید تا به آرزوی خود برسند. به نوعی احساس شوق و انتظار را به تصویر میکشد.
هوش مصنوعی: پرندهای آزاد در آسمان به سوی او پرواز میکند و من آرزو میکنم که ای کاش من هم مانند دلشدهام، بال و پر داشتم.
هوش مصنوعی: هرچند امروز مرا از بین برد و خبری از او نیست، ولی کاش فردا به سراغ قبری که من در آن خوابیدهام، بیاید و گذرش به آنجا بیفتد!
هوش مصنوعی: در دوری تو، اثری از هلالی باقی نمانده است. به زودی خواهی آمد اما نمیتوانی نشانی از آن را پیدا کنی.
در حال بارگذاری آرایههای ادبی...
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
پوست هر یک بفکند و ستخوان و جگرش
خونشان کرد به خم اندر و پوشید سرش
پس به صاروج بیندود همه بام و برش
جامهٔ گرم برافکند پلاسین ز برش
ذات عشق ازلی را چون میآمد گهرش
چون شود پیر تو آن روز جوانتر شمرش
هر که را پیرهن عافیتی دوخت به چشم
از پس آن نبود عشق بتی پرده درش
خاصه اندوه چنین بت که همی از سر لطف
[...]
پای بر خاک نهادم چو تو بودی زبرش
چو تو در خاک شدی جای کنم فرق سرش
منّتی نیست ز خلقم به جهان جز کرمش
گر به دیده بتوان رفت دمی خاک درش
گر به جانی بفروشد ز درش مشتی خاک
توتیای بصرش کن تو و از جان بخرش
غیر لطفش نبود هیچکسم در دو جهان
[...]
آن سفر کرده که جان رفت مرا بر اثرش
هست ماهی که نیاورد به من کس خبرش
نازنینی که کنون خاسته از مسند ناز
کی بود طاقت رنج ره و تاب سفرش
گرچه از رفتن او می رودم صبر و شکیب
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال یک حاشیه برای این شعر نوشته شده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
reply thumb_up ۰ thumb_down ۰ flag link
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.