آمد آن سنگین دل و صد رخنه در جان کرد و رفت
ملک جان را از سپاه غمزه ویران کرد و رفت
آنکه در زلف پریشانش دل ما جمع بود
جمع ما را، همچو زلف خود، پریشان کرد و رفت
قالب فرسوده ما خاک بودی کاشکی!
بر زمین کان شهسوار شوخ جولان کرد و رفت
گر دل از دستم بغارت برد، چندان باک نیست
غارت دل سهل باشد، غارت جان کرد و رفت
رفتی و دل بردی و جان من از غم سوختی
باز گرد آخر، که چندین ظلم نتوان کرد و رفت
دل بسویش رفت و در هجران مرا تنها گذاشت
کار بر من مشکل و بر خویش آسان کرد و رفت
در دم رفتن هلالی جان بدست دوست داد
نیم جانی داشت، آن هم صرف جانان کرد و رفت


با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: شاعر از غم و دلتنگی ناشی از جدایی محبوب سخن میگوید. او با توصیف وصالی شیرین و غمانگیز، به احساساتی چون ویرانی دل، پریشانی و رنج ناشی از فقدان میپردازد. محبوب به ظاهر با ظرافت و زیبایی خود دل او را غارت کرده و از خود دور کرده است و حالا او احساس میکند که بدون محبوبش، زندگیاش دشوار و رنجآور شده است. در نهایت، شاعر خواستار بازگشت محبوب خود است، زیرا تحمل ظلم و فراق برایش غیرقابل تحمل شده است.
هوش مصنوعی: یک نفر با دل سنگین و غمگین وارد شد، آثارش را در جانم به جا گذاشت و رفت. او با نگاههای جادوییاش، سرزمین روح مرا تخریب کرد و ناپدید شد.
هوش مصنوعی: آن کس که با زلف آشفتهاش دل ما را به هم آورد، همین که رفت، دلهای ما را نیز مانند زلف خود، در هم ریخت و پریشان کرد.
هوش مصنوعی: ای کاش قالب فرسوده ما از خاک بود، جایی که آن شاهسوار بازیگوش بیپروا سوار بر اسبش جولان میداد و میرفت.
هوش مصنوعی: اگر دل مرا برباید، چندان ناراحت نیستم؛ چرا که دزدیدن دل آسان است، اما جان را دزدیده و رفته است.
هوش مصنوعی: تو رفتی و دل مرا با خود بردی و جانم از غم سوخت. حالا برگرد، زیرا نمیتوان این همه ظلم را تحمل کرد و همچنان رفت.
هوش مصنوعی: دل من به سمت او پر کشید و مرا در دوری تنها گذاشت. این کار برای من سخت و برای خود او آسان شد و رفت.
هوش مصنوعی: در لحظهای که هلالی به وداع میپرداخت، جانش را به دوست بخشید. او نیمهجانی داشت و همان را هم برای معشوقش صرف کرد و سپس رفت.
در حال بارگذاری آرایههای ادبی...
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
میخواهید شما بخوانید؟ اینجا را ببینید.
یار دل بر بود و از من روی پنهان کرد و رفت
ای گل خندان مرا چون ابر گریان کرد و رفت
تا به زنجیر کسی سر درنیارد بعد از این
حلقهای از زلف خود در گردن جان کرد و رفت
یوسف خندان که رویش ملک مصر حسن داشت
[...]
شهریار من مرا پابست هجران کرد و رفت
شهر را بر من ز هجر خویش زندان کرد و رفت
وقت رفتن داد تیغ غمزه را زهراب ناز
وان نگه کردن مرا صد رخنه در جان کرد و رفت
من فکندم خویش را از خاکساری در رهش
[...]
بوی زلف او حواسم را پریشان کرد و رفت
برگ عیش پنج روزم را به دامان کرد و رفت
آه دود تلخکامان کار خود را می کند
زلف پندارد را خاطر پریشان کرد و رفت
ذره ای از آفتاب عشق در آفاق نیست
[...]
دلبر قصاب آمد جا به دکان کرد و رفت
دنبه خود را به سیخ ما نمایان کرد و رفت
نخل را باد خزان تنها نه عریان کرد و رفت
برگ عیشش عندلیبان را پریشان کرد و رفت
مشفق قیقاچی که آن برگشته مژگان کرد و رفت
لاله زار سینهٔ ما را نیستان کرد و رفت
رنگ و بویی کز رخ و زلفش نسیم اندوخت دوش
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال یک حاشیه برای این شعر نوشته شده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
reply thumb_up ۰ thumb_down ۰ flag link
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.