نرسیدهست به گوش تو مگر فریادم
ورنه هرگز ندهد دل که نیاری یادم
در همه شهر چو روی تو ندیدم رویی
که بر او فتنه شوی تا بستاند دادم
طاقت آمدنم نیست مگر خاک شوم
تا از اینجا به سر کوی تو آرد بادم
تا رگی در تن من زنده بود میورزم
هوس بندگیت وز دو جهان آزادم
اشک رازم همه چون باد فرو میخواند
ور نه من راز تو را پیش کسی نگشادم
هر کسی را بود از دوست تمنای وصال
من بیچاره به امید خیالی شادم
دوش میگفت خیال تو که بیچاره همام
خوش نیاسود دمی تا قدمی ننهادم


با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل از ناکامی در رساندن فریادش به محبوب سخن میگوید و احساس تنهایی و آرزوی وصال را بازتاب میکند. او به وجود محبوبی اشاره میکند که در هیچکجای شهر، همچون او را نمیبیند و در آرزوی او سر از پا نمیشناسد. شاعر با تأکید بر عشق و دیوانگیاش، میگوید که تنها در خیال محبوب زندگی میکند و به رغم همه رنجها و دردمندیها، سعی دارد که وفادار بماند. او همچنین افشا نمیکند که در دلش چه میگذرد و تنها به امید خیالات خود روزگار میگذراند. در پایان، تأکید میکند که حتی در خیال نیز آرامش ندارد و به دنبال محبوبش دائماً در جستوجوست.
هوش مصنوعی: اگر صدای فریادم به تو نرسیده، دلیلش این است که قلبم هرگز نمیتواند فراموش کند که تو را به یاد نیاورد.
هوش مصنوعی: در تمام شهر، چهرهای را ندیدم که از زیباییاش مثل تو، وجودم را دگرگون کند و برایش جانم را فدای عشق کنم.
هوش مصنوعی: درست است که نمیتوانم در اینجا بمانم، مگر اینکه همچون خاک بشوم تا باد مرا به سمت کوی تو ببرد.
هوش مصنوعی: تا وقتی که زنده هستم، عشق به تو را در دل خود حفظ میکنم و از تمام دنیای اطراف بینیازم.
هوش مصنوعی: اشک من همه دردها و رازهایم را همچون باد در خود میگیرد و اگر نه، هرگز رازی از تو را به کسی نمیگویم.
هوش مصنوعی: هر کس آرزوی دیدار دوستش را دارد، اما من، بیچاره، فقط به امید یک خیال خوش زندگی میکنم.
هوش مصنوعی: دیشب در خواب به یاد تو بودم و فکر میکردم که همام، بیچاره، نتوانسته است حتی برای لحظهای آرامش کند تا اینکه قدمهایی بردارد.
در حال بارگذاری آرایههای ادبی...
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
تا دلم بستدی ای ماه و ندادی دادم
کشتهٔ عشق شدم راز نهان بگشادم
سرد بردی دلم از عاشقی و جستن عشق
لاجرم زود شدم عاشق و گرم افتادم
پدر و مادر من بنده نبودند تو را
[...]
من از آن روز که در بند توام آزادم
پادشاهم که به دست تو اسیر افتادم
همه غمهای جهان هیچ اثر مینکند
در من از بس که به دیدار عزیزت شادم
خرم آن روز که جان میرود اندر طلبت
[...]
به فلک می رسد از فرقتِ تو فریادم
تا نگویی که من از بندِ غمت آزادم
بی تو بر رویِ همه خلقِ جهان بستم در
لیکن از دیده بسی خونِ جگر بگشادم
دل تو داری و هنوزم طمعِ وصلی هست
[...]
ای که رفتی و نرفتی نفسی از یادم
خاک پای تو چو گشتم چه دهی بر بادم؟
پس ازین پیش من از جور مکن یاد، که من
تا غلام تو شدم زین دگران آزادم
چند پرسی تو که: از عشق منت حاصل چیست؟
[...]
این منم باز که در باغ بهشت افتادم
وز سفر کآن بحقیقت سقرست آزادم
این نه خوابیست که می بینم اگر پنداری
کز پس آنهمه اندوه چنین دلشادم
گر چه بیداد فلک بود ولی شکربرآنک
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال یک حاشیه برای این شعر نوشته شده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
reply thumb_up ۰ thumb_down ۰ flag link
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.