نظاره جمال تو بیهوشی آورد
وز یاد هر که جز تو فراموشی آورد
در دل شکست ناوک آهم چه حاجت است
کز خط رخ تو رسم زره پوشی آورد
نبود بغیر عشق هنر چون کشی نقاب
بس بی هنر که رو به هنرکوشی آورد
چون جام گیرد از لب تو کام رشک آن
عشاق را به خون جگرنوشی آورد
مردم ز ناله کاش نهی بر دهان مرا
مهری ز لعل خویش که خاموشی آورد
گر چون نهال تازه وتر، قدکشی به باغ
در شاخ خشک میل هم آغوشی آورد
جامی چه سان به حال خود افتد که دمبدم
هوشش برد غم تو و مدهوشی آورد



با انتخاب متن و لمس متن انتخابی میتوانید آن را در لغتنامهٔ دهخدا جستجو کنید.
هوش مصنوعی: شاعر در این غزل از تاثیر شگفتانگیز زیبایی معشوق بر خود سخن میگوید و بیان میکند که نگاه کردن به جمال او باعث بیهوشی و فراموشی از همه چیز میشود. او با اشاره به درد و رنجی که عشق به او وارد کرده است، عشق را تنها هنر واقعی میداند و lament میکند که چگونه برخی بدون هنر به دنبال هنر میروند. شاعر به زیبایی لبان معشوق اشاره میکند و میگوید که این لبان، عشق را به خون جگر تبدیل میکنند. درنهایت، او از وضعیت خود میگوید که هر لحظه تحت تاثیر غم معشوق دچار مدهوشی و بیخبری میشود.
هوش مصنوعی: نگاه کردن به زیبایی تو انسان را گیج و بیهوش میکند و باعث میشود که انسان یاد هیچکس دیگری جز تو را فراموش کند.
هوش مصنوعی: در دل من، تیر آهی که از عشق تو زده شده، چه نیازی است به زرهای از نقش چهرهات که روح من را دربر گیرد.
هوش مصنوعی: اگر به جز عشق، هنر دیگری وجود نداشته باشد، پس کسانی که بیهنرند نباید خود را پنهان کنند و باید به سوی هنر تلاش کنند.
هوش مصنوعی: وقتی که من از لبهای تو جامی پر میکنم، عشق و حسادت آن عاشقان به اندازهای عمیق میشود که به خاطر داشتن تو، در دلشان خون جگر میخورند.
هوش مصنوعی: مردم از نالههای من خسته شدهاند و آرزو دارم که لبانم را با محبت خود بپوشاندی تا سکوت کنم.
هوش مصنوعی: اگر مانند نهال تازه و مرطوب، در باغ قد بکشید، شاخه خشک نیز تمایل به آرامش و نزدیکی خواهد داشت.
هوش مصنوعی: جامی چگونه است که حالش اینگونه شده که هر لحظه از غم تو دیوانه و مدهوش میشود.
در حال بارگذاری آرایههای ادبی...
پیشنهاد تصاویر مرتبط از منابع اینترنتی
راهنمای نحوهٔ پیشنهاد تصاویر مرتبط از گنجینهٔ گنجور
عشقت خبر ز عالم بیهوشی آورد
اهل صلاح را به قدح نوشی آورد
رخسار تو که توبه صد پارسا شکست
نزدیک شد که رو به سیه پوشی آورد
شوق تو شحنه ایست که سلطان عقل را
[...]
زلف تو ماه را به سیه پوشی آورد
شب را و روز را به هم آغوشی آورد
لعلت به خط سبز چو ساقی شود به بزم
خضر و مسیح را به قدح نوشی اورد
بیخود شدم ز لعل تو آری همین بود
[...]
بوی شراب عشق تو بیهوشی آورد
رنگش ز رنگ عقل فراموشی آورد
باشد تکلم تو زبان بند اهل عشق
کش استماع مایه خاموشی آورد
لعلت عجب می است که کیفیتش به دل
[...]
مشکل که یاد ما به قدح نوشی آورد
دوری ست نشأه ای که فراموشی آورد
رازی ست راز عشق که با هم دو گوش را
همچون کمان حلقه به سرگوشی آورد
از ناله در خمار به تنگ آمدم، کجاست
[...]
عشقت ز هر چه جز تو فراموشی آورد
وصل تو آن شراب که بیهوشی آورد
بر هر زبانی آورد از من حکایتی
نامم که بر زبان تو خاموشی آورد
با کس منوش باده و گر پند بشنوی
[...]
معرفی ترانههایی که در متن آنها از این شعر استفاده شده است
تا به حال حاشیهای برای این شعر نوشته نشده است. 💬 من حاشیه بگذارم ...
برای حاشیهگذاری باید در گنجور نامنویسی کنید و با نام کاربری خود از طریق آیکون 👤 گوشهٔ پایین سمت چپ صفحات به آن وارد شوید.