ای صد هزار چون من خاک در سرایی
کز وی برون خرامد مثل تو دلربایی
خواهم که با تو باشم، اما کجا نشیند
مثل تو پادشاهی با همچو من گدایی؟
با آن لباس نازک دانی که چیست قدت؟
سروی که باشد او را از برگ گل قبایی
شادم بگوشه غم از آه و ناله خود
کین آه و ناله آخر سر میکشد بجایی
گر ز آن بلای جانها بد رفت در حق من
یارب، نگاه دارش از هر بد و بلایی
ای پادشاه خوبان، بیداد و ظلم تا کی؟
اندیشه کن، خدا را، از آه مبتلایی
گویند: کای هلالی، در عشق چیست کارت؟
هر دم جفا کشیدن از دست بی وفایی



با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: در این غزل، شاعر با حسرتی عمیق از عشق و فاصلهاش با معشوق سخن میگوید. او خود را همچون خاک میبیند که در سایه پادشاهی دلربا به سر میبرد، در حالی که آرزو دارد همیشه در کنار او باشد. شاعر به تنهایی و غمهایش اشاره میکند و میگوید که این درد و اندوه عاقبت به جایی خواهد رسید. او از خدا میخواهد که معشوق را از هر بدی و بلایی حفظ کند و در نهایت، به تألمها و جفاهایی که در عشق متحمل شده اشاره میکند. این شعر به نوعی تلاشی است برای فهم و تفسیر دردهای ناشی از عشق و جدایی.
هوش مصنوعی: ای کسی که هزاران مثل من در این دنیا وجود دارد، مثل آن کسی که از خانه بیرون میآید و دلها را میرباید، تو نیز جزء افرادی هستی که فریبنده و جذاب هستند.
هوش مصنوعی: میخواهم در کنار تو باشم، اما کجا میتوان پادشاهی را مانند تو در کنار یک گدا دید؟
هوش مصنوعی: با آن لباس نازکی که پوشیدهای، میدانی قد و قامتت چه شکلی است؟ شبیه سروی است که از برگ گل تزیین شده باشد.
هوش مصنوعی: من در گوشهای از غم شاد هستم، زیرا میدانم که این آه و نالهها در نهایت به جایی خواهند رسید و نتیجهای خواهند داشت.
هوش مصنوعی: اگر آن مصیبت جانسوز بر من نازل شد، خداوندا، او را از هرسوء و مشکل محافظت کن.
هوش مصنوعی: ای پادشاه نیکوکار، تا کی میخواهی به ظلم و ستم ادامه دهی؟ به فکر بیفت، به خاطر خدا، از درد و زاری کسانی که در عذابند.
هوش مصنوعی: میپرسند: ای هلالی، در عشق چه حالی داری؟ هر لحظه در حال رنج بردن از بیوفاییها هستی.
در حال بارگذاری آرایههای ادبی...
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
ای صورت بهشتی در صدره بهایی
هرگزمباد روزی از تو مرا جدایی
تو سر و جویباری تو لاله بهاری
تو یار غمگساری تو حور دلربایی
شیرینتر از امیدی واندر دلم امیدی
[...]
آسایشت نبینم ای چرخ آسیائی
خود سوده مینگردی ما را همی بسائی
ما را همی فریبد گشت دمادم تو
من در تو چون بپایم گر تو همی نپائی؟
بس بیوفا و مهری کز دوستان یکدل
[...]
جانا نگویی آخر، ما را که تو کجایی؟
کز تو ببرد آتش، عشق تو آب مایی
ما را ز عشق کردی، چو آسیای گردان
خود همچو دانه گشتی در ناو آسیایی
گه در زمین دلها پنهان شوی چو پروین
[...]
خه مرحبا و اهلا آخر تو خود کجایی
احوال ما نپرسی نزدیک ما نیایی
ما خود نمیشویمت در روی اگرنه آخر
سهلست اینکه گهگه رویی بما نمایی
بیخرده راست خواهی گرچه خوشت نیاید
[...]
جان از تنم برآید چون از درم درآئی
لب را به جای جانی بنشان به کدخدائی
جان خود چه زهره دارد ای نور آشنایی
کز خود برون نیاید آنجا که تو درآئی
جانی که یافت از خم زلفین تو رهائی
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.