گنجور

 
جهان ملک خاتون

فراموشت چرا شد مهربانی

مگر حال من بی دل ندانی

مرا چون دیده‌ای ای نور دیده

دلم را جانی و جانم روانی

تو را چون من فراوان بنده باشد

مرا چون تو نباشد کس تو دانی

چرا ای دلبر طناز باری

دلم را بردی و در قصد جانی

مرنجانم به هجران ای نگارین

به وصلم چاره‌ای می‌کن نهانی

به باغ جان نظر کردیم و دیدیم

به چشم ما تو چون سرو روانی

به هجرم گر برانی چاره‌ای نیست

به وصلم گر نوازی می‌توانی

منه بر خاطر ما بار هجران

چه باشد کز فراقم وارهانی

ز رویت تا جدا گشتم به ناکام

ندیدم در جهان من شادمانی

 
 
نقالی نو: شاهنامهٔ انگلیسی
دقیقی

دریغا میر بونصرا دریغا

که بس شادی ندیدی از جوانی

ولیکن راد مردان جهاندار

چو گل باشند کوته زندگانی

کسایی

به جام اندر تو پنداری روان است

و لیکن گر روان دانی روانی

به ماهی ماند ، آبستن به مریخ

بزاید ، چون فراز لب رسانی

مشاهدهٔ ۱ مورد هم آهنگ دیگر از کسایی
عنصری

شکفته شد گل از باد خزانی

تو در باد خزانی بی زیانی

همه شمشاد و نرگس گشتی ای دل

چه چیزی مردمی یا بوستانی

ز بوی موی پیچان سنبلی تو

[...]

ابوالفضل بیهقی

دریغا میر بونصرا دریغا

که بس شادی ندیدی از جوانی‌

و لیکن راد مردان جهاندار

چو گل باشند کوته زندگانی‌

مشابه‌یابی بر اساس وزن و قافیه