ای باغ حسن را جمال تو خرمی
چشم بد از تو دور که محبوب عالمی
حوری، بگوی بهر خدا، یا فرشته ای
کین لطف و نازکی نبود حد آدمی
زخم تو را چه حاجت مرهم بود که آن
شاید جراحت دل ما را به مرهمی
دل آن توست دمبدم از بهر بردنش
عشوه چه می نمایی و افسون چه می دمی
گر چرخ را نماند وفایی چه باک ازان
هرگز مباد جور و جفای تو را کمی
گمگشتگان بادیه محنت و غمیم
مشکل بریم ره به سر کوی بی غمی
جامی سگ تو را به غلامی نمی سزد
او را چه حد آنکه کند با تو همدمی



با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل به وصف زیبایی و جذابیت محبوب میپردازد و از دلتنگی ناشی از دوری او سخن میگوید. او به حوری یا فرشتهای اشاره میکند که جمالش فراتر از حد انسانهاست و این زیبایی برای دلهای عاشق زخمهایی ایجاد میکند که نیاز به مرهم ندارند. شاعر همچنین از درد و غم وجود گمگشتگان یاد میکند که در پی آرامش و رهایی از غمها هستند. او به وفای زمان و دنیا نیز بیتفاوت است و تنها به جمال محبوبش میاندیشد؛ در پایان تأکید میکند که خود را در مقایسه با محبوبی که ارزش دوستی دارد، کوچک میبیند.
هوش مصنوعی: ای باغ زیبایی، وجود تو سبب سرزندگی و شادابیست؛ نگاه بد از تو دور است، چرا که تو محبوبترین هستی.
هوش مصنوعی: ای حوری، خواهش میکنم به خاطر خدا بگو، یا فرشتهای که این لطافت و ظرافتی که در تو هست، برای انسانها به حدی نیست.
هوش مصنوعی: زخم تو نیازی به درمان ندارد، چرا که آن ممکن است دل ما را نیز بینیاز از درمان کند.
هوش مصنوعی: دل تو در دست من است، پس چرا هر لحظه به خاطر فریب دادن و جلب توجه من، ناز و کرشمه میکنی و جادوگری میکنی؟
هوش مصنوعی: اگر چرخ فلک نسبت به وفا نکند، نگران نباش؛ زیرا هرگز نباید از ظلم و ستم تو کاسته شود.
هوش مصنوعی: گمشدگان در بیابان رنج و اندوه، بیایید تا با هم راهی پیدا کنیم به سوی محلهای بدون غم و شادی.
هوش مصنوعی: حضور تو برای او ارزش و اعتبار نمیآورد و چه بسا که او در کنار تو پیوندی برقرار کند.
در حال بارگذاری آرایههای ادبی...
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
تا خوی ابر گل رخ تو کرده شبنمی
شبنم شدهست سوخته چون اشک ماتمی
... این مصرع ساقط شده ...
کاندر جهان به کس مگرو جز به فاطمی
کی مار ترسگین شود و گربه مهربان؟
[...]
ای آدمی به صورت و بیهیچ مردمی
چونی به فعل دیو چو فرزند آدمی؟
گر اسپ نیست استر و نه خر، تو هم چون او
نه مردمی نه دیو، یکی دیو مردمی
کم دید چشم من چو تو زیرا که چون کمند
[...]
آمد بهار خرم و آورد خرمی
وز فر نوبهار شد آراسته زمی
خرم بود همیشه بدین فصل آدمی
با بانگ زیر و بم بود و قحف در غمی
صدر جهان رسید به شادی و خرمی
در دوستان فزونی و در دشمنان کمی
شاه جهان و صدر جهان شاد و خرم است
جاوید باد شاه به شادی و خرمی
ای شاه راز طلعت فرخنده فال تو
[...]
در عالم کفایت عقل مجسمی
وز غایت لطافت روح مسلمی
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.