درویش را سرا سر کوی فنا بس است
ترک متاع و خانه متاع سرا بس است
گو هرگزم ز فرش منقش مباش رنگ
پهلو منقش از اثر بوریا بس است
گر خازن حرم نزند نعره درای
از اشتران قافله بانگ درا بس است
نتوان نشستن از تک و پو در طریق عشق
آن را که باد پا ندهد دست پا بس است
گر روی زرد ما نشد از جام عیش سرخ
زخم کبود سیلی غم بر قفا بس است
عمر حریص در طلب کیمیا گذشت
ما را قبول اهل نظر کیمیا بس است
جامی به ملک و مال چو هر سفله دل مبند
کنج فراغ و گنج قناعت تو را بس است



با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل به بررسی زندگی و ارزشهای معنوی میپردازد و بر زهد و دوری از دنیا تأکید میکند. او به درویش میگوید که در دنیا نباید به متاع و خانه پایبند باشد و از زیباییهای ظاهری خود نمیتواند خرسند باشد، زیرا در عشق واقعی هیچگاه نمیتوان به راحتی نشسته و بیتوجهی کرد. او همچنین به این نکته اشاره میکند که عشق و رضایت از زندگی نباید به مال و مقام وابسته باشد و در نهایت، بر اهمیت قناعت و آسایش روحی تأکید میکند. با این حال، عمر انسان در جستجوی طلا و ثروت گذشته است و باید به درک عمیقتری از زندگی پرداخته و به معنویت روی آورد.
هوش مصنوعی: درویش تنها به کوی فنا و نابودی احتیاج دارد و نیازی به مال و خانه ندارد؛ همین که در این مسیر باشد برای او کافی است.
هوش مصنوعی: هرگز نخواهی توانست از زیبایی و تنوع فرش من کمکی کنی، زیرا نقش و زیبایی من به اندازهی رد و اثر حصیر کافی است.
هوش مصنوعی: اگر نگهبان حرم فریاد نزند، صدای یالهای قافله از شترها کافی است.
هوش مصنوعی: در راه عشق، کسی که با شور و شوق به پیش نمیرود نمیتواند در انتظار نشستن باشد؛ همین که دست و پایش به حرکت درآید کافی است.
هوش مصنوعی: اگر چهرهام زرد شده و از لذت زندگی بهرهای نبردم، همینکه درد غم مانند سیلی بر پشتام نشسته، کافی است.
هوش مصنوعی: سالهای زیادی را صرف جستجوی چیزهای باارزش و نایاب کردیم، اما برای ما همین که اهل نظر و دانش ما را بپذیرند، کافی است.
هوش مصنوعی: به مال و ثروت و قدرت، همچون هر انسان نادانی دل نبند. از دنیای آرامش و گنجایش نعمتهای سادهای که داری، راضی و خشنود باش.
در حال بارگذاری آرایههای ادبی...
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
آیینه دار روی تو شرم و حیا بس است
پهلونشین سرو تو بند قبا بس است
خود را مزن بر آتش خونهای بیگناه
دست ترا بهار و خزان حنا بس است
بشکن به ناز بر سر شمشاد شانه را
[...]
ما را به راه عشق طلب رهنما بس است
جایی که نیست قبلهنما نقش پا بس است
جنس نگه زهرکه بود جلوه سود ما
سرمایه بهرآینهکسب صفا بس است
ننشست اگر به پهلوی، ما تیر او، ز ناز
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.