گفتیم: چون زنده مانی در غم هجران من؟
خواستم مرگ خود، اما بر نیامد جان من
درد من عشقست و درمانش بغیر از صبر نیست
چون کنم؟ کز درد مشکل تر بود درمان من
من خود از جان بنده ام فرمان عشقت را، ولی
تا چه فرماید مرا این بخت نافرمان من؟
شمه ای ناگفته از سوز دلم، شهری بسوخت
آه! اگر ظاهر شود این آتش پنهان من!
وه! چه روی آتشینست آن؟ که گاه دیدنش
شعله ها، پندارم افتادست در مژگان من
بس که من مدهوش و حیرانم ز چشم مست او
هر کرا چشمیست می باید شدن حیران من
چون هلالی گوشه چشمی گدایی میکنم
گه گهی سوی گدای خود نگر، سلطان من



با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: شاعر در اشعار خود از درد ناشی از هجران و عشق سخن میگوید و بیان میکند که تنها درمان این درد صبر است، اما صبر هم برایش دشوار است. او به فرمانی که عشقش بر او مینهد، تن فرومیبرد و نسبت به بخت نافرمان خود نگران است. حس سوز و آتش در دلش ناشی از عشق است که اگر آشکار شود، مصیبت دیگری به بار میآورد. شاعر همچنین به زیبایی و تأثیر چشم معشوق اشاره میکند که او را دچار حیرت و دیوانگی میکند. در پایان، با کلامی تواضعآمیز از طرف خود به معشوق نظر میافکند و در عین حال عاشقانه به او ابراز ارادت میکند.
هوش مصنوعی: در مورد درد فراق و جدایی صحبت میکنیم. از طرفی میپرسیم که چطور میتوانی در غم دوری من زنده بمانی؟ در دل خود آرزو داشتم که جانم به خاطر این جدایی بگیرد، اما روح من همچنان در بدنم مانده و نمیتواند رها شود.
هوش مصنوعی: درد من عشق است و تنها راه درمان آن صبر کردن است. چگونه میتوانم این را تحمل کنم، وقتی که درمانی سختتر از درد خودم به نظر میرسد؟
هوش مصنوعی: من خود به عشق تو وابستهام و از جانم برایت میکوشم، اما نمیدانم که این بخت نافرمان چه کارهایی برای من رقم میزند.
هوش مصنوعی: برخی از احساسات عمیق و ناتمام من سبب سوختن شهری شده است؛ اگر این آتش مخفی از دل من نمایان شود، بحران و خرابی بزرگی خواهد بود!
هوش مصنوعی: وای! چه چهرهای درخشان و جذاب دارد آن شخص؟ که هر بار آن را میبینم، احساس میکنم آتش شعلهور در چشمانم افتاده است.
هوش مصنوعی: به شدت تحت تأثیر و جذب زیبایی چشمان او هستم، به طوری که هر کس که چشمی داشته باشد باید دچار حیرت و شگفتی من شود.
هوش مصنوعی: من در گوشهای از زندگی مانند هلال ماه، با نگاهی پر از درخواست و اشتیاق، از محبوب خود میخواهم که گاه گاهی به من نگاه کند، ای سلطان دل من.
در حال بارگذاری آرایههای ادبی...
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
گر شوند این خلق عالم سر بسر خصمان من
من روا دارم نگارا چون تو باشی آن من
گر شوند این خلق عالم سر بسر خصمان من
من روا دارم نگارا چون تو باشی آن من
وای من از دست دل کو نیست در فرمان من
عاقبت هم بر سر دل رفت خواهد جان من
با که گویم محنت هجران بیپایان او
از که جویم چاره این درد بیدرمان من
هر زمان گوید مرا از چیست این افغان تو
[...]
کاشکی از غیر تو آگه نبودی جان من
خود ندانستی به جز تو جان معنی دان من
تا نه ردی کردمی و نی تردد نی قبول
بودمی بیدام و بیخاشاک در عمان من
غیر رویت هر چه بینم نور چشمم کم شود
[...]
الغیاث ای دوستان از درد بی درمان من
خود نمی بخشاید آخر هیچ دل بر جان من
هم عفا الله غم که گر صد مصلحت دارد دمی
نیست غایب هرگز از بیغوله احزان من
عاقلان بر من ملامت می کنند آری ولیک
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.