روزی که بر لب آید جانم در آرزویش
جان را بدو سپارم، تن را بخاک کویش
چون از وصال آن گل دیدم که: نیست رنگی
آخر بصد ضرورت قانع شدم ببویش
خورشید روی او را نسبت بماه کردم
زین کار نامناسب شرمنده ام ز رویش
مسکین دل از ملامت آواره جهان شد
ای باد، اگر ببینی، از ما سلام گویش
دهقان ز جوی تاکم سیراب ساخت، یارب
از آب زندگانی خالی مباد جویش
از جستجوی وصلش منعم مکن، هلالی
گیرم که هم نیابم، شادم بجستجویش



با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل به بیان آرزوی عمیق خود برای وصال معشوق میپردازد. او جانش را در آرزوی دیدار معشوق میسپارد و از سر ناتوانی در فهم ناکامی، قانعی به بوی او میشود. شاعر همچنین معشوق را همانند خورشیدی میبیند که از ماه هم زیباتر است و از این احساس شرمنده است. در دلش درد و ملامت حضور دارد و از جهان آواره میشود. او از باد میخواهد تا پیغامش را به معشوق برساند و در عین حال نگران از دمی است که آب حیات از زندگیاش دور شود. در پایان، با وجود دشواریهای جستجوی وصال، از ناامیدی دست نمیکشد و همچنان در جستجوی عشق باقی میماند.
هوش مصنوعی: زمانی که دلم برای او تنگ شود و جانم به آرزوی او برسد، جانم را به او تقدیم میکنم و بدنم را در خاک محل زندگیاش دفن میکنم.
هوش مصنوعی: وقتی از دیدن آن گل و وصالش ناامید شدم، متوجه شدم که دیگر رنگ و جلوهای ندارد، اما به بوی آن راضی شدم.
هوش مصنوعی: در این شعر، شاعر به زیبایی و درخشش چهره معشوقش اشاره میکند و میگوید که او به اندازهای زیباست که حتی خورشید را به ماه تشبیه کرده است. اما از اینکه این مقایسه نادرست به نظر میرسد و به خاطر این کارش احساس شرمندگی میکند. به طور کلی، شاعر از زیبایی معشوقش شگفتزده و از مقایسهاش با نور خورشید و ماه عذرخواهی میکند.
هوش مصنوعی: دل بینوا به خاطر سرزنشها و بیمهریها در جهان سرگردان شده است. ای باد، اگر تو اوضاع ما را میبینی، لطفاً از ما سلامی به دیگران برسان.
هوش مصنوعی: کشاورز از جوی، تاکها را سیراب کرد و ای کاش جوی زندگیاش هرگز از آب بیروان نباشد.
هوش مصنوعی: لطفاً من را از جستجوی وصالش محروم نکن، زیرا اگر حتی به هلالی برسم که در دسترس نباشد، باز هم خوشحالم که به دنبال او هستم.
در حال بارگذاری آرایههای ادبی...
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
دیشب به خواب دیدم نقش خیال رویش
دیدم که می کشیدم مستانه سو به سویش
بگرفته در کنارم ترسا بچه به صد ناز
بسته میان به زنار بگشوده بود مویش
عیسی دم است یارم ، من زنده دل از آنم
[...]
من آب خضر جویم بهر سگان کویش
او تشنه بر هلاکم تا نگذرم بسویش
تاب نظر ندارم آن به که خاک گردم
تا ذره ذره بینم در آفتاب رویش
صد آب زندگانی میرد بپای آن گل
[...]
مرغ خبر برآمد از لاله زار رویش
از شاخسار مویش
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.