حوری به کنج گلشن جنت تپید و گفت
ما را کسی ز آنسوی گردون خبر نداد
ناید بفهم من سحر و شام و روزو شب
عقلم ربود این که بگویند مرد و زاد
گردید موج نکهت و از شاخ گل دمید
پا اینچنین به عالم فردا و دی نهاد
وا کرد چشم و غنچه شد و خنده زد دمی
گل گشت و برگ برگ شد و بر زمین فتاد
زان نازنین که بند ز پایش گشاده اند
آهی است یادگار که بو نام داده اند



با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: در این شعر، آغاز روایت از حوریای در گلشن به تصویر کشیده میشود که از عدم خبر از آنسوی گردون شکایت میکند. او در مییابد که زندگی و زمان برایش مفهوم ندارد، زیرا عقلش درگیر زیباییهای روحانگیز جهان است. در ادامه، گل و غنچه در حال شکفتن و خنده، دنیای گذرای حیات را به نمایش میگذارند و به نماد زوال و زیبایی تبدیل میشوند. در نهایت، یادآور خاطرهای از نازنینی است که از بند رهایی یافته و در دل باقیمانده است.
هوش مصنوعی: حوری در گوشهای از باغ بهشت نشسته و با حسرت میگوید که هیچکس از آن طرف آسمانها و دنیای دیگر برای ما خبری نیاورد.
هوش مصنوعی: من نمیتوانم درک کنم که سحر و شام و روز و شب چگونه میگذرد، چون عقل و هوش من را از دست دادهام. این وضعیت عجیبی است که میگویند مردی زاده شده است.
هوش مصنوعی: موج خوشبویی از گلها به وجود آمد و بوی دلپذیری را به دنیا آورد. این حالت به نوعی به فردا و دیروز ارتباط دارد و تبدیل به تجربهای جدید شد.
هوش مصنوعی: چشمش را باز کرد و مانند غنچه شکفت و لبخند زد. لحظهای بعد، به گل تبدیل شد و برگبرگ شد و بر زمین افتاد.
هوش مصنوعی: از آن محبوبی که بندهای پایش را باز کردهاند، آهی باقی مانده که به یاد او نامگذاری شده است.
در حال بارگذاری آرایههای ادبی...
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
ای روی تو چو روز دلیل موحدان
وی موی تو چنان چو شب ملحد از لحد
ای من مقدم از همه عشاق، چون تویی
مر حسن را مقدم، چون از کلام قد
مکی به کعبه فخر کند، مصریان به نیل
[...]
ای روی تو چو روز دلیل موحدان
وی موی تو چنان چو شب ملحد از لحد
ای من مقدم از همه عشاق چون تویی
مر حسن را مقدم چون از کلام قد
مکی به کعبه فخر کند، مصریان به نیل
[...]
شاهی که روی او چو به مهتاب تاب داد
در گنبد تن از اسباب باب داد
سیماب فضل او چو بشخص عدو رسید
دشمن ز خون سینه بسیماب آب داد
هر روز رزم خنجر او بی کران بود
[...]
مسعود پادشاه جهان کامگار باد
بنیاد دین و دولت او پایدار باد
جاهش به فر و دولت و رایش به نور عدل
گیتی فروز باد و زمانه نگار باد
ای شاه تا بهار و خزانست در جهان
[...]
دولت موافقان تورا جاه و مال داد
گردون مخالفان تو را گوشمال داد
اخترشناس طالع مسعود تو بدید
ما را نشان ز فرّخی ماه و سال داد
بازی است دولت تو که او را خدای عرش
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.