آن کف پا بر زمین حیفست، ای سرو سهی
چشم آن دارم که: دیگر پای بر چشمم نهی
تا سر از جیب خجالت بر ندارد آفتاب
خیمه بر دامان صحرا زن چو ماه خرگهی
می روی بر اوج خوبی، فارغ از بیم زوال
با تو خورشید فلک را نیست تاب همرهی
دل بدست تست، من از بندگی جان می کنم
نی ز من جان می ستانی، نی مرا جان میدهی
بر امید آنکه خاکم خشت دیوارت شود
بر سر کویت ز شادی می کنم قالب تهی
ناچشیده میوه مقصود بد حالم، ولی
دارم از سیب زنخدان تو امید بهی
گر هلالی را فلک سازد گدای درگهت
بر سر کوی تو یابد منصب شاهنشهی



با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل به زیبایی و عظمت معشوق خود، که به او سرو سهی میگوید، میپردازد و آرزوی دیدار او را به تصویر میکشد. او منتظر است تا معشوق بر چشمانش گام بگذارد و نور آفتاب بر او بتابد. دل شاعر به دست معشوق است و او حتی از بندگی جان خود نیز ابایی ندارد. شاعر امید دارد خاکش در کنار معشوق به دیواری تبدیل شود و از این شادی جانش را فدای او کند. البته، او به سختی از غم دوری میوهی مطلوب، که همان محبت معشوق است، صحبت میکند و در نهایت به مقام والای خود در صورت حضور معشوق اشاره میکند.
هوش مصنوعی: آن پا که بر زمین است، برایم بسیار باارزش است، ای درخت زیبای قد بلند، من آرزومندم که پاهایت را بر چشمان من بگذاری.
هوش مصنوعی: تا وقتی که آفتاب سر از خجالتش بیرون نیاورد، به دشت خیمه بزنید، مانند ماهی در پرتو روشنایی.
هوش مصنوعی: تو بر بالای خوبی میروی و هیچ نگرانی از زوال نداری، چرا که هیچ خورشیدی در آسمان توان همراهی با تو را ندارد.
هوش مصنوعی: دل من در اختیار توست، من از خدمتگزاری خود را آزاد میکنم. نه تو جان من را میگیری و نه به من زندگی میبخشی.
هوش مصنوعی: من امیدوارم که خاک من به دیوار کوی تو تبدیل شود و از خوشحالی به خودم میگویم که جانم را فدای تو میکنم.
هوش مصنوعی: هرچند هنوز طعم میوه مورد نظرم را نچشیدهام و از آن بیخبرم، اما به امیدی که از سیب زیبای تو دارم، حال و روز بهتری را تجربه میکنم.
هوش مصنوعی: اگر هلالی (ماه)، در آسمان ایجاد شود، آنجا که از نظر تو، گدا (فقیر) هم در درگاه تو نمایان میشود، بر سر خیابان تو، مقام و جایگاه شاهنشاهی را به دست میآورد.
در حال بارگذاری آرایههای ادبی...
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
پیش شیران دعوی شیری مکن چون روبهی
نا خوش است از زشت و لاغر لاف حسن و فربهی
خوش نباشد با اسیری از امیری دم زدن
زشت باشد با گدائی لاف و دعوی شهی
تو سلیمانی ولیکن دیو دارد خاتمت
[...]
گر چه روزی از کف خواجه ست روزی ده خداست
بر سر روزی خوران خوش نیست زو منت نهی
نیست او جز کاسه و کفلیز دیگ رزق را
به که باشد کاسه و کفلیز از منت تهی
با کسی کی میکنم در عشقبازی همرهی
من که دایم از دل خود میکنم پهلو تهی
از ضعیفی برنمیآید ز لب فریاد من
ناله هم آخر به عشقت کرد با من کوتهی
شغل عشقم کرد از سامان عالم بینیاز
[...]
حیرتی دارم حزین از حال ابنای زمان
کودنی چند، از چراگاه کمی و کوتهی
پوزهء دعوی گشاده ستند در میدان لاف
مبتدی ناگشته، چون گشتند یا رب منتهی؟
دیده از بینش معرا، سینه از ادراک پاک
[...]
یاس را هرگز مباد ای دوست در دل ره دهی
زان که در این راه میافتی به چاه گمرهی
نا امیدی میکند محرومش از الطاف حق
گر کسی را نیست از الطاف یزدان آگهی
از عدم یک گام نبود بیش تا ملک قدم
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.