آن سایه نیست، دایم دنبال او فتاده
چون من سیاه بختی سر در پیش نهاده
هر دم ز جور خوبان در حیرتم که: ایزد
آنرا که داده حسنی، مهری چرا نداده؟
با جمع عشقبازان تنها مرا چه نسبت؟
آن جمله کمتر از من، من از همه زیاده
تا نام من برآید در حلقه سگانت
طوق سگ تو بادا، در گردنم قلاده
گر میل باده داری، ای ترک مست، با من
در دست هر چه دارم، بادا فدای باده
چشمان خود برویم از مرحمت گشادی
درهای رحمت تست بر روی من گشاده
یا سر نهد بپایت، یا جان دهد هلالی
اینک ز سر گذشته، منت بجان نهاده



با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل از تنهایی و ستم عشق میگوید و احساس سرزنش خود را نسبت به عشقی که از او دور است، ابراز میکند. او از حسرت بر خوشیهای دیگران مینالد و از خود میپرسد که چرا خداوند به او مهری نداده است. شاعر خود را در میان جمع عاشقان و از آنان بیشتر میداند، ولی در عین حال برتریاش را بیفایده حس میکند. او به عشق و میگساری اشاره میکند و میخواهد با هر چیزی که دارد، عشقش را فدای باده کند. در انتها، شاعر در آرزوی نزدیکی به معشوق است و جان خود را آماده تقدیم میکند.
هوش مصنوعی: این سایه نیست که دائم به دنبالش میروم؛ من مثل کسی که بختش سیاه است، سرم را پایین انداختهام.
هوش مصنوعی: هر لحظه از ظلم و بدیهای خوبان در تعجبم که چرا خدایی که به کسی زیبایی و خوبی بخشیده، محبت و عشق را به او نداده است؟
هوش مصنوعی: این شعر به بیان احساساتی میپردازد که فردی به جمع عشاق دارد. او احساس میکند که در میان آنها، به تنهایی و به صورتی خاص قرار دارد و خود را بزرگتر و مهمتر از دیگران میداند. او به نوعی از احساس برتری نسبت به بقیه سخن میگوید و اشاره میکند که دیگران در مقایسه با او از اهمیت کمتری برخوردارند. این بیان نشاندهنده خودباوری و دیدگاه خاص او نسبت به عشق و عشقبازان است.
هوش مصنوعی: تا زمانی که نام من در میان افراد تو به گوش برسد، گردن من زینت نخواهد داشت و تو نیز در مقام یک پت، فقط یک نشان بر گردن خواهی داشت.
هوش مصنوعی: اگر به نوشیدن شراب علاقهمندی، ای معشوقه مست، با من رو و هر چیزی که در دست دارم، فدای آن شراب باد.
هوش مصنوعی: چشمانم را به خاطر مهربانی تو میبندم، زیرا درهای رحمت تو به روی من باز است.
هوش مصنوعی: یا اینکه با سر به پای تو بیفتد، یا اینکه جانش را فدای تو کند، اینک که غم و دردی بر جانش سنگینی میکند.
در حال بارگذاری آرایههای ادبی...
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
ای آفتاب یغما ای خَلُّخی نژاده
هم ترک ماه رویی هم حور ماه زاده
هستی به مهر و خدمت استاده و نشسته
هم در دلم نشسته هم پیشم ایستاده
گه راز منگشایی زان زلفکان بسته
[...]
سر پا برهنگانیم اندر جهان فتاده
جان را طلاق گفته دل را به باد داده
مردان راهبین را در گبرکی کشیده
رندان رهنشین را میخانه در گشاده
با گوشهای نشسته دست از جهان بشسته
[...]
در خانه دل ای جان آن کیست ایستاده؟
بر تخت شه کی باشد جز شاه و شاهزاده؟
کرده به دست اشارت کز من بگو چه خواهی؟
مخمور می چه خواهد جز نقل و جام و باده؟
نقلی ز دل معلق جامی ز نور مطلق
[...]
عید آمد ای نگارین بردار جام باده
وز بند غم برون شو تا دل شود گشاده
عهد صبوح نو کن جام می کهن ده
کم کن به عیش شیرین، تلخی جام باده
گوئی شبی ببینم من شادمان نشسته
[...]
ماییم و مجلس می خوبی سه چار ساده
من در میانه پیری دین را به باد داده
مجلس میان بستان گل با صبا به بازی
نرگس به ناز خفته، سرو سهی ستاده
خوبان به باده خوردن، من جرعه نوش مجلس
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.